من اعتراض دارم!

من اعتراض دارم. جرم من این است که دختر به دنیا آمده‌ام. نه صدایم را شنیدند، نه رویاهایم را دیدند و نه حتی لحظه‌ای مرا به عنوان انسان نگاه کردند. پیش از آن‌که خودم را بشناسم، برایم تصمیم گرفتند و پیش از آن‌که راه رفتن بیاموزم، مسیرم را محدود کردند. من در جهانی بزرگ شدم که برایم کوچک ساخته بودند.

من از این زندگیِ تحمیل‌شده خسته‌ام؛ از این زیستنی که بیشتر شبیه نفس کشیدن در قفس است تا پرواز در آسمان آزادی. خسته‌ام از صبح‌هایی که با «نباید» آغاز می‌شوند و شب‌هایی که با «حق نداری» به پایان می‌رسند. از این‌که می‌گویند: «بلند نخند چون دختری، آزاد راه نرو چون دختری، آرزوهایت را بلند صدا نزن چون دختری.» از این‌که می‌گویند دست‌هایت برای کارِ خانه است، نه برای ساختن آینده و چشم‌هایت برای دیدن است، نه برای انتخاب. از این‌که می‌گویند بساز، بسوز، تحمل کن و باز هم لبخند بزن، حتی وقتی درونت در حال فرو ریختن است. از این‌که می‌گویند آزادی را صدا نزن و بال‌هایت را پنهان کن، زیرا پرواز برای تو نوشته نشده است. از این‌که می‌گویند مرد تکیه‌گاه توست و تو بی‌او چیزی نیستی. از این‌که باورشان شده که آرامش من در سکوت من است و خوشبختی من در محدود شدن من معنا می‌شود.

از این‌که می‌گویند لباس بلند بپوش، موهایت را پنهان کن، صدایت را آهسته کن و خودت را کوچک کن تا در چارچوب‌های‌شان جا بگیری، و نام این همه را «حفظ جان» می‌گذارند و نام این سکوتِ تلخ را «آرامش». خسته‌ام از این‌که می‌گویند خانه‌ات همان‌جاست که دیوار دارد و جهانت همان‌جاست که سقف، کوتاه است. از این‌که می‌گویند درس نخوان و جهان را نشناس؛ زیرا دانستن، تو را از آنچه برایت خواسته‌اند دور می‌کند. از این‌که می‌گویند ازدواج کن و تمام رویاهایت را در یک «باید» خلاصه کن.

آخر چرا؟ مگر من انسان نیستم؟ مگر قلب من نمی‌تپد؟ مگر درد را نمی‌فهمم؟ مگر در چشمانم رویا جوانه نمی‌زند؟ چرا خنده‌ام باید آهسته باشد؟ چرا قدم‌هایم باید محدود شود؟ چرا برای ایستادن باید به دیگری تکیه کنم در حالی که درون من توانِ ایستادن موج می‌زند؟

من اعتراض دارم؛ نه از سر نافرمانی، بلکه از عمق زخمی که سال‌هاست در سکوت رشد کرده است. من اعتراض دارم به جهانی که مرا با جنسیت تعریف می‌کند، نه با توانایی. من اعتراض دارم به نگاهی که پروازم را نمی‌بیند و به فکری که مرا کوچک می‌خواهد. من اعتراض دارم به اینکه می‌خواهند تمام بودنم را در یک نقش خلاصه کنند، در حالی که درون من جهانی از توانایی نفس می‌کشد. من درد دارم؛ دردی که در کلمات نمی‌گنجد، در نگاه‌ها پنهان است و در سکوت فریاد می‌زند.

ای مردمانِ جاهل! بگذارید لحظه‌ای از این اجبارِ نفس‌گیر رهایی بیابم. بگذارید من نیز بی‌هراس بخندم، بی‌اجازه رویا ببینم و بی‌قید قدم بردارم. بگذارید آسمان برای من هم بی‌مرز باشد. کمی هم به حال ما رحم کنید. ما نیز دلتنگیم؛ دلتنگ روزهایی که کیف‌های‌ ما که از کتاب پر بود، بوی رویا می‌داد، دلتنگ صنف‌هایی که در آن آینده را می‌ساختیم و دلتنگ لباس‌هایی که رنگ امید داشتند. ما دلتنگ روزهایی هستیم که در آن دختر بودن جرم نبود. ما دلتنگ صدایی هستیم که در آن نام وطن با افتخار خوانده می‌شد و ما نیز بخشی از آن افتخار بودیم.

بدانید که ما هم انسانیم. ما نیز می‌فهمیم آزادی یعنی چه، استقلال یعنی چه و ایستادن روی پای خود یعنی چه. ما نیز می‌توانیم فردا را بسازیم، می‌توانیم چراغی در تاریکی باشیم و می‌توانیم نام کشور خود را با افتخار بلند کنیم. ما ضعف نیستیم، ما سکوت نیستیم، ما سایه نیستیم. ما صدا هستیم؛ صدایی که سال‌ها در گلو مانده است. ما را به نام انسان صدا بزنید، نه به نام محدودیتی که بر ما تحمیل کرده‌اید. ما تنها برای زنده ماندن نیامده‌ایم، ما آمده‌ایم تا زندگی کنیم.

اما ما می‌دانیم… می‌دانیم که روزی خواهد رسید؛ روزی که خنده‌های‌ ما دیگر جرم نباشد، روزی که قدم‌های‌ ما از ترس نلرزد و روزی که رویاهای‌ ما سرکوب نشود. آن روز ما نه فقط نفس می‌کشیم، بلکه با تمام وجود زندگی می‌کنیم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000