از خواب بیدار شدم. امروز برعکس روزهای دیگر ابری بود و انگار آفتاب با ما چشمپتکان بازی میکرد. خیلی تشنه بودم، ولی نمیتوانستم چیزی بنوشم؛ چون روزه داشتم. نمیدانم چرا، ولی مادرم امروز حال دیگری داشت. هر بار طرف من نگاه میکرد و میگفت: «آه دخترم…» از او پرسیدم چرا چنین میکند؟ چشمانش را به […]
Read More