پشیمانی

صبح زود بود؛ طوری که هنوز درخشش آفتاب به چشم نمی‌رسید و کوچه‌های خاموش و تاریک هنوز روشن نشده بودند. از خواب بیدار شدم و نگاهی به ساعت انداختم؛ دیدم دقایق به سرعت می‌گذشتند، اما تا ساعتِ کورسم زمان زیادی داشتم. بنابراین رفتم دست و صورتم را شستم، نمازم را خواندم، لباسم را تبدیل کردم […]

Read More

سکوتی که هزاران حرف داشت!

می‌خواهم از جایی بنویسم که در خاکش رشد کرده‌ام، در هوایش نفس کشیده‌ام و هویتم در آن شکل گرفته است؛ از کشورم، جایی که روزی آزادی‌ام در میان واژه‌ی «سکوت» پنهان شد. قبل از اینکه طالبان بر افغانستان حاکم شوند، هر روز به این فکر می‌کردم که اولین کسی باشم که به سوال‌های استاد درباره‌ی […]

Read More

برای فردای بهتر، می‌جنگم!

من همان دخترم که میان هزاران ناامیدی ایستاده، اشک‌هایش را پنهان کرده و با قلبی زخمی، هنوز هم امید دارد و به دنبال ساختن آینده‌ای بهتر برای فردا می‌جنگد؛ زیرا می‌دانم که امید، تنها چیزی است که انسان را زنده نگه می‌دارد. یاد گرفتم که زندگی همیشه سخت و دشوار نیست؛ لحظه‌لحظه‌ی آن زیبایی هم […]

Read More

وقتی دردهای پنهان زندگی عادی را مختل می‌کند!

همیشه وقتی کسی از افسردگی صحبت می‌کرد، در ذهنم تصور می‌کردم افسردگی وجود ندارد و این تنها یک طرز فکر نادرست است. گاهی حتی به کسانی که می‌گفتند افسردگی گرفته‌اند می‌خندیدم؛ چون نمی‌دانستم در پشت این واژه چه رنجی پنهان است. اما روزی رسید که افسردگی را نه از زبان دیگران، بلکه با تمام وجودم […]

Read More

از سکوت شب…

اگر بخواهم از آرامش و حس زیبایی این روزهایم بگویم، باید از شب بگویم؛ تنها زمانی که می‌توانم تنها باشم و برای خودم. دنیای من و زندگی من در شب آغاز می‌گردد؛ زمانی که شلوغی و هیاهو کم می‌شود و در نیمه‌های شب کاملاً از بین می‌رود. آن‌گاه آرامش شبیه به یک سیروم، شبیه به […]

Read More