مسیری که در آن از دل ناامیدی‌ها گذشتم

شنیده بودم که نوشتن جادو می‌کند؛ نگرانی‌ها را برطرف و انسان را به آرامش خاطر می‌رساند. سرم از نگرانی و درد می‌خواست چون کوه آتش‌فشان منفجر شود؛ اما با به یاد آوردن جمله‌ای: «نوشتن جادو می‌کند»، به کاغذی که کنارم بود پناه بردم و چنین نوشتم: «در هر لحظه‌ای از زندگی، امیدی نیاز است تا […]

Read More

دختر، درد، خاموشی، تنهایی و رنج

کلمه‌ای که در ذهنم می‌چرخد و به من سکوت را می‌دهد، همین «دختر» بودن است. در اینجا، در سرزمین‌ام و خاکی که متولد شده‌ام، هرگز برایم نگفتند که تو می‌توانی، تو شجاعی و صدایت در رشته کوه‌ها صدا می‌زند. بلکه فقط گفتند: هیس! اینجا کسی که از دختر بودن حرف نمی‌زند، ما دختران و مادرانی […]

Read More

رویای یک لباس رنگی و واقعیت تلخ جامعه

روزی با مادرم به بازار رفته بودیم. وقتی از کنار یک دکان لباس‌فروشی عبور می‌کردیم، چشمم به لباسی افتاد که خیلی زیبا و شیک بود. آن لباس پشت شیشه‌ی دکان قرار داشت و با دیدنش، از ته قلبم می‌خواستم آن لباس را داشته باشم. با دقت به آن نگاه می‌کردم و در ذهنم خودم را […]

Read More

دختر افغانستان؛ روایت خاموش قهرمانی

وقتی حرف از دختر می‌شود، فکر می‌کنی همیشه روز این موجود زیبا و دوست‌داشتنی است؛ روزی که باید از لطافت، امید و زیبایی سخن گفت. روزی که باید از لبخندهای ساده، آرزوهای رنگین، و چشم‌های درخشان دختران دنیا یاد کرد. اما وقتی پای دختر افغانستان به میان می‌آید، قصه رنگ دیگری می‌گیرد؛ قصه‌ای از صبر، […]

Read More

من عاشق شده بودم…!

بعضی عشق‌ها فریاد نمی‌خواهند… کافی‌ست در سکوت بسوزی و لبخند بزنی. فقط هیچ چیز در دل تو نمی‌لرزد وقتی طرفش نگاه می‌کنم. فهمیدم این دنیا چقدر می‌تواند زیبا و هم‌زمان بی‌رحم باشد. دلم می‌خواست صدایش کنم و احساساتی را که در قلبم است برایش بیان کنم و بگویم چقدر دوستش دارم… اما نمی‌توانستم؛ لب‌هایم یخ […]

Read More