لابهلای کتابها روی چوکیِ آهنی نشسته بودم. روبهرویم یک میزِ بزرگ بود و چند دختر در حالِ انجام دادنِ کارهای مختلف بودند. یکی با کمپیوترش چیزی مینوشت، دیگری غرق در خواندنِ کتابِ رمان شده بود و یکی هم در کتابچهی نقاشیاش با مارکرهای رنگی، تصاویرِ مبهم اما زیبایی رسم میکرد. در بینِ این سه نفر، […]
Read More