داستان ما نیلوفران

گاهی اوقات شرایط و اوضاع آن‌قدر بد می‌شود که نبودنت را آرزو می‌کنی؛ فرقی نمی‌کند دختر باشی یا پسر. از این اتفاقات برای خیلی‌های ما پیش آمده است؛ مثل همین اوضاعی که هم‌اکنون ما دختران در افغانستان داریم. اما نمی‌توان شرایط را بهانه‌ای برای متوقف شدن کرد. نمی‌دانم دلیلش چیست؛ گمان می‌کنم چیز بهتری منتظر […]

Read More

پشتوانه‌ای به نام پدر

وقتی به زندگی خود فکر می‌کنم، همیشه یک نفر را در گوشه‌گوشه‌ی آن می‌بینم؛ مردی که شاید زیاد حرف نزند، اما بودنش برای ما به معنی آرامش است. مردی که بیشتر وقت‌ها خستگی‌هایش را پنهان می‌کند تا ما متوجه سختی‌های زندگی نشویم. آن مرد، «پدر» است. از کودکی همیشه فکر می‌کردم پدر فقط کسی است […]

Read More

پرواز به سوی آینده

در سرزمینی که روزگاری کوهسارانش به بلندیِ اراده‌ی مردمانش بود، روزگاری فرا رسید که سایه‌ی سنگینی به کوچه‌ها و خانه‌هایش چنگ انداخت. در این دوران، آسمان برای دختران کوتاه شده بود و دیوارهای خانه، مرزهای دنیای‌شان شده بود. اما در این میان، در این سکوت اجباری، دختری به نام «رویا» با چشمانی که هنوز در […]

Read More

آب؛ نماد رهایی و آزادی

در رخصتی تابستانی رفته بودیم به یک دشت سرسبز که دریایی آن‌سو ترش بود. آبِ روان با موج‌هایش دلم را آرام می‌کرد. هرچند در راه، در هر «چک‌پاینت» توسط نیروهای نظامی اذیت شدیم و میله‌جاها بند بود، اما داخل یک قریه راحت‌تر بودیم. وقتی رسیدیم، نزدیک به دریا روی چمن‌های سرسبز نشستیم. چشمانم به آبیِ […]

Read More

نامه‌ای برای آرزوهای کوچکم

به نام خداوند بخشنده و مهربان! سلام به زندگی، سلام به تمام کسانی که هنوز باور دارند یک قلب کوچک هم می‌تواند آرزوهای بزرگ در خود داشته باشد. سلام به آرزوهای کوچکم. من یک دختر کوچک از میان هزاران دختر این دنیا هستم؛ دختری که شاید آرزوهایش برای دیگران خیلی ساده و کوچک به نظر […]

Read More