من اعتراض دارم!

من اعتراض دارم. جرم من این است که دختر به دنیا آمده‌ام. نه صدایم را شنیدند، نه رویاهایم را دیدند و نه حتی لحظه‌ای مرا به عنوان انسان نگاه کردند. پیش از آن‌که خودم را بشناسم، برایم تصمیم گرفتند و پیش از آن‌که راه رفتن بیاموزم، مسیرم را محدود کردند. من در جهانی بزرگ شدم […]

Read More

صدایی که خاموش شده

امروز فلمی را دیدم. دختری در آن فیلم نقش بازی کرده بود که نمی‌توانست حرف بزند؛ چون از کودکی همیشه نادیده گرفته شده بود و هیچ‌کس او را تشویق نکرده بود تا صدایش را پیدا کند. حالا که بزرگ شده بود، خیلی تلاش می‌کرد حرف بزند ولی فقط صداهای نامفهومی از گلویش بیرون می‌آمد. همین‌جا […]

Read More

شعله‌ور شدن رویاهایم در اوج خستگی‌هایم

چشمانم داد می‌زنند که خسته‌اند و پلک‌هایم می‌خواهند که هم‌دیگر را در آغوش بگیرند. این روزها آفتاب بی‌رحمانه می‌تابد؛ انگار از چیزی خشمگین است، نه به زمین رحم می‌کند و نه به جهانیان و با متانتِ خاصی به من نگاه می‌کند. ثانیه‌ها در جا متوقف شده‌اند و خیلی آهسته حرکت می‌کنند. در این هوای سوزان […]

Read More

سه‌سال حضور در روستاها؛ مردم فقط برای زنده‌ماندن تقلا می‌کنند

مجید از سال ۲۰۲۳ تا امروز، به‌عنوان کارمند یک نهاد بین‌المللی در بخش صحت، در ولایت‌های پکتیا، غزنی، نیمروز و هرات کار کرده است. بیشتر روزهایش را نه پشت میز یک دفتر، بلکه در روستاهای دورافتاده‌ی افغانستان سپری کرده است. او به روستاها رفته و وضعیت مردم و به ویژه وضعیت زنان و دختران را […]

Read More

روایت مادرم از روزی که بابه‌ مزاری شهید شد

از مادرم پرسیدم: «روزی که بابه به شهادت رسید را به یاد داری؟ مردم قریه چه حس و حالی داشتند؟» مادرم گفت: «آن زمان را مثل یک خواب به یاد دارم. من کودکی بودم که خود را با بازی‌های کودکانه مصروف می‌کردم؛ اما خوب به یاد دارم که قریه، رنگِ غم به خود گرفته بود […]

Read More