مجید از سال ۲۰۲۳ تا امروز، بهعنوان کارمند یک نهاد بینالمللی در بخش صحت، در ولایتهای پکتیا، غزنی، نیمروز و هرات کار کرده است. بیشتر روزهایش را نه پشت میز یک دفتر، بلکه در روستاهای دورافتادهی افغانستان سپری کرده است. او به روستاها رفته و وضعیت مردم و به ویژه وضعیت زنان و دختران را از نزدیک دیده است. هر سفر، او را با روایت تازهای از زندگی زنانی روبهرو کرده است که هر روز بیش از روز پیش از آموزش، کار، درمان و حتا امیدی به آینده فاصله میگیرند.
او میگوید آنچه در این سه سال دیده، فقط محرومیت از آموزش یا اشتغال نیست؛ بلکه فروپاشی تدریجی امید در میان زنانی است که هر روز با محدودیتهای بیشتر، فقر عمیقتر و آیندهای مبهمتر روبهرو میشوند.
مجید میگوید در سال ۲۰۲۶ وضعیت زنان و دختران افغانستان به مرتبهها دشوارتر از سالهای نخست بازگشت طالبان شده است. به باور او، اگر در سالهای نخست هنوز بسیاری از خانوادهها امیدوار بودند که شاید محدودیتها موقتی باشد، امروز آن امید جای خود را به نگرانی و ناامیدی داده است. این احساس هر روز قویتر میشود که دروازههایی که به روی دختران بسته شده، دیگر به این زودی باز نخواهد شد:
«من هر روز با مردم روستاها سروکار دارم. چیزی که امروز بیشتر از همه مرا نگران میکند، از بین رفتن امید است. دخترانی را میبینم که دیگر دربارهی آینده حرف نمیزنند. دیگر نمیگویند میخواهند داکتر، معلم یا انجینر شوند. انگار رویاها از زندگیشان حذف شده است.»
افغانستان همچنان تنها کشوری در جهان است که دختران در آن از آموزش متوسطه و دانشگاه محروماند. میلیونها دختری که هنگام بازگشت طالبان دانشآموز مکتب بودند، اکنون بدون آنکه بتوانند درسشان را ادامه دهند، سالهای نوجوانی و جوانی خود را در خانه سپری میکنند. بستهشدن انستیتوتهای طبی به روی دختران نیز نگرانیهای تازهای دربارهی آیندهی نظام صحی کشور ایجاد کرده است.
مجید میگوید: «وقتی دختری نتواند درس بخواند، فقط یک دانشآموز از آموزش محروم نشده است؛ بلکه جامعه یک داکتر، یک قابله، یک معلم و یک نیروی متخصص آینده را هم از دست میدهد. امروز ما نتیجهی این محدودیتها را در روستاها به چشم خود میبینیم.»
رویاهایی که پیش از جوانی خاموش میشوند
به گفتهی مجید، اکنون در سال ۲۰۲۶، فقر، بیکاری، محدودیتها،افسردگی، ناامیدی و محرومیت آموزشی بههم گره خوردهاند. خانوادههایی که پیشتر با هزار دشواری دخترانشان را به مکتب میفرستادند، اکنون نه تنها امیدی به بازگشایی مکتبها ندارند، بلکه زیر فشار فقر ناچارند برای زندهماندن تصمیمهای دشوارتری بگیرند. تصمیمهایی که زندگی دختران را به تاریکی مطلق میکشانند و دیگر هرگز لبخند سراغ آنها را نمیگیرد:
«در بسیاری از روستاها خانوادهها دیگر فقط نگران آموزش دختران نیستند؛ بلکه نگران نان شب هستند. وقتی فقر شدید میشود، نخستین قربانی معمولن دختر خانواده است. دختری که باید به ازدواج اجباری تن بدهد یا تصمیمی را بپذیرد که او را در بدل نان به فروش رسانده باشد.»
به گفتهی او، در بسیاری از منطقهها، ولایتها و روستاها، ازدواجهای زودهنگام و اجباری نیز افزایش یافته است. خانوادههایی که هیچ منبع درآمدی ندارند، گاهی ازدواج دخترانشان را تنها راه کاهش فشار اقتصادی میدانند؛ تصمیمی که زندگی بسیاری از دختران را برای همیشه تغییر میدهد: «بارها با دخترانی روبهرو شدهام که هنوز کودک هستند؛ اما دیگر بهجای مکتب، به خانهی شوهر رفتهاند. بسیاری از آنها حتا فرصت نداشتند دربارهی آیندهی خود تصمیم بگیرند.»
او باور دارد که محدودیتهای گستردهی طالبان، همراه با بحران اقتصادی، زندگی زنان را به شکلی بیپیشینهای دشوار کرده است. زنان از بسیاری از عرصههای اجتماعی حذف شدهاند و حضورشان در بیرون از خانه هر روز محدودتر میشود. بسیاری از زنانی که پیشتر کار میکردند، اکنون خانهنشین شدهاند و خانوادههایی که درآمدشان به کار زنان وابسته بود، با مشکلهای اقتصادی بیشتری روبهرو شدهاند.
او میگوید: «وقتی یک زن کارش را از دست میدهد، فقط خودش آسیب نمیبیند، تمام خانواده متأثر میشود. بسیاری از خانوادهها امروز یکی از منابع اصلی درآمدشان را از دست دادهاند.»
وقتی درمان هم به آرزو تبدیل میشود
بخش عمدهی مأموریتهای کاری مجید در حوزهی خدمات صحی بوده است. او میگوید آنچه امروز در روستاهای افغانستان میبیند، زنگ خطری جدی برای آیندهی سلامت زنان است.
به گفتهی او، در بسیاری از ولایتهای افغانستان، زنان تنها میتوانند توسط داکتران زن معاینه شوند؛ اما شمار داکتران و کارکنان صحی زن هر روز کمتر میشود و با بستهماندن مرکزهای آموزشی طبی، به طور عملی نیروی تازهای نیز وارد این نظام نمیشود: «امروز کمبود داکتران زن به مرحلهی بحرانی رسیده است. وقتی دیگر دختری نتواند طب بخواند، چند سال بعد اصلم داکتر زنی وجود نخواهد داشت که جای افراد بازنشسته را بگیرد.»
به گفتهی او، محدودیتهای رفتوآمد نیز دسترسی زنان به خدمات درمانی را دشوارتر کرده است. زنان بدون همراهی یک محرم مرد نمیتوانند به مرکزهای صحی مراجعه کنند و در خانوادههایی که چنین امکانی وجود ندارد، بسیاری از زنان ناچارند بیماری خود را تحمل کنند و به مرکز صحی مراجعه نکنند:
«بارها دیدهام که زنان با بیماریهای قابل درمان، فقط به این دلیل که نتوانستهاند به موقع به مرکز صحی برسند، وضعیتشان وخیمتر شده است. در بعضی روستاها فاصلهی زیاد تا کلینیک، نبود وسیلهی رفتوآمد و محدودیتهای موجود، درمان را به یک آرزو تبدیل کرده است.»
همزمان، بحران سلامت روان نیز به شکلی بیپیشینهای در حال گسترش است. دخترانی که سالهاست از آموزش محروم ماندهاند، زنانی که شغل خود را از دست دادهاند و مادرانی که هر روز نگران آیندهی فرزندانشان هستند، بیش از هر زمان دیگری با اضطراب، افسردگی و ناامیدی دستوپنجه نرم میکنند.
مجید میگوید: «گاهی وارد خانهای میشوم که چند دختر نوجوان در آن زندگی میکنند. سکوت خانه عجیب است. دیگر از درس، از برنامه، از آینده یا از دانشگاه حرفی نمیزنند. احساس میکنی زمان برای آنها متوقف شده است.»
آیندهای که هر روز دورتر میشود
مجید میگوید کاهش کمکهای بشردوستانه نیز فشار بر زنان را چند برابر کرده است. بسیاری از برنامههای حمایتی که در سالهای گذشته بخشی از نیازهای خانوادهها را تأمین میکرد، کوچکتر شده یا متوقف شدهاند و نخستین کسانی که پیامد این کاهش را احساس میکنند، زنان و کودکان در افغانستان هستند.
به گفتهی او، در بسیاری از روستاها خانوادهها امروز میان چند انتخاب دشوار گرفتار شدهاند؛ غذای کمتر، درماننکردن بیماری، فرستادن کودکان به بازار کار یا ازدواج زودهنگام دختران:
«گاهی مردم فکر میکنند بحران افغانستان فقط یک موضوع سیاسی است؛ اما وقتی وارد روستاها میشوی، میبینی بحران اصلی، بحران زندگی است. مردم هر روز برای زندهماندن تصمیمهایی میگیرند که شاید هیچ پدر و مادری دوست نداشته باشد بگیرد.»
با وجود همهی اینها، او هنوز از امید سخن میگوید. امیدی که نه از تغییر سیاستها، بلکه از ایستادگی خود زنان سرچشمه میگیرد.
«من زنانی را دیدهام که با وجود همهی محدودیتها، آموزش کودکان را در خانه ادامه میدهند، برای همسایهها کلاسهای کوچک برگزار میکنند، به زنان دیگر مشورت صحی میدهند و اجازه نمیدهند جامعه کاملا تسلیم شود. اگر امروز هنوز روزنهای از امید باقی مانده، به خاطر همین زنان است.»
با این حال، او تأکید میکند که این مقاومت به تنهایی کافی نیست.
«جهان نباید فقط تماشاگر باشد. هر روزی که میگذرد، هزاران دختر یک روز دیگر از عمر، آموزش و آیندهی خود را از دست میدهند. این زمان دیگر برنمیگردد.»
سه سال حضور در روستاهای افغانستان، برای مجید تنها یک مأموریت کاری نبوده است. او میگوید در این سالها بارها دیده است که چگونه با گذشت هر روز فاصلهی میان رویا و واقعیت برای دختران افغانستان بیشتر شده است؛ دخترانی که روزی از دانشگاه، طب، معلمی و آینده حرف میزدند، امروز بسیاری از آنان تنها آرزو میکنند که بتوانند دوباره به همان صنفی برگردند که چهار سال پیش ناچار به ترک آن شدند.
سال ۲۰۲۶ برای زنان افغانستان فقط یک سال دیگر در تقویم نیست؛ سالی است که فقر، محدودیت، بحران صحی، ازدواجهای زودهنگام، کاهش کمکهای بینالمللی و حذف تدریجی زنان از عرصهی عمومی، بیش از هر زمان دیگری بر زندگی آنان سایه انداخته است.
مجید در پایان گفتوگو سکوت میکند. او پس از نگاه گذرا به در و دیوار، آرام میگوید:
«هنوز هم هر روز دخترانی را میبینم که با وجود همهچیز لبخند میزنند. من با روستاها پیوند عمیقی برقرار کردهام.»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه