سنش از من کم‌تر؛ اما سوادش از من بیش‌تر بود!

دست‌هایش را محکم در دستم گرفته بودم. اندکی ترس با اضطراب در وجودش یکجا شده بود و رنگ از رخسارش رفته بود. بهانه‌گیری می‌کرد و تلاش داشت از مکتب رفتن فرار کند. چند روز از آغاز سال گذشته بود و او هنوز پا به صنف درسی‌اش نگذاشته بود. نمی‌دانم در ذهنش چه می‌گذشت؟ از چه […]

Read More

از ایران تا نیوزیلند؛ در ایران «اتباع» بودیم، در نیوزلند انسان

زندگی در ایران برای مهاجران افغانستانی، همان‌طوری که در بخش‌های کاری و کارگری پرچالش و دشوار بوده، در بخش آموزش و تحصیل نیز به همان میزان دشوار و پر دردسر بوده است. دولت و جامعه‌ی ایران، بدون استثنا با مهاجرین افغانستانی برخورد متفاوت دارد. در کنار آن، رویه‌ی دولت ایران با «اتباع» به عنوان کسانی […]

Read More

«طرح آرامش»؛ دستگیری و ردمرز شدن سردار از ایران

« دو سال و سه ماه در ایران بودم. برای این که مدرک نداشتم همیشه با ترس از این که توسط پولیس بازداشت و از ایران اخراج شوم زندگی می‌کردم. یک روزصبح که سر کار بودم ماموران با لباس شخصی وارد انباری شدند و مرا دست‌گیر کردند. صاحب کارم با خانمش پیش ماموران عذر کردند […]

Read More

روایت ناچاری و بیچارگی امیر؛ آموزگاری در افغانستان، افسردگی در ایران

امیر در سال 1374 در ایران به دنیا آمده‌است. پدر و مادرش از ایران به افغانستان برگشتند، هنگامی که امیر فقط 18 ماه سن داشت. او در افغانستان بزرگ شد، به مکتب و دانشگاه رفت و چند سال به حیث آموزگار در یک مکتب کار کرد و با آمدن گروه طالبان در سال 1400، کشور […]

Read More

روایت حکیمه؛ شکنجه در کابل، تبعیض در ایران

در دو سال اخیر و هم‌زمان با شدت‌گرفتن «افغانستانی‌بگیر» و اخراج مهاجران از ایران، موج مهاجرستیزی در این کشور هم بیش‌تر از پیش تقویت شد. با این‌وجود، برخی از شهروندان ایران به خاطر تبلیغ گسترده‌ی رسانه‌ای و تبلیغ‌های هدفمند در رسانه‌های اجتماعی، نسبت به مهاجران افغانستانی در ایران بدبین شدند. گاهی این بدبینی‌ها از حد […]

Read More