چشم‌انتظار دخترش

از خواب بیدار شدم. امروز برعکس روزهای دیگر ابری بود و انگار آفتاب با ما چشم‌پتکان بازی می‌کرد. خیلی تشنه بودم، ولی نمی‌توانستم چیزی بنوشم؛ چون روزه داشتم. نمی‌دانم چرا، ولی مادرم امروز حال دیگری داشت. هر بار طرف من نگاه می‌کرد و می‌گفت: «آه دخترم…» از او پرسیدم چرا چنین می‌کند؟ چشمانش را به […]

Read More

آرزوی هر پدر

بیرون هوا سرد بود و بادی خشک می‌وزید… آفتاب از پشت کوه‌ها آهسته‌آهسته سر به بیرون می‌زد. مرد با کمرِ خمیده ولی محکم، کراچی به دست، از خانه‌ای که جز خرابه چیز دیگری از آن باقی نمانده بود، پا به بیرون گذاشت. با امیدی که در چشمانش موج می‌زد، به این و آن طرف نگاهی […]

Read More

واژه‌های سنگ‌شکن

همان واژه‌هایی که بیان آن‌ها در جمله‌ها و کلمات ساده نیست؛ واژه‌هایی که گاهی پشت سکوت پنهان می‌شوند، پشت نگاه‌ها می‌مانند و در گوشه‌ای از دل، سال‌ها منتظر فرصتی هستند تا شنیده شوند. صبح امروز، در حالی که به آسمان آبی و درخشان نگاه می‌کردم، حس و حالی عجیب در دلم رخنه کرده بود. آسمان […]

Read More

گل کوچکی در افغانستان

من در ده‌سالگی چیزهایی را تجربه کردم که اگر برای یک گل می‌گفتم، شاید همان گل هم پژمرده می‌شد. کودکی‌ام در افغانستانی گذشت که برای کودکانش آسان نبود؛ اما بعد از آمدن طالبان، بسیاری از چیزهایی که برای یک دختر بدیهی به نظر می‌رسید، به آرزو تبدیل شد. ده‌ساله بودم؛ سنی که باید بزرگ‌ترین غصه‌ام […]

Read More

دختران؛ ستاره‌های درخشان

شاید شب‌های دنیا روشن‌تر از همیشه می‌شد، هر دختری مانند یک ستاره‌ی کوچک در پهنه‌ی بزرگ آسمان می‌درخشید و نور امید را به دل‌های خسته هدیه می‌کرد. ستاره‌ها همواره نماد زیبایی، امید و راهنمایی بوده‌اند؛ همان‌گونه که دختران نیز با وجود تمام سختی‌ها، می‌توانند نور عشق، دانش، مهربانی و تغییر در جامعه باشند. اگر دختر […]

Read More