اعتماد (۴۷) – کابل؛ جنگل سوخته؛ تقلا در بحران

وقتی امروز، پس از سال‌ها، به کابلِ پس از سقوط حکومت داکتر نجیب‌الله نگاه می‌کنم، آن شهر را تنها یک پایتخت فروپاشیده نمی‌بینم. کابل در ذهن من به جنگلی کهن می‌ماند؛ جنگلی که سال‌ها با همه‌ی خشکی‌ها، تاریکی‌ها، زخم‌ها و هراس‌هایش ایستاده بود. در آن جنگل، نظم عادلانه نبود؛ اما نظمی وجود داشت. درختانش زخمی بودند؛ اما هنوز ریشه داشتند. راه‌هایش ناامن بودند؛ اما هنوز راه بودند. انسان‌هایش نگران بودند؛ اما می‌دانستند که شهر، هرچه باشد، هنوز شهر است و حافظه‌ای از نظم را در خود نگه داشته است.

بعد، ناگهان زلزله آمد؛ زلزله‌ای که تنها زمین را نلرزاند، بلکه حافظه‌ی جنگل را از جا کند. درختان کهن از ریشه بیرون شدند. شاخه‌ها شکستند. لانه‌ها فرو ریختند. دود از هر طرف بالا شد. صدای جیغ پرندگان با زوزه‌ی حیوانات و فریاد انسان‌ها درهم آمیخت. دیگر معلوم نبود چه کسی شکار است و چه کسی شکارچی؛ چه کسی از ترس می‌دود و چه کسی برای حمله کمین گرفته است. کابلِ آن روزها، برای من، چنین جنگلی بود: جنگلی سوخته، آشفته، بی‌مرز و بی‌پناه.

اما این زلزله، تنها حادثه‌ای طبیعی نبود. در پشت آن آتش و دود، خطای انسان نیز حضور داشت: خطای سیاست، خطای قدرت، خطای بی‌تدبیری، خطای شکستن تعهد، و خطای ندیدن خطری که از دور پیدا بود. کابل تنها به این دلیل نسوخت که حکومت نجیب فرو ریخت؛ به این دلیل نیز سوخت که کسانی که پس از او وارد میدان شدند، فرصت تاریخی ساختن یک نظم تازه را نفهمیدند. آنان به جای آن‌که لحظه‌ی انتقال قدرت را به پلی به سوی نظم دموکراتیک، شهروندی و مشارکتی تبدیل کنند، آن را به میدان رقابت‌های قومی، تنظیمی و استخباراتی فروکاستند.

در «بازی‌های گرسنگی» یک حقیقت تلخ بارها تکرار می‌شود: وقتی یک دوره‌ی بازی تمام می‌شود، میدان تازه‌ای طراحی می‌شود؛ اما بازماندگان دوره‌ی پیش، هنوز با منطق بقای همان میدان قبلی فکر می‌کنند. این، خطرناک‌ترین لحظه است. جنگجویی که در جنگل زنده مانده است، وقتی به شهر می‌رسد، اگر هنوز با منطق جنگل راه برود، شهر را نیز به جنگل تبدیل می‌کند. شهر، میدان شکار نیست؛ شهر به قانون، اعتماد، احتیاط، گفت‌وگو و مسئولیت نیاز دارد.

کابلِ ثور ۱۳۷۱ دقیقاً در چنین لحظه‌ای ایستاده بود. مجاهدینی که سال‌ها در کوه، دره، سنگر و جبهه با منطق جنگ زنده مانده بودند، اکنون به شهر آمده بودند؛ اما منطق جنگ را نیز با خود آورده بودند. آنان می‌دانستند چگونه بجنگند، چگونه سنگر بگیرند، چگونه دشمن را عقب بزنند؛ اما هنوز نیاموخته بودند چگونه شهر را آرام کنند، اداره را نگه دارند، اعتماد بسازند، و از پیروزی نظامی به مسئولیت سیاسی عبور کنند.

فاجعه از همین‌جا آغاز شد: جنگجویی که باید شهروند می‌شد، هنوز خود را فاتح میدان می‌دید؛ و شهری که به دولت نیاز داشت، با منطق سنگر اداره شد. در چنین وضعیتی، هر کوچه می‌توانست به خط مقدم تبدیل شود، هر ساختمان به قرارگاه، هر اداره به غنیمت، و هر اختلاف سیاسی به آتش جنگ. کابل، به جای آن‌که از سقوط یک حکومت به تولد نظمی تازه برسد، در میان فاتحانی گرفتار شد که هرکدام سهم خود را از پیروزی می‌خواستند، اما کمتر کسی مسئولیت شهر را بر دوش می‌گرفت.

این‌جا بود که معنای «تقلا در بحران» برای من شکل گرفت. بحران تنها این نبود که حکومت سقوط کرده بود؛ بحران این بود که همه می‌خواستند در جای خالی حکومت بنشینند، اما کمتر کسی می‌دانست چگونه جای خالی حکومت را با قانون، اعتماد و مسئولیت پر کند. هر گروه از پیروزی سخن می‌گفت، اما شهر به چیزی فراتر از پیروزی نیاز داشت. شهر به کسانی نیاز داشت که بفهمند پس از جنگ، مهم‌ترین کار نه تصرف، بلکه حفظ‌کردن است؛ نه شعار، بلکه نظم؛ نه سهم، بلکه اعتماد.

کابلِ آن روزها، جنگل سوخته‌ای بود که همه در آن تقلا می‌کردند: برخی برای سهم، برخی برای بقا، برخی برای انتقام، برخی برای دیده‌شدن، و اندکی برای آن‌که از دل خاکستر، راهی به سوی نظم و زندگی باز کنند. در چنین جنگلی، هر «حرف»ی نیز فقط حرف نبود؛ یا آتشی تازه می‌افروخت، یا راهی باریک برای عبور از میان دود نشان می‌داد.

***

در یادداشت پیشین گفتم که مزاری در بیست‌ویکم ثور ۱۳۷۱ وارد کابل شد. اما پیش از آن ورود، کابل چه بود؟ چه کسانی در آن حضور داشتند؟ چه چیزی در شهر رخ می‌داد؟ برای فهمیدن آن «حرف»ی که مزاری بعدتر در «داخل» گفت، باید نخست میدانی را بشناسیم که او در آن قدم گذاشت. آن میدان، از همان روزهای نخست ورود مجاهدین به کابل، نه به سوی ساختن، بلکه به سوی فروریختن می‌رفت.

گفتم که روز پنجم ثور ۱۳۷۱، در گورنر هاوس پشاور، رهبران هفت‌گانه‌ی احزاب جهادی، زیر نظر نواز شریف و ترکی الفیصل، بر سر ترکیب حکومت موقت توافق کردند. حزب وحدت و حرکت اسلامی محسنی، به‌عنوان دو حزب شیعی جهادی، به این جلسه دعوت نشده بودند. آنچه در آن روز در پشاور شکل گرفت، ساختار قدرتی بود که بدون مشورت با این دو نیروی اصلی شیعه و هزاره طراحی شده بود. در ظاهر، سخن از حکومت موقت مجاهدین بود؛ اما در باطن، میدان تازه‌ای برای تقسیم قدرت ساخته می‌شد؛ میدانی که برخی بازیگران، از همان آغاز، بیرون آن نگه داشته شده بودند.

در «بازی‌های گرسنگی»، کاپیتول گاهی پیش از آن‌که بازی رسماً آغاز شود، برنده‌ها و بازنده‌ها را تا حد زیادی تعیین می‌کند. میدان هنوز باز نشده است؛ اما قواعد بازی، حامیان پنهان، امتیازها و حذف‌شدگان، پیشاپیش مشخص شده‌اند. آنچه در پشاور اتفاق افتاد، برای من شبیه همین صحنه بود: میدانی که پیش از ورود همه‌ی بازیگران طراحی شده بود و مردمی که سرنوشت‌شان قرار بود در آن رقم بخورد، در طراحی آن حضور نداشتند.

شیخ آصف محسنی، رهبر حرکت اسلامی، جداگانه وارد چانه‌زنی شد. او به تاریخ هفتم ثور ۱۳۷۱، در مصاحبه با بی‌بی‌سی گفت که با حکومت موقت به توافق رسیده‌اند و یک نفر در کابینه، با پست معاونیت ریاست جمهوری، به او وعده شده است. سپس افزود: «بدین ترتیب حرکت اسلامی افغانستان دیگر مشکلی ندارد.»

این جمله ــ «دیگر مشکلی ندارد» ــ برای من یکی از تأمل‌برانگیزترین جمله‌های آن دوران است. رهبری که می‌توانست، و باید، صدای میلیون‌ها انسان هم‌مذهب و هم‌سرنوشت خود باشد، با وعده‌ی یک وزارت و یک معاونیت اعلام کرد که دیگر مشکلی ندارد. مشکل، گویا نه حذف یک جامعه از ساختار تصمیم‌گیری بود، نه نادیده‌گرفتن وزن سیاسی شیعه و هزاره، نه طراحی قدرت بدون حضور آنان؛ مشکل فقط جایگاه فردی یا سهم تنظیمی بود. وقتی آن سهم وعده داده شد، «دیگر مشکلی» باقی نماند.

در «بازی‌های گرسنگی»، وقتی کاپیتول به یک بازیگر جدا از دیگران اسپانسر می‌دهد، او را از میدان عمومی جدا می‌کند. آن بازیگر، آگاهانه یا ناآگاهانه، تعهدی پنهان پیدا می‌کند که درد و سرنوشت دیگران را نادیده بگیرد. محسنی معاونیت گرفت؛ اما با این معامله، ناحیه‌ای را که باید نمایندگی می‌کرد، تنها گذاشت. او از میدان عمومی مطالبه بیرون رفت و به معامله‌ی جداگانه پناه برد؛ و این، برای جامعه‌ای که هنوز در آستانه‌ی ورود به یکی از سخت‌ترین میدان‌های تاریخ خود بود، نشانه‌ی خوبی نبود.

تکه‌ی دیگری را نیز یادآوری کردم: هشت روز بعد از مصاحبه‌ی محسنی، در پانزدهم ثور، احمدشاه مسعود در کابل، در پاسخ به پرسش حامد علمی، خبرنگار بی‌بی‌سی، گفت: «هر گروه که با حکومت مورد تأیید مجاهدین مخالفت کند، یاغی و باغی است.» این دو واژه ــ «یاغی» و «باغی» ــ فقط کلمات عادی نبودند. در ادبیات سیاسی و دینی، این واژه‌ها کسی را از دایره‌ی مشروعیت بیرون می‌گذارند. به محض آن‌که قدرت تازه مخالف خود را «یاغی و باغی» می‌نامد، در واقع گفت‌وگو را به محاکمه، اختلاف را به جرم، و مطالبه را به شورش تبدیل می‌کند.

در «بازی‌های گرسنگی»، کاپیتول نیز با کسانی که قواعد میدان را نمی‌پذیرند، همین‌گونه سخن می‌گوید. نخست آنان را نام‌گذاری می‌کند، بعد حذف‌شان را موجه می‌سازد. زبان، پیش از گلوله، میدان را آماده می‌کند. وقتی کسی «باغی» نامیده شد، دیگر شنیدن سخنش لازم نیست؛ سرکوب او آسان‌تر می‌شود.

در همان روز، راکت‌های حکمتیار به مکروریان‌ها اصابت کرد. باز هم حامد علمی، خبرنگار بی‌بی‌سی، در چشم‌دیدهای خود از سی کشته و نزدیک به صد زخمی یاد کرد که در نتیجه‌ی این راکت‌باران بر زمین افتاده بودند. پیروزی‌ای که با بلوف، فیرهای شادیانه و شعار آغاز شده بود، با صدای انفجار ادامه یافت. هنوز دولت تازه شکل نگرفته بود که شهر نخستین نشانه‌های میدان جنگ تازه را دید. کابل، به جای آن‌که از جنگ بیرون شود، وارد فصل دیگری از جنگ شد؛ فصلی که در آن، مجاهدین دیگر در برابر حکومت نجیب نمی‌جنگیدند، بلکه در برابر یکدیگر صف می‌کشیدند.

در میان این همه، پرسشی بنیادی وجود داشت که کمتر کسی آن را با صراحت بر زبان می‌آورد: مجاهدینی که وارد کابل شده بودند، آیا می‌دانستند چه می‌خواهند بسازند؟ آیا برنامه‌ای برای حکومت داشتند؟ آیا می‌فهمیدند که حکومت‌داری ادامه‌ی جنگ نیست؟ آیا می‌دانستند که شهر را نمی‌توان با منطق سنگر اداره کرد؟ آیا درک کرده بودند که لحظه‌ی پیروزی، پایان مسئولیت نیست؛ آغاز مسئولیتی سنگین‌تر است؟

سال‌ها بعد، وقتی با رحمت‌الله بیژن‌پور درباره‌ی همین روزها نشستم و روایت او را برای نشر در شیشه میدیا شنیدم، پاسخ این پرسش‌ها برایم روشن‌تر شد. پاسخ او فقط یک تحلیل سیاسی نبود؛ روایتی بود از درون دستگاهی که از نزدیک می‌دید چگونه مجاهدین، با ذهن جنگ، وارد میدان حکومت شده‌اند. او نشان می‌داد که مشکل تنها در اختلاف تنظیم‌ها یا دخالت بیرونی نبود؛ مشکل در خلأیی عمیق‌تر ریشه داشت: نداشتن تصور روشن از دولت، ناآشنایی با اداره، بی‌اعتنایی به تجربه‌ی کادرهای موجود، و ناتوانی در عبور از منطق فتح به منطق مسئولیت.

کابل، پیش از ورود مزاری، در چنین میدانی افتاده بود: میدانی که قواعدش در پشاور، بدون حضور او و مردمش، طراحی شده بود؛ زبانی که مخالف را پیشاپیش «یاغی و باغی» می‌خواند؛ راکت‌هایی که شادی پیروزی را به خون و خاکستر بدل می‌کرد؛ رهبرانی که با گرفتن سهم فردی اعلام می‌کردند «دیگر مشکلی» ندارند؛ و مجاهدینی که هنوز نمی‌دانستند شهر، سنگر نیست و حکومت، غنیمت جنگی نیست.

برای فهمیدن «حرف» مزاری، باید همین میدان را دید. او وارد شهری نشد که آرام و آماده‌ی ساختن باشد؛ وارد شهری شد که از همان نخستین روزها، در حال فروریختن بود. او وارد بازی‌ای شد که قواعدش پیش از آمدن او نوشته شده بود؛ اما او آمده بود تا همین قواعد را به چالش بکشد.

***

کابل شدند، با بدنه‌ی دولت با نفرت، بدبینی و تحقیر برخورد کردند. به جای آن‌که تجربه‌ی اداری را سرمایه‌ی ملی بدانند، آن را بقایای دشمن پنداشتند. به جای آن‌که اداره را حفظ کنند، آن را با بی‌اعتمادی فلج ساختند. بیژن‌پور گفت که در آن روزها در مجلس وزرا منشی بود. از درون جلسات می‌دید؛ و آنچه می‌دید، دردناک بود.

یکی از صحنه‌هایی که او روایت می‌کند، برای فهم وضعیت آن روزها فوق‌العاده آگاهی‌بخش است. در یکی از جلسات پلانی، که بودجه‌ی سالانه در آن تصویب می‌شد، یکی از وزیران ــ مولوی سمیع‌الله، وزیر صنایع ــ به بیژن‌پور گفت: «معلم صاحب، همان بودجه‌ی ما را بیار و به ما بده.» بیژن‌پور کتاب بودجه را آورد و پیش روی او گذاشت. وزیر با بدبینی به کتاب نگاه کرد و گمان برد که بیژن‌پور او را مسخره می‌کند. گفت: «با ما شوخی می‌کنی؟ بودجه را برایم بیار.»

اعتراض وزیر بالا گرفت تا آن‌که انجنیر احمدشاه احمدزی، رئیس جلسه، او را کنار کشید و آهسته، به زبان پشتو، برایش توضیح داد: «او خدای دی خوار که، تو خو پوه نیی. دا کتاب بودجی دی. د ستا صلاحیت دی، په همدغه باندی ته خپل صلاحیتونه گوری او اجرا کیی.» یعنی: «خدا تو را خوار کند، تو که نمی‌فهمی؛ این کتاب بودجه است. صلاحیت تو در همین کتاب درج است و تو باید بر اساس همین، صلاحیت‌های خود را ببینی و اجرا کنی». وزیر، با این‌همه، هنوز باور نمی‌کرد.

بیژن‌پور توضیح می‌دهد که تصور آن وزیر از بودجه چه بود. او فکر می‌کرد «بودجه» یعنی «بوجی پول»؛ یعنی بوجی‌های پرس‌شده‌ی پول نقد که همان روز به او داده می‌شود و بعد می‌رود. از قضا، در آن روزها پول در بانک مرکزی به شکل بوجی‌های مهروموم‌شده نگه‌داری می‌شد و همین تصویر، ذهن او را پر کرده بود. برای او، بودجه نه سند مالی دولت، بلکه بوجی‌های پول بود.

این صحنه، در ظاهر، لطیفه‌ای تلخ است؛ اما در عمق خود، سند یک فاجعه است. در دولت مدرن، بودجه یعنی برنامه، صلاحیت، حساب‌دهی، اولویت‌گذاری و نظم مالی. وقتی بودجه به «بوجی پول» تقلیل پیدا کند، دولت به غنیمت‌خانه تبدیل می‌شود؛ و غنیمت‌خانه‌ها نمی‌توانند شهر بسازند. غنیمت‌خانه‌ها فقط می‌توانند از شهر بخورند. در چنین وضعی، کابل چگونه می‌توانست نسوزد؟

بیژن‌پور از یونس قانونی نیز یاد می‌کند. می‌گوید قانونی در بیان و تبلیغ خوب بود، اما مسایل دفتر، اداره، شهر و مردم را نمی‌فهمید. جلسات او بیشتر با متنفذان، موسفیدان و تحصیل‌کرده‌ها برگزار می‌شد؛ اما خبری از دیدار جدی با مدیران ترانسپورت، مالیه، دیپلماسی و دستگاه‌های تخصصی دولت نبود. شورای نظار، در همان روزهای آغازین، بیشتر در فکر تثبیت سیاسی و تبلیغاتی خود بود تا ساختن ظرفیت حکومت‌داری.

وقتی از بیژن‌پور پرسیدم که آیا آنان می‌فهمیدند که به‌عنوان تاجیک‌ها، قدرت پشتون‌محور را به چالش کشیده‌اند؛ به‌عنوان دهاتیان، شهر را به چالش کشیده‌اند؛ و به‌عنوان جمعیتی‌ها، حساسیت سایر احزاب را برانگیخته‌اند؟ پاسخ او تنها یک کلمه بود: «نه.»

این «نه»، یک کلمه نیست؛ سند یک فاجعه است. بیژن‌پور می‌گفت مجاهدین از صدر تا ذیل برنامه‌آشنا نبودند. نمی‌دانستند برنامه‌ی حکومت‌داری چیست. می‌دانستند چگونه علیه حکومت بجنگند؛ اما نمی‌دانستند جای آن حکومت چه بسازند.

با این حال، این نقد، نفی نقش تاجیک‌ها یا شورای نظار در جهاد نیست. بیژن‌پور خود تاجیک است، بدخشانی است، و هرگز ادعا نمی‌کند که مجاهدین بد بودند یا جهاد آنان بی‌معنا بود. آنان در فصل جنگ، با شایستگی و توان عمل کردند؛ اما کابل، پس از سقوط حکومت نجیب، فصل دیگری بود. این‌جا دیگر فقط سنگر نبود؛ شهر بود. این‌جا دیگر فقط دشمن نبود؛ مردم بودند. این‌جا دیگر فقط فتح نبود؛ مسئولیت بود. فاجعه از آن‌جا آغاز شد که عبور از منطق جنگ به منطق ساختن اتفاق نیفتاد.

بیژن‌پور از جلسه‌ای یاد می‌کند که در آن، از ربانی خواستند نظام آموزشی را دست‌نخورده نگه دارد و تنها در سطح پالیسی، کسانی مثل پوهاند فاضل را بگمارد که تجربه و درک لازم دارند. پیشنهاد آنان در حوزه‌های دیگر نیز همین بود: در رأس، کادرهای جهادی بگذارید؛ اما در بدنه، متخصصان و مدیران موجود را حفظ کنید. ربانی می‌شنید، تبسم می‌کرد و می‌گفت درست است؛ اما بعد، همان جفت‌وتاق‌بازی‌های سهمیه‌گیری ادامه می‌یافت. چون در آن تشکیل‌بندی‌ها، «اعتماد» ملاک نبود؛ سهم تنظیمی ملاک بود.

بیژن‌پور از تلاش‌های خود و همراهانش برای میانجی‌گری نیز سخن می‌گوید. وقتی گزارش آمدن هیأت‌های ابوتراب، ملک فیصل، شهزاده و برخی پاکستانی‌ها و عربستانی‌ها را شنیدند، نگرانی‌شان بیشتر شد. فهمیدند که این رفت‌وآمدها از آدرس‌هایی صورت می‌گیرد که می‌توانند به بحران دامن بزنند. با آقای ورسجی و برخی دیگر نشستند و مشورت کردند. جمع‌بندی‌شان این بود که اوضاع به طرف بحران می‌رود و دولت باید بفهمد که محرکین جنگ قومی را نپذیرد. به این نتیجه رسیده بودند که اگر فردا مشکلی از سوی استاد سیاف یا حزب وحدت ایجاد شود، باز هم مسئولیت آن به دوش استاد ربانی و احمدشاه مسعود خواهد بود؛ چون حکومت در دست آنان است.

بعد رفتند پیش ربانی. رفتند پیش مسعود. پیشنهادشان روشن بود: اگر رئیس‌جمهور تاجیک است، صدراعظم پشتون باشد. رکن حکومت را به کسی دیگر بدهید. نظام قضاییه را بدهید. ادارات مستقل را بدهید. یک مشارکت جامع بسازید. ربانی می‌گفت: «چیزی را که شما می‌گویید، قابل انکار نیست.» اما بعد عمل نمی‌کرد؛ و این‌گونه بود که آشفتگی و ندانم‌کاری و بی‌مبالاتی ادامه یافت و آتش در گرفت و در این آتش، تر و خشک شهر، یک‌جا سوخت.

این تجربه‌ی بیژن‌پور، برای من یک درس مهم در باب «اعتماد» است. وقتی حتی کسانی که خیرخواه‌اند، می‌بینند، هشدار می‌دهند، و از درون همان حوزه با احترام و دلسوزی سخن می‌گویند، شنیده نمی‌شوند، نشانه‌ی آن است که قدرت دیگر خود را نیازمند اعتماد دیگران نمی‌بیند. قدرتی که به اعتماد دیگران نیاز احساس نکند، تنها می‌شود؛ و قدرت تنها، در میدانی که همه‌ی بازی‌سازان منتظرند، دیر یا زود از پا درمی‌آید.

این خلأ، یعنی شکاف بزرگ میان توانایی جنگیدن و توانایی ساختن، همان دری بود که بازی‌سازان از آن وارد شدند. در «بازی‌های گرسنگی»، خطرناک‌ترین لحظه آن است که بازیگران خسته‌اند، پریشان‌اند و نمی‌دانند قدم بعدی چیست. درست در همین لحظه، طراحان صحنه وارد می‌شوند. در کابل نیز همین اتفاق افتاد. مجاهدین شهر را گرفته بودند، اما هنوز نمی‌دانستند با شهر چه کنند؛ و وقتی فاتحان نمی‌دانند چگونه بسازند، دیگران میدان را برای سوختن آماده می‌کنند.

***

اما بیژن‌پور تنها از شورای نظار نمی‌گوید؛ از خودِ آن تحول بزرگ نیز سخن می‌گوید؛ تحولی که با ورود مجاهدین به کابل رخ داد و معنای تاریخی آن بسیار فراتر از جابه‌جایی چند مقام و چند وزارت بود. برای نخستین بار در تاریخ معاصر افغانستان، قدرت از محور سنتی پشتون‌محور خود بیرون می‌شد و به دست تاجیک‌ها و فارسی‌زبان‌ها می‌افتاد. این تحول، هر قدر از منظر عدالت تاریخی قابل فهم بود، از نظر روان سیاسی جامعه‌ی افغانستان ساده نبود. افغانستان کشوری نبود که در آن قدرت بر بنیاد قرارداد شهروندی، انتخابات آزاد و انتقال مسالمت‌آمیز دست‌به‌دست شده باشد. قدرت، در حافظه‌ی تاریخی این سرزمین، با قوم، تبار، سلطنت، غلبه و مرکزیت قومی گره خورده بود. به همین دلیل، اگر این انتقال با خرد، تدبیر، گفت‌وگو، تضمین و مشارکت مدیریت نمی‌شد، می‌توانست به بحران بدل شود؛… و شد.

این همان دریغی است که در یادداشت‌های این فصل «اعتماد» بارها به آن برمی‌گردم: کابل، در لحظه‌ای که می‌توانست از آتش جنگ عبور کند و به آغاز یک قرارداد تازه برسد، به جنگلی سوخته تبدیل شد؛ جنگلی که هر درخت آن خاطره‌ای از قدرت، ترس، حذف، بی‌اعتمادی و تقلا برای بقا را در خود پنهان داشت.

در همین نقطه است که بیژن‌پور می‌گوید مسئولیت مسعود و ربانی بسیار سنگین بود؛ مسئولیتی که آنان عمق آن را چنان‌که باید نفهمیدند. آنان باید درمی‌یافتند که تنها گرفتن قدرت کافی نیست. قدرت تازه باید توضیح داده می‌شد، تقسیم می‌شد، آرام‌بخش می‌شد و در یک روایت ملی قرار می‌گرفت. باید با صراحت گفته می‌شد که این انتقال، انتقام تاجیک از پشتون نیست؛ عبور افغانستان از انحصار به مشارکت است. باید نشان داده می‌شد که قدرت تازه، قدرت یک قوم نیست؛ آغاز قراردادی نوین برای همه‌ی اقوام و شهروندان افغانستان است.

اما چنین نشد. پیمان جبل‌السراج، که می‌توانست نقطه‌ی اعتماد و سکوی گذار آرام از حکومت داکتر نجیب به نظمی تازه باشد، شکسته شد. اگر تعهدات آن پیمان رعایت می‌شد، اگر ورود به کابل بر اساس توافق جمعی، تقسیم مسئولیت و حفظ ساختار دولت صورت می‌گرفت، شاید افغانستان راه دیگری می‌رفت. اما وقتی تعهد شکسته شد، پیام روشن بود: هر کس زودتر قدرت را گرفت، صاحب میدان می‌شود. همین پیام، فضای کابل را از همان آغاز مسموم کرد.

وقتی تعهد شکسته شود، اعتماد نمی‌ماند. وقتی اعتماد نماند، هر گروه به تفنگ خود پناه می‌برد. وقتی تفنگ معیار حق شود، سیاست می‌میرد؛ و وقتی سیاست بمیرد، شهر به جنگل تبدیل می‌شود. کابلِ آن روز، دقیقاً در همین مرز ایستاده بود: مرز میان شهر و جنگل، میان سیاست و تفنگ، میان قرارداد و غلبه. مسعود و شورای نظار با ورود شتاب‌زده و فاتحانه به کابل، هم ساختار توافق را شکستند و هم روان جمعی نیروهای دیگر را به سوی اضطراب و بی‌اعتمادی راندند. آنان شهر را گرفتند؛ اما اعتماد شهر را از دست دادند. در ظاهر پیروز شدند؛ اما میدان را برای جنگی گشودند که در آن هیچ‌کس پیروز نشد.

حکمتیار بیرون ماند و مخالفت خود را آغاز کرد. دولت تازه نتوانست مناسبات قدرت را به گونه‌ای اطمینان‌بخش تنظیم کند. حساسیت جامعه‌ی پشتون در برابر این انتقال تاریخی جدی گرفته نشد. اقوام دیگر نیز احساس کردند که وزن سیاسی و روانی آنان در ساختار تازه به رسمیت شناخته نمی‌شود. در چنین خلأیی، بازی‌سازان میدان را آماده دیدند: پاکستان، عربستان، جریان‌های تندرو و قدرت‌طلبان داخلی، هر کدام از شکاف موجود استفاده کردند. آنان می‌دانستند که اگر زخم انتقال قدرت با زبان عدالت، مشارکت و اعتماد درمان نشود، می‌توان آن را با زبان قوم، انتقام، ترس و جنگ چرکین کرد. همین کار را کردند.

بیژن‌پور می‌گوید که او و همکارانش بارها نزد ربانی و مسعود رفتند و این خطر را گوشزد کردند. گفتند که حکومت از یک خاندان و یک آدرس تاریخی به آدرس دیگر آمده است و این «دیگرشدن» در مناسبات قدرت افغانستان بسیار مهم است. گفتند که پشتون‌ها هنوز به انتقال قدرت به تاجیک‌ها قانع نشده‌اند و این مسأله، اگر مدیریت نشود، به مشکل اساسی تبدیل خواهد شد. ربانی، با تبسمی معنادار، گفته بود: «چیزی را که شما می‌گویید، قابل انکار نیست. باید در مرکز توجه باشد.» اما آن توجه، هرگز به سیاست روشن، تصمیم عملی و سازوکار اعتمادساز تبدیل نشد. در نتیجه، شهر سوخت.

مسعود شاید در میدان جنگ نابغه بود؛ اما میدان دولت‌سازی چیزی دیگر می‌خواست. کابل، پنجشیر نبود. شهر، سنگر نبود. قدرت ملی، خط مقدم جنگ نبود. در جنگ، سرعت گاهی پیروزی می‌آورد؛ اما در سیاستِ گذار، شتاب بی‌محاسبه فاجعه می‌آفریند. در جنگ، غافل‌گیری دشمن امتیاز است؛ اما در دولت‌سازی، غافل‌گیری شریکان سیاسی بی‌اعتمادی می‌سازد. مسعود این تفاوت را در آن لحظه‌ی تاریخی چنان‌که باید درنیافت.

کابل، در آن روزها، جنگلی سوخته بود؛ اما هنوز در خاکسترش امکان جوانه‌زدن وجود داشت. آنچه لازم بود، تقلا برای مدیریت بحران بود، نه تقلا برای تصاحب میدان. باید کسی آتش را مهار می‌کرد، نه این‌که بر خاکستر، پرچم فتح نصب کند. باید به نیروهای هراسان اطمینان داده می‌شد، به اقوام نگران ضمانت داده می‌شد، به گروه‌های حذف‌شده جای روشن داده می‌شد، و به مردم خسته از جنگ گفته می‌شد که این بار، قدرت از راه اعتماد ساخته خواهد شد، نه از راه غلبه.

اما در آن لحظه، چنین نشد. کابل، به جای آن‌که از جنگل سوخته به شهرِ اعتماد برگردد، به میدان تقلاهای پراکنده تبدیل شد؛ تقلای هر گروه برای حفظ خود، تثبیت سهم خود و جلوگیری از حذف خود. بحران، به جای آن‌که مدیریت شود، تکثیر شد. و از دل همین تکثیر بحران بود که جنگ‌های بعدی، بی‌اعتمادی‌های بعدی و زخم‌های عمیق‌تر کابل سر برآورد.

***

در کنه این ماجرا، بخش بزرگ‌تر داستان، آن چیزی بود که در غرب کابل می‌گذشت. در روزهای نخست ثور ۱۳۷۱، در کوچه‌ها و خیابان‌هایی که هنوز نفس‌شان از سقوط حکومت و ورود مجاهدین سنگین بود، دست‌های پنهان مشغول کار بودند. کابل، پیش از آن‌که رسماً به میدان جنگ تبدیل شود، در لایه‌های زیرین خود می‌سوخت؛ با شایعه، تحریک، سوءظن و بهره‌برداری از بی‌اعتمادی‌هایی که سال‌ها در ذهن و روان گروه‌ها انباشته شده بود.

علی‌جان زاهدی، در کتاب «نبرد هزاره‌ها در کابل» که در ماه سنبله‌ی ۱۳۷۱ با نام مستعار «افسرده‌خاطر» منتشر شد، روایت مفصلی از رویدادهای تلخی دارد که آن روزها در کابل اتفاق افتاد. از همان آغاز روشن بود که نویسنده‌ی کتاب خود زاهدی است؛ چنان‌که بعدها نیز به‌گونه‌ای ضمنی و تلویحی آن را پذیرفت. زاهدی، که خود در دل رویدادهای آن زمان قرار داشت، نشان می‌دهد که چگونه پیش از آغاز هر درگیری رسمی، زمینه‌ی جنگ با شایعه، تحریک و سوءاستفاده از بی‌اعتمادی آماده می‌شد. در جنگل سوخته‌ی کابل، پیش از آن‌که شعله دیده شود، دود از زیر خاکستر بالا می‌رفت.

یکی از نمونه‌های روشن این تحریک‌ها را زاهدی چنین شرح می‌دهد: قوماندانی به نام فیضی، از حرکت اسلامی، در منطقه‌ی پل سرخ شایعه پخش کرد که میان نیروهای شیعه‌ی ده‌مزنگ و نیروهای اتحاد اسلامی درگیری شدید جریان دارد. این شایعه دروغ بود؛ اما همین دروغ کافی بود تا دو طرف را به واکنش بکشاند. موتری که حامل پول اتحاد بود، متوقف شد و پول آن ضبط گردید. سپس موتر یکی از قوماندانان اتحاد متوقف شد، و پس از رهایی، زیر رگبار رفت و یک نفر کشته شد. همین زنجیره‌ی کوچک، آتش درگیری بزرگ‌تری را روشن کرد.

به روایت زاهدی، صبح سه‌شنبه، نیروهای اتحاد اسلامی در مناطقی که پیش‌تر ضعیف بودند، تقویت شدند. سپس درگیری آغاز شد؛ نخست در کوته‌سنگی و پل سرخ، و بعد در چنداول. روز چهارشنبه، جنگ شدیدی میان نیروهای حرکت اسلامی و حزب اتحاد اسلامی از یک سو و نیروهای حزب وحدت از سوی دیگر در چنداول شعله‌ور شد. دشت برچی نیز از سه نقطه زیر باران موشک، توپخانه‌ی سنگین، هاوان و سلاح‌های ثقیله قرار گرفت: از فرقه‌ی چهل‌ستون، از فرقه‌ی هشت ریش‌خور و از پل کمپنی.

در همان روزهای آغاز جنگ‌های کابل، تناقضی تلخ نیز دیده می‌شد: دولت از یک طرف از صلح سخن می‌گفت و هیأت‌های صلح می‌فرستاد؛ اما از طرف دیگر، جنگ ادامه داشت. هیأت‌هایی که احمدشاه مسعود در آن حضور داشت یا رهبری می‌کرد، برای آتش‌بس تلاش می‌کردند؛ اما همان‌گونه که زاهدی نوشته است، در یک گوشه آتش‌بس برقرار می‌شد و در گوشه‌ی دیگر، آتش جنگ زبانه می‌کشید. این تناقض، دو معنا می‌توانست داشته باشد: یا طراحان جنگ فراتر از کنترل کسانی بودند که ادعای صلح داشتند، یا اراده‌ی واقعی و یکپارچه‌ای برای صلح وجود نداشت. در هر دو صورت، نتیجه یکی بود: اعتماد بیشتر فرو می‌ریخت.

از منظر «اعتماد»، این دوگانگی بسیار کشنده است. وقتی کسی از صلح سخن می‌گوید اما جنگ ادامه دارد، طرف مقابل دیگر نمی‌داند با کدام چهره‌ی قدرت روبه‌روست: با چهره‌ای که در میز مذاکره می‌نشیند، یا با چهره‌ای که فرمان آتش می‌دهد؟ این دوگانگی، چه از سوءنیت برخاسته باشد و چه از ناتوانی در مهار نیروهای خودی، یکی از خطرناک‌ترین ویروس‌های اعتماد است. وعده‌ی صلح زمانی معنا دارد که گوینده‌ی آن توان اجرای آن را نیز داشته باشد. وقتی این توان یا صداقت دیده نشود، هر وعده‌ای بی‌اعتبار می‌شود.

زاهدی می‌نویسد که مردم دشت برچی، وقتی خانه‌های خود را در معرض ویرانی و غارت دیدند، با تمام توان به مقابله برخاستند. نیروهای مهاجم با شکست سختی روبه‌رو شدند و راه کوه و دشت را در پیش گرفتند. این یک پیروزی دفاعی بود؛ اما در دل آن، درسی بزرگ نهفته بود: غرب کابل ناحیه‌ای نبود که مردمش بی‌پناه، بی‌روحیه و آماده‌ی تسلیم باشند. آنان هنوز توان مقاومت داشتند. این توان، تنها از آرایش نظامی نمی‌آمد؛ از چیزی عمیق‌تر می‌آمد: از باور، از حس مشترک خطر، از تجربه‌ی تاریخی حذف، و از اعتمادی که در لحظه‌ی بحران، مردم را کنار هم نگه می‌داشت.

در دل همه‌ی این آتش و دود، هیأت‌های صلح نیز فعال بودند. شب پنجشنبه، سیزدهم جوزای ۱۳۷۱، احمدشاه مسعود، وزیر دفاع؛ احمدشاه، سرپرست وزارت داخله؛ و سید مصطفی کاظمی، نماینده‌ی حزب وحدت، در قرارگاه عمر فاروق در کارته‌ی چهار گرد هم نشستند. بر اساس روایت زاهدی، پیش از آغاز جلسه‌ی رسمی، کاظمی با احمدشاه، سرپرست وزارت داخله، به‌تنهایی صحبت کرد و گفت: «حزب وحدت اسلامی افغانستان، برای این جنگ هیچ فلسفه و انگیزه‌ای سراغ ندارد. در طول جهاد چهارده‌ساله، حتی یک گلوله در بین حزب وحدت اسلامی و اتحاد اسلامی فیر نشده است. این جنگ بی‌مفهوم چیست؟»

احمدشاه سراپا گوش شد و سپس گفت: «دست‌هایی در پشت پرده موجود بوده و این حادثه را آفریده است. به تمام آنچه شما می‌گویید ایمان دارم.» احمدشاه احمدزی در جمع هیأت نیز همین موضع را تکرار کرد و گفت: «به خداوند و به قرآن کریم سوگند می‌خورم که در دید من و دیدگاه حزب من در مورد حزب وحدت تغییر کرده است. دست‌های ناپاک غرض‌آلود، جنگ را بر ما تحمیل کرده است.»

این سخنان می‌توانست صادقانه باشد؛ اما کافی نبود. آتش را می‌شد خاموش کرد، اما تنها با کلمه خاموش نمی‌شد. برای خاموش‌کردن آتش، باید منبع آتش را بست، نیروها را مهار کرد، شایعه‌سازان را بی‌اثر ساخت، تصمیم سیاسی روشن گرفت، و از زبان صلح به سازوکار صلح عبور کرد. در غیر آن، حتی سخن صادقانه نیز در میدان بی‌اعتمادی بی‌اثر می‌ماند. در جنگل سوخته، گفتن این‌که آتش از دست‌های ناپاک برخاسته است، کافی نیست؛ باید جلوی دست‌هایی را گرفت که هنوز هیزم می‌اندازند.

در «بازی‌های گرسنگی»، گاهی دو بازیگر در میدان به هم می‌رسند و هر دو می‌دانند که دشمن واقعی‌شان کسی دیگر است. اما چون در میدانی ایستاده‌اند که برای کشتن یکدیگر طراحی شده، همین دانستن کافی نیست. نجات زمانی آغاز می‌شود که آنان قانون بازی را بشکنند. کاظمی و احمدشاه، در آن گفت‌وگو، به همین حقیقت نزدیک شده بودند: این جنگ، جنگ طبیعی میان حزب وحدت و اتحاد نبود؛ دست‌های دیگری آن را ساخته بودند. اما بیرون از اتاق جلسه، میدان دیگری در جریان بود؛ میدانی که مهمات، شایعه، ترس و تحریک آن را کسان دیگری تأمین می‌کردند.

در کابلِ آن روز، بحران تنها در خطوط جنگ نبود؛ در فاصله‌ی میان سخن و عمل بود. در اتاق‌ها از صلح گفته می‌شد و در محله‌ها گلوله می‌بارید. در هیأت‌ها از تفاهم سخن می‌رفت و در کوچه‌ها شایعه، مردم را به سوی همدیگر می‌راند. این همان تقلا در بحران بود: تقلا برای خاموش‌کردن آتشی که هر لحظه از جایی دیگر زبانه می‌کشید؛ تقلا برای نگه‌داشتن اعتمادی که هر گلوله، هر شایعه و هر وعده‌ی بی‌عمل، بخشی از آن را می‌سوزاند.

***

در چنین میدانی، مزاری کجا بود و چه می‌کرد؟ در یادداشت پیشین گفتم که او در بیست‌ویکم ثور ۱۳۷۱، در صحن علوم اجتماعی ایستاد و نخستین «حرف»هایش را زد. اما آن حرف‌ها فقط یک سخنرانی نبودند؛ بخشی از یک استراتژی بودند. استراتژی مزاری از یک نقطه‌ی اساسی آغاز می‌شد: او میدان را می‌دید.

در آن روزها، بسیاری یا مست پیروزی بودند، یا زخمی شکست؛ یا گرفتار سهم‌خواهی‌های کوچک بودند، یا اسیر ترس‌های بزرگ. کابل، جنگلی سوخته بود؛ هر گروه، در میان خاکستر، راهی برای حفظ خود، تثبیت جای خود و جلوگیری از حذف خود می‌جست. اما مزاری خطر را در سطحی عمیق‌تر می‌دید. او انحصار قدرت را فاجعه می‌دانست؛ اما دشمنی میان اقوام را نیز به همان اندازه فاجعه می‌دید. این نکته، کلید فهم سیاست اوست. او می‌دانست اگر بحران قدرت به جنگ قومی تبدیل شود، افغانستان وارد چرخه‌ای خواهد شد که هیچ قوم و هیچ گروهی از آن سالم بیرون نمی‌آید.

به همین دلیل، در ملاقات با آقای نجفی، سفیر ایران، از همان آغاز بر همین خطر تأکید کرد و گفت هزاره‌ها با پشتون‌ها بیش از چهارده صد کیلومتر مرز مشترک دارند؛ هرگونه جنگ قومی، این خط را در سراسر مناطق دو جامعه به آتش می‌کشد و او طرفدار این آتش نیست. در دیدار با جلال‌الدین حقانی نیز گفت: «اگر حکمتیار مسعود را قبول نکند و اگر مسعود حکمتیار را قبول نکند و اگر هر دو یا کسی دیگر جنرال دوستم را قبول نکند، مشکل افغانستان حل نمی‌شود.» این سخن، در فضای پر از خشم، بی‌اعتمادی و صف‌بندی‌های قومی، بسیار مهم بود. مزاری می‌توانست مثل بسیاری دیگر، همه چیز را به دشمنی ساده تقلیل دهد؛ اما او می‌دانست حذف متقابل، راه نجات نیست. اگر هزاره حذف شود، جنگ ادامه می‌یابد؛ اگر تاجیک حذف شود، جنگ ادامه می‌یابد؛ اگر پشتون حذف شود، جنگ ادامه می‌یابد؛ اگر ازبیک حذف شود، جنگ ادامه می‌یابد. افغانستان تنها زمانی از میدان بازی بیرون می‌شود که هیچ قوم اصلی آن ــ و در بنیاد، هیچ قشر و هیچ فردی ــ احساس حذف، تحقیر و بی‌پناهی نکند.

مزاری از همان آغاز، خطرهای اصلی را نشانه‌گذاری می‌کرد: خطر انحصار قدرت، خطر حذف هزاره‌ها، خطر تحریک جنگ شیعه و سنی، خطر بی‌اعتمادی پشتون‌ها، خطر استفاده‌ی پاکستان و بازی‌سازان منطقه‌ای از شکاف‌های قومی، خطر تبدیل عدالت‌خواهی به انتقام‌جویی، و خطر تبدیل مقاومت به انزوا. او مردم خود را از نزدیک‌شدن به این پرتگاه‌ها برحذر می‌داشت؛ اما در همان حال، از آنان نمی‌خواست که از حق خود بگذرند. دشوارترین بخش سیاست مزاری همین بود: مطالبه‌ی حق، بدون افتادن در دام دشمنی قومی؛ مقاومت، بدون نفرت کور؛ گفت‌وگو، بدون تسلیم؛ و اعتمادسازی، بدون ساده‌لوحی.

تلاش او برای بهبود رابطه‌ی هزاره، ازبیک و پشتون در شورای هماهنگی نیز در همین چارچوب معنا پیدا می‌کند. برخی این حرکت را تنها یک مانور سیاسی یا ائتلاف تاکتیکی می‌بینند؛ اما در نگاه عمیق‌تر، شورای هماهنگی بخشی از مدیریت ریسک در مسیری بود که با جنگ قومی به سوی انفجار می‌رفت؛ و بخشی از مدیریت بحران در بستری که مزاری، در نخستین گفت‌وگوهای خود با ربانی در علوم اجتماعی، از آن به‌عنوان «آرامش قبل از توفان» یاد کرد. شورای نظار، از آدرس تاجیک‌ها، مست پیروزی و فتح بود؛ هزاره‌ها زخم تحقیر داشتند؛ ازبیک‌ها در حاشیه‌ی قدرت ملی مانده بودند؛ و پشتون‌ها با شوک از دست‌دادن محوریت تاریخی قدرت روبه‌رو بودند. اگر همه‌ی این زخم‌ها در میدان بی‌اعتمادی رها می‌شدند، به‌آسانی علیه هم تحریک می‌شدند. مزاری تلاش کرد این زخم‌ها را به گفت‌وگو برساند و از دل آن، امکانی تازه برای سیاست بسازد. هشدار او به ربانی نیز بیشتر به همین معنا اشاره داشت.

در «بازی‌های گرسنگی»، لحظه‌ای هست که کتنیس تیرش را نه به سوی هدفی که بازی‌سازان تعیین کرده‌اند، بلکه به سوی خودِ چشم بازی، به سوی دوربین‌ها، نشانه می‌گیرد. آن لحظه از فهمیدن می‌آید؛ از این آگاهی که دشمن واقعی همیشه همان کسی نیست که در میدان روبه‌رو ایستاده است. گاهی دشمن اصلی، خودِ منطق بازی است؛ همان طراحی پنهانی که آدم‌ها را وادار می‌کند برای زنده‌ماندن، همدیگر را نابود کنند.

مزاری در کابل ۱۳۷۱ این فهم را داشت. او می‌دانست که «بازی واقعی» فقط در پشاور، گورنرهاوس، رادیوهای خارجی یا قرارگاه‌های نظامی جریان ندارد؛ بازی واقعی در دل مردمی جریان دارد که می‌ترسند، گم شده‌اند، از دشمن قدیمی خاطره‌ی تلخ دارند و به قدرت تازه نیز اعتماد ندارند. اگر این ترس‌ها به نفرت تبدیل می‌شد، بازی‌سازان پیروز می‌شدند. اگر این بی‌اعتمادی به جنگ قومی می‌انجامید، همه بازنده می‌شدند. مزاری می‌خواست مردمش نه فقط در میدان زنده بمانند، بلکه منطق میدان را نیز بفهمند.

اگر مدیریت ریسک، دیدن خطر پیش از وقوع فاجعه است، مدیریت بحران، ایستادن در دل فاجعه و جلوگیری از فرو رفتن کامل مردم در باتلاق است. مزاری هر دو را انجام می‌داد. کابل پس از سقوط، باتلاق بود. مذاکره خطر داشت، جنگ خطر داشت، سکوت خطر داشت، اعتراض خطر داشت، ائتلاف خطر داشت، تنهایی خطر داشت. اگر حزب وحدت به دولت اعتماد می‌کرد، ممکن بود حذف شود؛ اگر اعتماد نمی‌کرد، ممکن بود منزوی شود. اگر با پشتون‌ها نزدیک می‌شد، تاجیک‌ها بدبین می‌شدند؛ اگر با تاجیک‌ها می‌ماند، پشتون‌ها فاصله می‌گرفتند. هر راه، خطری در خود داشت؛ و هر تصمیم، می‌توانست به دام تازه‌ای تبدیل شود.

مزاری در چنین باتلاقی، و در چنین میدان آشفته‌ای، راه می‌رفت. نه خطر را انکار می‌کرد، نه از خطر فلج می‌شد. نه به هر وعده‌ای اعتماد می‌کرد، نه همه‌ی درها را می‌بست. نه از مقاومت شرم داشت، نه از مذاکره می‌ترسید. نه مردمش را به تسلیم دعوت می‌کرد، نه به نفرت کور. او می‌خواست در میدانی که همه از همه می‌ترسیدند، منطق اعتماد عزتمندانه را زنده نگه دارد.

***

در میان همه‌ی این بازی‌ها، باز هم به پیام نمادین نخستین تصویر مزاری در کابل برمی‌گردم. در یادداشت‌های قبلی گفتم که این عکس، هم‌زمان با ورود مزاری به کابل، به شکل معناداری در کوچه‌های شهر نصب شده بود. در مقایسه با عکس‌های رسمی و آراسته‌ی برخی دیگر از رهبران حزب وحدت و سایر رهبران جهادی، آن عکس چهره‌ی کاملاً متفاوتی را نشان می‌داد: مردی با لنگی، با پتویی بر شانه، با چهره‌ای ساده و نگاهی نافذ. در آن عکس، هیچ نشانی از نمایش قدرت نبود؛ نه لباس رسمی، نه ژست تشریفاتی، نه فاصله‌ی رهبرانه. آن تصویر، نه برای کاپیتول بود، نه برای تالار قدرت؛ برای ناحیه بود؛ برای مردمی که خودشان نیز پتو داشتند، لنگی داشتند، سرما کشیده بودند و نگاه‌شان در سختی نافذ شده بود.

در «بازی‌های گرسنگی»، کسی که بازی را می‌شکند، لزوماً لباس قهرمانان پایتخت را نمی‌پوشد. کتنیس از ناحیه می‌آید؛ از فقر، از رنج، از خاکستر. مزاری نیز در آن عکس، نه با لباس قدرت، بلکه با لباس کسی ظاهر می‌شد که از دل کوه‌ها و رنج مردم آمده است. همان لباس، خود یک سخن بود؛ سخنی بی‌نیاز از خطابه: من از شما هستم. من همان سرما را دیده‌ام. من همان پتو را بر شانه دارم. من درد شما را از دور نمی‌فهمم؛ از درون آن آمده‌ام. این «حرف»، پیش از هر سخنرانی، در دل مردم می‌نشست.

یکی از معناهای ژرف رفتار مزاری در آن دوران این بود که او هرگز دشمن را در جای شیطان مطلق نمی‌نشاند. در سخنان، مواضع و تصمیم‌هایش همیشه یک تمایز وجود داشت: میان سیستمی که باید تغییر کند و انسان‌هایی که در آن سیستم گرفتار شده‌اند. او می‌توانست از مسعود انتقاد کند ــ و می‌کرد ــ بی‌آن‌که از تاجیک‌ها دشمن بسازد. می‌توانست از دولت موقت ناراضی باشد، بی‌آن‌که اصل گفت‌وگو را ببندد. می‌توانست از سیاف و حکمتیار هشیار باشد، بی‌آن‌که همه‌ی پل‌های رابطه را ویران کند. این ظرافت، در دنیایی که همه چیز به سیاه و سفید تقلیل می‌یافت، بسیار کمیاب بود.

در میدان‌هایی که برای جنگ طراحی شده‌اند، خطرناک‌ترین لحظه زمانی است که بازیگران، طراحی بازی را فراموش می‌کنند و فقط دشمن روبه‌رو را می‌بینند. آن‌گاه دیگر برنده‌ای وجود ندارد؛ حتی کسی که زنده می‌ماند، باز هم در میدان بازی‌سازان مانده است. مزاری می‌خواست مردمش از این تله بیرون شوند. این، مهم‌ترین دغدغه و نگرانی او در آن روزها بود؛ چیزی که من، در مقام یک فعال فرهنگی مقاومت، بارها و به تکرار از زبانش شنیدم. او می‌خواست مردم و همراهانش نه تنها از نظر نظامی مقاومت کنند، بلکه از نظر سیاسی نیز بیرون از منطق میدان فکر کنند. این آموزش دشواری بود؛ به‌ویژه در دل جنگی که هر روز کشته می‌گرفت و هر جنازه، خشم تازه‌ای می‌آفرید.

در همان حال، مردم غرب کابل به او نیاز داشتند؛ نه فقط به‌عنوان فرمانده، بلکه به‌عنوان معنا. در جنگل سوخته، مردم تنها به کسی نیاز ندارند که تفنگ را تنظیم کند؛ به کسی نیاز دارند که ترس را معنا کند، خشم را جهت بدهد، امید را زنده نگه دارد و مرز میان دفاع و سقوط در نفرت را نشان دهد. مزاری چنین نقشی داشت. او مردمش را از سراسیمگی به ایستادگی می‌برد؛ از پراکندگی به حضور؛ از قربانی‌بودن به مطالبه‌گری؛ و از بی‌اعتمادی کور به اعتماد آگاهانه.

این روایت، هسته‌ی اصلی یادداشت‌هایم در این فصل و فصل‌های بعدی «اعتماد» است: کابل، جنگل سوخته بود؛ اما در میان آن خاکستر، تقلا تنها برای زنده‌ماندن نبود. تقلا برای فهمیدن میدان بود؛ برای این‌که مردم بدانند چرا می‌جنگند، چگونه می‌ایستند، با چه کسی گفت‌وگو می‌کنند، از چه چیزی دفاع می‌کنند، و چگونه در دل بحران، انسانیت، سیاست و اعتماد خود را از دست نمی‌دهند.

***

در «بازی‌های گرسنگی»، وقتی بازیگران ناحیه‌ی دوازده در دل میدان قرار می‌گیرند، چیزی آنان را از بسیاری دیگر از همتایان‌شان جدا می‌کند: آنان کم‌کم می‌فهمند که تنها برای زنده‌ماندن نمی‌جنگند. دیگران برای بقا می‌جنگند؛ آنان برای تغییر قانون بازی می‌جنگند. این تفاوت، در ظاهر شاید کوچک به نظر برسد؛ اما در حقیقت، همه‌چیز را عوض می‌کند. کسی که فقط برای بقا می‌جنگد، ناگزیر در منطق میدان می‌ماند؛ اما کسی که برای تغییر قانون بازی می‌جنگد، انتخاب‌های دیگری پیدا می‌کند. می‌تواند اتحادهایی بسازد که دیگران نمی‌سازند، خطرهایی را بپذیرد که دیگران نمی‌پذیرند، و از ابزارهایی استفاده کند که دیگران هنوز آن‌ها را ابزار نمی‌دانند.

برای مزاری، یکی از این ابزارها «گفت‌وگو» بود. گفت‌وگو در میدان جنگ، در نگاه نخست، ابزار ضعیف به نظر می‌رسد؛ اما مزاری می‌دانست که گفت‌وگو، وقتی از پشتوانه‌ی مقاومت و اعتماد مردم می‌آید، یکی از نیرومندترین پیام‌های سیاسی است. گفت‌وگو یعنی: من می‌توانم بجنگم، اما انتخاب می‌کنم که حرف بزنم. همین «انتخاب» است که به گفت‌وگو وزن می‌دهد. اگر از ضعف گفت‌وگو کنی، تسلیم است؛ اما اگر از قدرت گفت‌وگو کنی، سیاست است. مزاری از موضع قدرت گفت‌وگو می‌کرد؛ نه فقط قدرت نظامی، بلکه قدرت اعتبار، قدرت حضور، قدرت حق، و قدرت مردمی که پشت او ایستاده بودند.

وقتی دوباره به تصویر کابل بازمی‌گردم، هنوز همان جنگل سوخته را می‌بینم: درختان افتاده‌اند، لانه‌ها ویران شده‌اند، دود از زمین بلند است، انسان‌ها فریاد می‌زنند، هر گروه در گروه دیگر خطر می‌بیند، و هر تفنگ، به جای آن‌که آخرین ابزار دفاع باشد، به زبان اصلی سیاست بدل شده است. کابل از کمبود تفنگ نسوخت؛ از کمبود اعتماد سوخت. گروه‌ها تفنگ داشتند، مهمات داشتند، شعار داشتند، رهبر داشتند؛ اما اعتماد نداشتند.

دولت تازه، اگر می‌خواست بایستد، باید پیش از هر چیز اعتماد می‌ساخت. باید به پشتون می‌گفت که حذف نمی‌شود؛ به هزاره می‌گفت که تحقیر نمی‌شود؛ به تاجیک می‌گفت که پیروزی‌اش به انحصار تازه تبدیل نمی‌شود؛ به کارمند دولت می‌گفت که تجربه‌اش سرمایه است، نه جرم؛ و به شهروند کابل می‌گفت که شهر غنیمت نیست، خانه‌ی مشترک است. اما دولت تازه چنین نکرد. به جای آن‌که آتش را مهار کند، بر خاکستر قدرت ایستاد و گمان برد که گرفتن شهر، همان ساختن دولت است.

بیژن‌پور، به عنوان روشن‌فکری که از درون آن فضا می‌دید، همین خلأ را تشخیص داده بود. او می‌دید که برای حکومت‌داری، هنوز بسیاری از ابزارهای لازم وجود دارد: دفتر، کارمند، تجربه، حافظه‌ی اداری، کادرهای آزموده، باشی‌های باتجربه، و کارشناسانی که با کشتمند، حسن شرق و خالق‌یار کار کرده بودند. اما یک چیز اساسی کم بود: فهم این‌که حکومت‌داری چیست. او می‌دید که وزرایی آمده‌اند که «بودجه» را «بوجی پول» می‌پندارند؛ کسانی در جلسات کابینه می‌نشینند که بحث‌های اداری برای‌شان نامفهوم است و بیش‌تر منتظر پایان جلسه و رسیدن نان‌اند؛ و همان کسانی که می‌توانستند حافظه‌ی دولت را نگه دارند، به جرم پیوند با نظام پیشین، نادیده گرفته می‌شوند. این نادیده‌گرفتن، بهای سنگینی داشت؛ زیرا وقتی تجربه تحقیر شود، دولت از حافظه‌ی خود تهی می‌شود.

در چنین خلأیی، مزاری تلاش کرد اعتماد را از پایین، از دل مردم خود، بسازد. نخست به هزاره‌ها اعتماد به نفس داد: گفت شما حق دارید، نام دارید، حضور دارید، و نباید دوباره در حاشیه تعریف شوید. سپس کوشید رابطه‌ای عزتمندانه با دیگر اقوام بسازد. او انحصار قدرت را فاجعه می‌دانست؛ اما دشمنی اقوام را نیز فاجعه‌ای دیگر می‌دید. به همین دلیل، تلاش کرد هزاره، ازبیک و پشتون را در شورای هماهنگی به گفت‌وگو نزدیک کند و در همان حال تأکید داشت که تاجیک‌ها و مسعود را نیز نمی‌توان نادیده گرفت. این نگاه، همان پل باریکی بود که اگر همه‌ی طرف‌ها آن را جدی می‌گرفتند، شاید افغانستان می‌توانست از جنگل سوخته بیرون شود. تفصیل بیش‌تر این سخن را در یادداشت‌های بعدی، مخصوصاً در روایت تلاش‌های بیژن‌پور و همراهانش، خواهم گفت.

اما بازی‌سازان نمی‌خواستند این پل ساخته شود. آنان از شکاف‌ها تغذیه می‌کردند و از بی‌اعتمادی سود می‌بردند. از هراس پشتون‌ها، غرور تاجیک‌ها، زخم هزاره‌ها، مطالبه‌ی ازبیک‌ها، تندروی مذهبی و خامی مجاهدین، میدان بازی ساختند. آنان می‌دانستند که اگر اقوام افغانستان با هم سخن بگویند، بازی دشوار می‌شود؛ اما اگر از هم بترسند، هر کدام را می‌توان جداگانه به میدان کشاند. ترس، سوخت بازی بود؛ و بی‌اعتمادی، قانون نانوشته‌ی آن.

مزاری این خطر را می‌دید. به همین دلیل، سیاست او تنها سیاست مقاومت نبود؛ سیاست نجات از بازی بود. کسی که فقط در بازی بهتر بازی می‌کند، هنوز اسیر منطق بازی است. مزاری می‌خواست از منطق بازی بیرون شود. می‌خواست نشان دهد که در میدانی که همه برای بقا می‌جنگند، می‌شود برای چیزی فراتر ایستاد: برای اعتماد، برای کرامت، برای عدالت، و برای حضوری که بر حذف و انتقام بنا نشده باشد. این، در کابل، در جنگل سوخته‌ی ثور ۱۳۷۱، سخت‌ترین کار ممکن بود.

در میان آن همه دود و آتش، مزاری برای من تنها یک رهبر سیاسی نیست؛ مردی است که در دل دود ایستاده و می‌کوشد جهت را نشان دهد. او می‌داند که آتش از کجا آمده، باد به کدام سو می‌وزد، و باتلاق در کجا دهان باز کرده است. می‌داند که انحصار قدرت فاجعه است؛ اما می‌داند که دشمنی اقوام نیز فاجعه‌ای دیگر است. می‌داند که هزاره‌ها باید حق خود را بگیرند؛ اما می‌داند که اگر این حق از مسیر نفرت قومی خواسته شود، به دام تازه‌ای بدل خواهد شد. می‌داند که مسعود خطا کرده است؛ اما می‌داند که حذف تاجیک‌ها و نادیده‌گرفتن آنان نیز افغانستان را نجات نمی‌دهد.

یادداشت ۴۷، برای من، روایت همین لحظه است: لحظه‌ای که کابل سوخت، تعهد شکست، قدرت از مسیر سنتی خود بیرون شد، فرصت دولت شهروندی از دست رفت، و بازی‌سازان میدان را ربودند؛ اما در میان همه‌ی این‌ها، مزاری خطر را دید و کوشید مردمش را از درون بازی مرگ، به سوی سیاست اعتماد عبور دهد.

این «تقلا در بحران» که در عنوان این یادداشت آمده، تنها تقلا برای ماندن نبود؛ تقلا برای معنادار ماندن بود. تقلا برای آن‌که مقاومت به نفرت فروکاسته نشود، گفت‌وگو به تسلیم تعبیر نشود، عدالت به انتقام تبدیل نشود، و حضور یک مردم به دشمنی با مردم دیگر آلوده نگردد. در کابل ۱۳۷۱، شاید هیچ تقلایی دشوارتر از این نبود؛ اما همین تقلا بود که مزاری را از یک بازیگر میدان، به کسی تبدیل کرد که می‌خواست قانون میدان را تغییر دهد…

این قصه، ادامه‌ی اوج در یادداشت‌های «اعتماد» است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000