گذر زمان؛ از مکتب تا قرنطینه و فراتر از آن

حضور من در مکتب، روزهایی بود که چگونه سپری شد؟ سال ۱۳۹۱، سالی که من برای اولین بار قدم به مکتب گذاشتم. مکتب رفتن برایم خوشایند بود، به ویژه از زمانی که همراهی پدر و مادرم در مسیر مکتب برایم شروع شد. این همراهی برایم بسیار محترمانه بود و من به تک تک تشویق‌هایشان نیاز […]

Read More

درس‌هایی که می‌توان از قهرمان «آساهی» آموخت

روز جمعه، روزی تقریباً پُربرنامه و با مصروفیت‌های متفاوت برایم بود. صبح زود از خانه‌ی کاکایم برگشتم تا کارهای خانه را انجام بدهم. وقتی که رسیدم، دیدم همه در خواب عمیق بودند. چون روز جمعه و رخصتی بود، برادرهایم، پدرم و خواهرانم خواب بودند. در روزهای هفته معمولاً بعد از نماز صبح دیگر نمی‌خوابیم؛ اما […]

Read More

رنگین‌کمان زندگی من

امروز پنج‌شنبه است و من طبق معمول در حال آماده شدن برای رفتن به مکتب هستم. کتاب‌هایم را مرتب کرده‌ام و داخل کیف گذاشته‌ام. بوت‌هایم را پوشیده‌ام و پس از خداحافظی با مادرم، خانه را ترک کرده‌ام. چاشت است و کوچه‌ها پر از ازدحام مردم است. عده‌ای برای نان خوردن به رستورانت می‌روند، بعضی‌ها با […]

Read More

رویاها هرگز نمی‌میرند

هنوز بیدارم. چراغ اتاق نوری زیبا بر روی کتابچه‌ام انداخته است. قلم را در دست می‌گیرم؛ اما این بار کلمات از پیش آماده نیستند. کلمات زیادی در ذهنم می‌رقصند. باید از امید بنویسم، از رویاهایی که سرکوب شدند و هرگز نمردند. رویاهایی که در دل خاک زنده‌اند… رویاها همانند آب، جان‌بخش هستند. حتی اگر زیر […]

Read More

اعتماد (۲)؛ آشنایی با استاد حکیمی

اعتماد، از اموری نیست که دو طرفِ برابر داشته باشد. مثل معامله یا قرارداد نیست که دو نفر بنشینند، کاغذی را پیش روی خود بگذارند و پایش امضا کنند و با لبخند بگویند: «از امروز به هم اعتماد می‌کنیم». اعتماد، تصمیمِ یک نفر است. یک لحظه‌ی درونی است. یا اتفاق می‌افتد، یا نمی‌افتد. یکی اعتماد […]

Read More