از خانه تا جامعه در عذابیم!

آیا دختر بودن جرم است؟ جرم ما دختران چیست که به خاطرش زجر می‌کشیم؟ در خانواده بلند حرف زده نمی‌توانیم، در جامعه با قدم‌های بلند راه رفته نمی‌توانیم… چرا؟ آیا این به نظر شما زندگی است؟ نه، زندانی است که فقط چند تا میله کم دارد…! بهتر است همه‌ی ما دختران را در زندان بیندازید […]

Read More

رویایی که هرگز به حقیقت نمی‌پیوندد…

امروز زمانی که در بالکن خانه‌ نشسته بودم، چیزی عجیب ذهنم را مشغول کرد. نمی‌دانم این تنها عادت من است یا همه‌ی آدم‌ها همین‌طورند؛ اما وقتی به یک چیز بسیار کوچک فکر می‌کنم، آن فکر کوچک به افکار بزرگ، رویاهای بزرگ و حتی به ترس‌های بزرگ تبدیل می‌شود. امروز هم فقط دیدن برادر کوچکم سوار […]

Read More

دختری در رویای داکتری

سلام! من دختری هستم که وقتی در صنف کودکستان بودم، دوست داشتم یک داکتر موفق و پرتلاش شوم. هر شب وقتِ خوابیدن آرزو می‌کردم روزی برسد که لباس سفید را به تن کنم و به اسم «داکتر صاحب» صدا شوم. در شفاخانه‌ها من برتر و مشهور بودم. صبح‌ها با قولی که به خودم می‌دادم که […]

Read More

دخترانی که پشت پنجره‌ها رویا می‌بافند

در این سرزمین، دخترانی زندگی می‌کنند که شاید روزگار برای‌شان سخت شده باشد؛ اما همین دختران، جهان بزرگی در ذهن‌های‌شان دارند، دخترانی که از پشت پنجره‌ها به آسمان نگاه می‌کنند و در سکوت، رویا می‌بافند؛ رویاهایی که هنوز اجازه‌ی رسیدن به آن‌ها را پیدا نکرده‌اند. زندگی جریان دارد، اما گویا عقربه‌های ساعت برای دختران افغانستان […]

Read More

دختر؛ یعنی محکوم به سکوت اجباری

گاهی با خودم می‌گویم مگر چقدر یک دختر می‌تواند دردِ قلبش را در سکوت متحمل شود؟ آیا تا به حال فکر کرده‌ای دختر یعنی چه؟ آیا می‌توانی اسمِ چهارحرفیِ «دختر» را درک کنی؟ نه، نمی‌توانی! چون تو وقتی دلت تنگ شد، وقتی ناراحت بودی، وقتی حرفی از جانب خانواده‌ات شنیدی، رفتی و با خودت در […]

Read More