این کابوس کی تمام خواهد شد؟

شاید این پنج سال فقط یک کابوس باشد؛ کابوسی طولانی که شاید همین حالا یا چند لحظه‌ی دیگر تمام شود و من از خواب بیدار شوم، لباس مکتبم را بپوشم، کتاب‌هایم را بردارم و دوباره آماده‌ی رفتن به مکتب شوم. شاید تمام این اتفاق‌ها فقط خیالِ یک دختربچه باشد که از مکتب جا مانده و […]

Read More

وقتی کتابچه‌های سفید منتظر می‌مانند

گاهی یک کتابچه‌ی سفید، بیشتر از آنچه تصور می‌کنیم حرف برای گفتن دارد؛ صفحه‌هایی که قرار بود با واژه‌های یک دختر پر شوند: با درس، رویا، پرسش و امید. اما گاهی همین صفحه‌ها مدت‌ها سفید می‌مانند، نه به این دلیل که دختران چیزی برای نوشتن ندارند، بلکه چون فرصتِ نوشتن از آنان گرفته شده است. […]

Read More

من، صدای مادرم هستم

سال‌هاست که در افغانستان غربت و بی‌کسی وجود دارد و یکی از غریب‌مانده‌ها مادرم بوده است؛ غریبِ علم. وقتی مادرم کوچک بود، هیچ مکتبی برایش وجود نداشت که او را درس دهد. مادرم در اطراف و روستا زندگی می‌کرد و حتی برادرانش هم به مکتب نمی‌رفتند؛ چون هیچ مکتبی در نزدیکی آن‌ها وجود نداشت. امروز […]

Read More

سکوت؛ برایم نشانه‌ی رضایت نیست!

همیشه می‌گویند: «سکوت علامت رضایت است»؛ اما من با تمام وجودم باور دارم که این جمله همیشه درست نیست. گاهی سکوت، بلندترین فریادی است که هیچ‌کس آن را نمی‌شنود. من سکوت کرده‌ام، نه چون راضی بودم، بلکه چون نمی‌توانستم از حقم دفاع کنم. نه چون حرفی برای گفتن نداشتم، بلکه چون می‌ترسیدم صدایم گم شود. […]

Read More

من کودکم؛ از من بشنوید!

من کودکم. هنوز دست‌هایم کوچک است. وقتی قلم را در دست می‌گیرم، خوشحال می‌شوم که می‌توانم چیزی بنویسم. من دوست دارم صبح‌ها با لبخند و خیالی آرام از خواب بیدار شوم، لباس مکتبم را بپوشم و به طرف مکتب بروم. دوست دارم در صنف بنشینم، به حرف‌های استاد گوش کنم و چیزهای تازه یاد بگیرم. […]

Read More