بزرگترین عید مسلمان‌ها؛ مردم هم‌چنان قربانی‌اند

عید در کشوری که فقر، امید را می‌بلعد. شرمندگی پدران بی‌کار در برابر پرسش‌ها و خواست‌های فرزندان آن‌ها، یکی از دردناک‌ترین ابعاد فقر در عید قربان است.

قربانیان فراموش‌شده‌ی افغانستان مردم فقیر و بی‌کار این کشور هستند، پس عید برای چه کسانی است؟

عید در حافظه‌ی مردم افغانستان، همیشه با بوی نان تازه، لباس نو، مهمانی، دسترخوان‌های رنگین و دیدوبازدیدهای خانوادگی همراه بوده است. عید باید برای شادی، آرامش و فاصله‌گرفتن از خستگی‌های زندگی روزمره باشد؛ اما امروز برای میلیون‌ها نفر در افغانستان، عید نه نشانه‌ی خوشی، بلکه یادآوری تلخ فقر، بی‌کاری و درماندگی است.

در کشوری که میلیون‌ها نفر زیر خط فقر زندگی می‌کنند، بسیاری از خانواده‌ها دیگر توان خرید ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی را ندارند. در چنین وضعیتی، عیدها شکاف میان مردم فقیر و غنی را بازتر می‌کنند. خانواده‌هایی هستند که برای قربانی‌کردن گاو و گوسفند آماده می‌شوند و همزمان، خانواده‌هایی هستند که پول خرید چند قرص نان خشک را ندارند.

برای کارگران بی‌کار، مهاجران اخراج‌شده از کشورهای همسایه، خانواده‌های بی‌سرپرست و مردمی که هر روز با ترس نان شب بیدار می‌شوند، عید بیشتر از آن که روز جشن باشد، روز شرمندگی، نگرانی و یادآوری شکست‌های زندگی است. کودکان لباس نو می‌خواهند، میوه و شیرینی می‌خواهند؛ اما پدران بسیاری در افغانستان، حتا توان پاسخ‌دادن به ساده‌ترین خواسته‌های فرزندان خود را ندارند.

فقر در افغانستان دیگر فقط یک مشکل اقتصادی نیست، بلکه به یک بحران عمیق انسانی تبدیل شده است. مردمی که سال‌ها جنگ، مهاجرت، بی‌کاری و فروپاشی اقتصادی را تحمل کرده‌اند، امروز در وضعیتی قرار گرفته‌اند که حتا مناسبت‌های مذهبی و روزهای شادی نیز برای شان رنگ اندوه گرفته است.

در چنین شرایطی، روایت فرید فقط داستان یک نفر و یک خانواده نیست؛ روایت هزاران خانواده‌ای است که میان اخراج، بی‌کاری، گرسنگی و نگرانی نسبت به آینده گیر مانده‌اند و هر روز، بی‌صدا قربانی می‌شوند.

با فرارسیدن عید قربان، مردم فقیر و بی‌کار در افغانستان یک بار دیگر تلنگری سختی به خود می‌زنند و متوجه می‌شوند که در چه بدبختی و سیه‌روزی‌ای گیر مانده‌اند. نه نانی برای خوردن دارند و نه رخت نوی برای پوشیدن. عید، هر عیدی که باشد برای مردمان و خانواده‌هایی است که در وضعیت خوبی به لحاظ مالی و اقتصادی قرار دارند‌. آن‌ها می‌توانند طبق سنت و مذهب خود قربانی داشته باشند، گاو و گوسفند قربانی کنند، میوه‌های تر و خشک بخرند و لباس‌های نو بپوشند و از زندگی خود لذت ببرند؛ اما برای مردم فقیری که از بام تا شام منتظر یک لقمه نان خشک می‌مانند، عیدها یادآوری تلخی از زندگی ذلت‌باری‌ست که در آن محاصره شده‌اند.

فرید ۴۳ساله در سال گذشته با خانواده‌ی خود از ایران اخراج شد و هفت ماه می‌شود که در کابل زندگی می‌کند. او در این روایت از وضعیت خود و خانواده‌اش و همین‌طور از وضعیت مردم فقیر و بی‌کاری قصه می کند که نداشتن نان کافی، رنج روزمره‌ی آن‌ها است و عید هیچ اهمیت و تاثیر مثبتی در زندگی شان ندارد، بلکه هر عید برای خانواده‌های بی‌نان درد تازه‌ای از فقر و تنگدستی را یادآوری می‌کند.

زندگی و عید در ایران

فرید ده سال پیش به طور قاچاقی وارد ایران شد و در شهر اراک «استان مرکزی» به کار شروع کرد و پس از دو سال کار در آن‌جا، خانم و دو فرزند کوچکش را هم به ایران برد تا در آن‌جا زندگی کند. او و خانواده‌اش، در هفت سال زندگی در ایران، به لحاظ مالی و داشتن آب و نان، خوب زندگی کرد و در مناسبت‌های شادی، عیدها و برنامه‌های خانوادگی همیشه دستش باز بود و می‌توانست هر چه در زندگی خانوادگی‌اش لازم می‌شد را به راحتی بخرد و با خانم، فرزندان و نزدیکانش مصرف کند.‌

او می‌گوید، در ایران کار بود و برای مصرف روزمره هیچ‌گاهی کم نمی‌آورد. نگران این هم نبود که اگر بیشتر مصرف کند چه می‌شود.

کار می‌کرد و مطمیین بود که از راه کارگری و سخت‌کوشی زندگی‌اش می‌چرخد، بچه‌هایش لباس‌های نو می‌پوشند، غذای خوب می‌خورند و در عید و مناسبت‌ها هم دسترخوانش پر است: «در ایران دغدغه‌ی این را نداشتیم که در عید چه بخریم. همه‌چیز فراوان بود. شیرینی می‌خریدیم، میوه‌های خشک و تر می‌خریدیم و هر چند لازم می‌شد مصرف می‌کردیم. در جایی که کار باشد، نان هم پیدا می‌شود. گرچند، زندگی در مهاجرت خیلی دشوار بود؛ اما دشواری‌هایی که امروز در افغانستان داریم و با بی‌کاری و فقر هم همراه است، دشواری‌های مهاجرت را فراموش کرده‌ایم. در این‌جا نان نداریم. بچه‌ها هر دم پرسان می‌کنند که برای عید چه بخریم. این بزرگ‌ترین درد من است.»

فرید در ایران در کارهای ساختمانی و کشاورزی کار می‌کرد و دست‌مزدش همیشه خوب بود. او هم خوب کار می‌کرد و هم در برابر پرسش‌ها و خواسته‌های فرزندانش کوتاه نمی‌آمد: «در ایران هر چیزی که بچه‌ها می‌خواستند برای شان می‌خریدیم؛ اما در کابل مجبور می‌شویم که به بچه‌های خود نه بگوییم. حتا گاهی مجبور می‌شویم که دروغ بگوییم و یا وعده کنیم اگر امروز چیزی خریده نمی‌توانیم، فردا می‌خریم. این‌طور رفتار با بچه‌ها خیلی زشت است و برای من درد بزرگی‌ست.»

درد فرید فقط  حسرت خرید لباس نو و میوه‌ی عیدی نیست. او از فروریختن تدریجی عزت انسانی یک پدر حرف می‌زند. از وضعیتی که در آن، مردی که سال‌ها با کارگری توانسته بود خانواده‌اش را حفظ کند، امروز در برابر ساده‌ترین خواسته‌های کودکانش احساس شکست و شرمندگی می‌کند. فقر طولانی‌مدت فقط سفره‌ها را خالی نمی‌کند، بلکه اعتمادبه‌نفس، امید و آرامش خانواده‌ها را نیز از بین می‌برد.

پس از اخراج اجباری از ایران

در تابستان سال ۱۴۰۴ که موج اخراج مهاجران و مهاجرستیزی در ایران به اوج خود رسید، در یکی از روزهای گرم تابستانی، هنگامی که فرید از خانه به سوی کار در حرکت بود، موتر حامل او و همراهانش توسط پولیس متوقف شد و از آن‌ها کارت اقامت خواستند که فرید نداشت. پولیس او و دو نفر از همکارانش را به اردوگاه انتقال داد و سپس او را مجبور کرد که به خانمش زنگ بزند و از او بخواهد که خودش و بچه‌هایش به اردوگاه بیایند. این‌طور شد که خانواده‌اش به اردوگاه آمدند و پس از ۴۸ ساعت تحقیر و دشواری در اردوگاه و سپس مرز اسلام‌قلعه، وارد افغانستان شدند.

برای خانواده‌ای که نزدیک به یک دهه در ایران با امکان‌های بهتری زندگی کرده باشد، زندگی در افغانستان با این وضعیتی که دارد، تجربه‌ی تلخی‌ست.

فرید و خانواده‌‌اش از هرات مستقیم به کابل آمدند و در غرب کابل – دشت برچی دنبال خانه برآمدند تا زندگی در سایه‌ی طالبان را آغاز کنند. در روزها و هفته‌های اول خانه پیدا نتوانستند. او می‌گوید که بیشتر از یک ماه در خانه‌ی کاکایش زندگی کرد تا به سختی یک خانه را با کرایه‌ی هفت هزار افغانی در ماه پیدا کرد. پس از پیداکردن «خانه» مشکل دیگر او «کار» بود؛ اما فرید می‌گوید، تا امروز که بیشتر از هفت ماه از زندگی او و خانواده‌اش در کابل می‌گذرد، او حتا دو ماه کامل هم سر کار نرفته است: «مهاجرت در ایران و اخراج اجباری از ایران خیلی سخت و تحقیرآمیز بود؛ اما پس از آن که در کابل آمدیم و بیشتر از هفت ماه شده است که در این‌جا زندگی می‌کنیم، می‌بینیم که همان حقارت در مهاجرت صدبرابر بهتر بود از این که در خانه‌ی خود تحقیر می‌شویم و رنج می‌کشیم. هر صبحی که از خانه بیرون می‌شوم تا دنبال کار بگردم، همان‌طور لباس کارم در دستم پس به خانه می‌آیم. چیزی که از ایران آورده بودیم در همان یکی دو ماه اول تمام شد. حال من با یک کارگر فقیری که سال‌ها در کابل زندگی کرده و از نداشتن نان کافی رنج کشیده است، هیچ تفاوتی ندارم.»

فرید می‌گوید که امکان‌های زندگی در کابل بسیار پایین‌تر از ایران است و در این‌جا زندگی‌کردن، جان‌کندن است. کار نیست، هزینه‌های زندگی خیلی گران‌قیمت است. خانواده‌های فقیر دیگر نمی‌توانند برنج بخورند، گوشت بخورند و نمی‌توانند حتا برای یک روز، یک شکم سیر و غذای مناسب بخورند. کرایه‌ی خانه بیش از حد بلند رفته است و امید به آینده‌ی بهتر وجود ندارد: «کسانی که صبح از خانه بیرون می‌شوند و شب با دست خالی برمی‌گردند، معلوم است که نمی‌توانند در ماه یک بار گوشت بخورند. یک کارگر اگر در ماه شش تا ده هزار افغانی کرایه‌ی خانه‌ی خود را پیدا کند، خیلی خوشحال می‌شود. من کارگران زیادی را می‌شناسم که از اول تا آخر ماه کار می‌کنند باز هم نمی‌توانند کرایه‌ی خانه‌ی خود پرداخت کنند. در این‌جا زندگی‌کردن سراسر تحمل درد و رنج است.»

اخراج گسترده‌ی مهاجران از ایران، بحران اقتصادی افغانستان را سنگین‌تر کرده است. هزاران خانواده‌ای که سال‌ها در مهاجرت زندگی کرده یودند، اکنون به کشوری برگشته‌اند که در آن نه کار وجود دارد، نه امنیت اقتصادی و نه امید روشن برای آینده. کابل و شهرهای بزرگ، هر روز بیشتر از گذشته پر از کارگران بی‌کاری می‌شوند که صبح تا شام در جست‌وجوی ۲۵۰ افغانی روزمزد، سرگردان‌اند. بسیاری از این مردان، زمانی نان‌آور خانواده‌های خود بودند؛ اما اکنون به مردمانی تبدیل شده‌اند که فقط برای زنده‌ماندن تلاش می‌کنند.

فقر در افغانستان دیگر یک وضعیت موقتی نیست؛ به بخشی از زندگی روزمره‌ی مردم تبدیل شده است. خانواده‌هایی که زمانی با عزت زندگی می‌کردند، امروز مجبورند برای نان خشک، قرض، کمک و یا کارهای شاقه سرگردان شوند. این وضعیت فقط اقتصاد را نابود نمی‌کند، بلکه جامعه را نیز از درون فرسوده می‌‌کند. وقتی مردم امید خود را از دست بدهند، آینده نیز آرام‌آرام فرو می‌ریزد.

عید قربان و هردم‌شهیدی خانواده‌های فقیر

از فرید در مورد عید قربان می‌پرسم و این که چه آمادگی‌ای برای تجلیل از عید گرفته‌اند. این پرسش برای او خیلی دردآور است، برای کسی که دیگر عیدی در زندگی‌اش ندارد. او می‌گوید، عید برای خانواده‌های پولدار و برای کسانی که از خارج پول دریافت می‌کنند، لذت‌بخش است؛ اما برای او و خانواده‌‌های فقیری که نان خشک و در وضعیت بد کابل، «آب آشامیدنی» دغدغه‌‌ی اولی آن‌هاست، هیچ معنایی ندارد، فقط زخم ناداری شان را تازه‌تر می‌کند. عید قربانی که برای کارگر بی‌کار یادآور درد و رنج باشد، به معنای شادی و امید نیست، بلکه یادآوری هردم‌شهیدی و قربانی‌بودن خانواده‌های فقیر است. خانواده‌هایی که هر دم از درد فقر و نگرانی می‌میرند و باز زنده می‌‌شوند تا شاهد هردم‌‌شهیدی خود باشند: «از عید قربان نپرسید که ما خود قربانی آن هستیم. همه‌‌ی مردم بی‌کار و فقیر قربانی وضعیت این کشور هستیم. برای ما عیدی وجود ندارد. در عیدی که نتوانیم لبخندی برای بچه‌های خود بیاوریم، دیگر عید نیست.»

فرید می‌گوید که بازار پر است از میوه‌های رنگارنگ. مردمانی هم هستند که توانایی خرید دارند؛ اما میزان فقر و بی‌کاری به حدی بالا است که بیشتر مردم توان خرید ندارند و نمی‌توانند سفره‌ی عیدی پهن کنند و برای چند روز شاد و سرحال باشند. او می‌گوید که در جاده‌ها‌ی کابل از دست گدایان راه پیدا نمی‌شود و در پیش‌روی نانوایی‌ها کارگران و آدم‌های بی‌نان صف می‌‌کشند تا اگر مردم چند نان گرم خیرات کنند و به آن‌ها بدهند: «در هر جای و در هر جاده که می‌رویم، زن و مرد و پیر و جوان طلب می‌کنند. گدایی می‌کنند. بدترین صحنه‌ها این است که برخی از زنان با سه – چهار نفر کودک خود در جاده می‌نشینند و گدایی می‌کنند. نانوایی‌ها پر است از کارگرانی که با کراچی‌های خود در آن‌جا می‌نشینند و منتظر یک قرص نان خشک می‌مانند. هیچ کس نیست که به داد این مردم برسد.»

در افغانستان امروز، فقر فقط در خانه‌های خاموش پنهان نیست؛ در جاده‌ها، بازارها، نانوایی‌ها و چهره‌ی کودکان دیده می‌شود. کودکانی که باید عید را با شادی تجربه کنند، حالا با حسرت به ویترین لباس‌ها و میوه‌فروشی‌ها نگاه می‌کنند. بسیاری از خانواده‌ها دیگر از «زندگی» به «زنده‌ماندن» سقوط کرده‌اند. برای آن‌ها، عید فقط روز دیگری از تحمل گرسنگی، نگرانی و شرمندگی است.

فرید می‌گوید که دیگر از آینده چیزی نمی‌فهمد و فقط نگران زنده‌ماندن خانواده‌اش است. او می‌ترسد روزی برسد که حتا نتواند یک قرص نان برای کودکانش پیدا کند. نگرانی او فقط عید امسال نیست؛ ترس اصلی‌اش این است که اگر این وضعیت ادامه پیدا کند، فرزندانش در کشوری بزرگ شوند که در آن، فقر عادی شده و مردم آرام‌آرام به قربانی‌بودن خود عادت کرده‌اند.

در افغانستان امروز، بسیاری از مردم دیگر فقط برای زندگی مبارزه نمی‌کنند؛ آن‌ها برای دوام‌آوردن در برابر گرسنگی، تحقیر و برای بقا می‌جنگند. شاید به همین دلیل است که برای میلیون‌ها نفر، عید قربان دیگر فقط یک مناسبت مذهبی نیست، یادآوری این حقیقت تلخ است که در این کشور، مردم هنوز هم قربانی‌اند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000