هر شب، وقتی آسمان کابل آرامآرام تاریک و چراغ خانهها یکییکی روشن میشود، من کنار پنجرهی اتاقم میایستم. به آسمان نگاه میکنم، به ستارههایی که با هم نجوا میکنند و با تمام وجودم دعا میکنم. برای چه؟ برای آینده. برای روزهایی که شاید هنوز نیامده؛ اما امیدشان مرا زنده نگه میدارد. من آن دخترم؛ دختری […]
Read More