اسد بودا قرآن بخواند؛ مولوی تره‌خیل رقص کند!

وقتی تمرین‌های امپاورمنت به مبحث «رویا» (Dream)، «عرصه‌ی رشد» (Growing Edge) و «باورهای محدودکننده» (Limiting Beliefs) رسید، تحرک جالبی در میان اشتراک‌کنندگان برنامه خلق شده بود. هر روز در مورد اینکه مفهوم «Vision » و «Outlook» و «Perspective» در زبان انگلیسی با معادل‌های فارسی «نگاه» و «چشم‌انداز» و «دیدگاه» و «دورنما» چه تفاوت دارند، بحث […]

Read More

آخرین درس؛ آخرین دیدار

اشاره: این هم تکه‌ای دیگر از یادداشت‌های «معلم فراری» است. این تکه را از روز چهاردهم اگست گرفته‌ام. اسم دانش‌آموز و یکی دو اسم دیگر را به دلیل ملاحظات امنیتی تغییر داده‌ام. این یادداشت‌ها لحظات نفس‌گیری را بازتاب می‌دهند و در خاطره‌ام زنده می‌کنند. این لحظه‌ها گذشت؛ اما گذر همین لحظه‌ها، جمع کثیری از هم‌نسلان […]

Read More

مردم هم‌چون آب اند…!

سال ۲۰۰۷ در سفری که به لندن داشتم، فرصتی پیش آمد تا به رهنمایی آقای اسدالله شفایی، با محمود کیانوش دیدار کنم. پیشنهاد این دیدار از آقای شفایی بود. در کوچه‌های لندن، آدم‌های زیادی‌اند که از چهارگوشه‌ی دنیا گرد آمده‌اند. از هر تیپ و قماشی می‌شود در لندن کسی را پیدا کرد. اما در این […]

Read More

قصه‌ی «سگ آبی پرزی»

این قصه را یک بار برای آقای محسن زردادی نوشتم. او هنوز هم از خاطره‌های دوران حزب دموکراتیک خلق با نوستالژی یاد می‌کند. آدم شاعرمشربی است که گاهی شعرهای هزارگی هم می‌نویسد. از مجاهدین دلی پرخون دارد و از ملا و حزب وحدت و اسلام هیچ سخنی نمی‌گوید مگر اینکه قطره‌ای از یک نفرت تلخ […]

Read More

هر کس دَو بزنه، مرده‌گو باشه!

این قصه خنده‌دار است؛ اما تلخ هم هست، خیلی تلخ و عبرت‌انگیز. برای من بهای سنگینی نیز داشت که شاید در یک یادداشت جداگانه از آن سخن بگویم. بهای این قصه، مهمان‌شدنم در نظارت‌خانه‌ی ولایت کابل بود که تجربه‌ی جالبی را در خاطره‌ام ثبت کرد. قصه مربوط به اوایل سال ۱۳۸۲ است. قبل از آن، […]

Read More