دستهایش را محکم در دستم گرفته بودم. اندکی ترس با اضطراب در وجودش یکجا شده بود و رنگ از رخسارش رفته بود. بهانهگیری میکرد و تلاش داشت از مکتب رفتن فرار کند. چند روز از آغاز سال گذشته بود و او هنوز پا به صنف درسیاش نگذاشته بود. نمیدانم در ذهنش چه میگذشت؟ از چه […]
Read More