سال جدید و برف جدید

تا حالا که فقط چند روز از آغاز سال جدید گذشته‌است، اولین روز ۲۰۲۵ با بهترین حبه‌های سفید از آسمان آغاز شد. اولین روز، سال نو در سرزمین من با روزی برفی شروع شد؛ برفی که مدت‌ها انتظارش را می‌کشیدم. شب‌های پیش، انارهای سرخ شب یلدا را گذرانده بودیم و اکنون وارد فصل جدیدی از […]

Read More

تا ساعت هشت شب…!

همیشه عاشق قدم‌زدن بودم و دوست داشتم نسیم ملایمی لای موهای بازم بپیچد و عاشقانه کوچه‌ها و سرک‌های کابل را با خیال راحت قدم بزنم. شب‌های کابل را دوست داشتم، دقیقا همان لحظه‌هایی که شب، چراغ‌های رنگارنگ رستورانت‌ها روشن می‌شد و گارسون‌هایی که در حال تهیه‌ی آیس‌کریم‌های خوش‌مزه‌ی رنگ‌رنگی بودند، خیلی تماشایی بود. مشغول حرف […]

Read More

زیر باران، دختری با کودکانش

صبح روز شنبه بود. ساعت ۴:۳۰ صبح زنگ ساعت به صدا درآمد. من با شنیدن صدای زنگ، با دنیایی از امید از خواب برخاستم و برای رفتن به کورس آماده شدم. همیشه آرزو داشتم در آینده معلم شوم؛ چون به باورم با علم و دانش می‌توان تمام تاریکی‌ها را روشن کرد و جهل و نادانی […]

Read More

آرزوهای درخشان در دل تاریکی

در دل کوه‌های بلند و آسمان آبی و پرستاره‌ی افغانستان، دخترانی زندگی می‌کنند که در یکی از سخت‌ترین شرایط تاریخی خود به سر می‌برند. رویاهایی که روزی مانند ستاره‌ها درخشیدند، حالا در سایه‌ی ترس و محدودیت‌ها کم‌رنگ شده‌اند. دخترانی که با دلی پر از آرزو به مکتب می‌رفتند، اکنون در برابر دیوارهای بسته و دروازه‌های […]

Read More

وقتی دروازه‌ها بسته شدند، اراده‌ام آزاد شد

روزی که دروازه‌های مکاتب بسته شد، تمام رویاهایم فرو ریخت. هنوز خیلی واضح به یاد دارم. آن صبح با شور و شوق همیشگی یونیفورم مکتبم را پوشیدم، کتاب‌هایم را در کیفم گذاشتم و با دوستانم به سوی مکتب راه افتادیم؛ اما وقتی به دروازه‌ی مکتب رسیدیم، همه‌چیز تغییر کرد. جمعیتی از شاگردان و معلمان با […]

Read More