چشمم پشتِ دروازه‌ی دانشگاه کابل

دقیقاً زمانی که می‌خواستم آمادگیِ کانکور بخوانم و با بهترین نمره داخلِ دانشگاه کابل شوم، قلمم را شکستند و دروازه‌ی دانشگاه‌ها به روی دختران بسته شد. همه‌ی کسانی که آرزوی رفتن به دانشگاه را داشتند، فکر کردند که شاید دیگر این آرزو را به گور ببرند! من صنف هشت را تمام کرده بودم و عاشقانه […]

Read More

آینده‌ای که خودم می‌سازم

وقتی به آینده فکر می‌کنم، احساس‌های متفاوتی به سراغم می‌آید. گاهی هیجان‌زده می‌شوم و گاهی نگران؛ اما یک چیز را همیشه با اطمینان می‌دانم و آن این است که نمی‌خواهم منتظر بمانم تا کسی آینده‌ام را برایم بسازد. من می‌خواهم آینده‌ای را که در ذهنم دارم با تلاشِ خودم بسازم. زندگی همیشه آن‌طور که ما […]

Read More

او هنوز در قندوز زندگی می‌کند

«دخترم، این خربوزه‌ها مثل خربوزه‌های قندوز شیرین نمی‌شوند.» این را گفت و تکه‌ای از خربوزه‌ای را که از دکان خریده بود، دوباره داخلِ بشقاب گذاشت. نگاهش اما دیگر در آن آشپزخانه‌ی کوچک نبود؛ سال‌ها از آنجا دور شده بود و میانِ باغ‌های قندوز قدم می‌زد. از همان لحظه فهمیدم هنوز در اروپا زندگی نمی‌کند، فقط […]

Read More

نامه‌ای برای دخترانِ دور از وطن

نامه‌ام برسد به دستِ دخترانی که مهاجرت را به قیمتِ جان‌شان پذیرفتند؛ اما آن سوی مرز برای آموزش و تحصیل تلاش می‌کنند. سلامی درخشان‌تر از آفتاب تقدیم‌تان باد خواهران خوبم! دلم به وسعتِ آسمان برای‌تان تنگ شده است. وطن‌تان، افغانستان، نبودن‌تان را حس می‌کند؛ اما همانند دریا در سکوت است. دلم مثل موج‌های دریا برای‌تان […]

Read More

اعتماد ۴۸: مزاری – مدیریت ریسک؛ مدیریت بحران

در یادداشت‌های پیشین، کابل را به جنگلی سوخته تشبیه کردم؛ شهری که در روزهای نخست پیروزی مجاهدین، زیر بار آشفتگی، دود، ترس و بی‌اعتمادی نفس می‌کشید. کابل تنها از ویرانی ساختمان‌ها و خیابان‌ها نمی‌سوخت؛ از هجوم هزاران تفنگدار مغرور از فتح و پیروزی جهاد، از حضور ده‌ها گروه سرشار از کینه، تعصب و جزمیت، از […]

Read More