عید در کشوری که لبخند در آن‌جا گم شده است

عید آمد، اما نه آن عیدی که در کودکی با ذوق، شب‌ها خواب نداشتیم؛ نه آن عیدی که با لباس نو و دلِ بی‌دغدغه انتظارش را می‌کشیدیم.

عید آمد…

در هوایی که هنوز بوی جنگ از آن پاک نشده است،

در کوچه‌هایی که صدای خنده‌ی کودکان با سکوتی سنگین عوض شده است،

در دل آسیا، در افغانستانم که هر روزش شبیه دیروز است؛

بی‌هیجان، بی‌تغییر، بی‌آن حال‌وهوای تازه‌ای که سال نو باید با خود بیاورد.

سال هم نو می‌شود، اما فقط یک بهار، یک تابستان، یک خزان و یک زمستان با امیدهای خاک‌گرفته می‌گذرد.

انگار زمان برای بعضی‌ها سال‌هاست که ایستاده است.

برای دختری که چشم‌انتظار باز شدن قفل مکتب است،

برای دختری که بیک‌اش گوشه‌ی اتاق خاک می‌خورد،

برای دختری که هر صبح، به‌جای رفتن به مکتب، فقط به سقف خیره می‌شود و در دلش هزار سؤال بی‌جواب می‌چرخد و با خود می‌گوید: «مشکلی نیست، حداقل می‌توانم کتاب‌های برادرم را پوش کنم و برای او قلم‌دانی بخرم…»

پنجمین سال است…

سنگین، طولانی، خاموش؛

پنج سالی که نه‌تنها درها، بلکه امیدها هم بسته شدند؛

سالی که رؤیاها یکی‌یکی رنگ باختند و آرزوهایی که باید پرواز می‌کردند،

در قفس محدودیت‌ها، به‌خاطر جامعه، اسیر ماندند.

عید آمد…

اما برای دختری که نمی‌تواند درس بخواند،

برای دختری که آینده‌اش جز دیواری از ازدواج، چیز دیگری نیست،

عید چه معنایی دارد؟

لباس نو؟

یا لباسی از صبر که هر روز باید آن را بر تن کند؟

شیرینی؟

یا تلخیِ حسرتی که هر روز بیشتر می‌شود؟

در خانه‌هایی که فقر سایه انداخته،

عید هم رنگ دیگری دارد.

سفره‌ها کوچک‌تر شده‌اند،

اما دل‌ها هنوز بزرگ‌اند.

مادرانی که با دست‌های خالی

می‌خواهند لبخند را مهمان چهره‌ی فرزندان‌شان کنند،

پدرانی که سکوت‌شان از هزار درد بلندتر است…

کودکانی هستند که عید را نه با عیدی گرفتن،

بلکه با تماشای دیگران می‌گذرانند…

کودکانی که آرزوهای‌شان به سادگیِ یک جفت کفش جدید است،

یا یک لباس ساده که بوی نو بودن بدهد.

اما حتی همین آرزوهای کوچک هم

گاهی دور از دسترس‌اند.

و در میان همه‌ی این‌ها،

دخترانی هستند…

دخترانی که عید برای‌شان فقط تغییر تقویم است، نه تغییر زندگی و نه پایانی برای این کابوس‌ها.

دخترانی که در دل‌شان هزاران بهار مانده، اما بیرون از آن، زمستانی طولانی پنهان شده است.

آن‌ها هنوز رؤیا دارند،

با وجود همه‌چیز، هنوز می‌خواهند،

هنوز در ذهن‌شان روزی را تصور می‌کنند

که دوباره به مکتب برگردند،

صدای ورق‌های کتاب و صدای معلم را بشنوند

و دوباره انشای «آزادی» بنویسند.

شاید هیچ‌کس صدای‌شان را نشنود.

می‌گویند: «تا سوختن را تجربه نکنی، احساس سوختن با تماشا درک نمی‌شود.»

این درد پنج‌ساله‌ی تازه را هیچ دختری، جز دختران افغانستان، نمی‌تواند درک کند.

ایستاده‌ایم؛

بی‌صدا، اما محکم،

شکسته، اما امیدوار.

با نو شدن سال، هیچ چیزی نو نشد؛

نه افغانستان آباد شد،

نه دختران آزاد شدند،

نه فقر ریشه‌کن شد،

نه کتاب‌های خاک‌گرفته تمیز شدند،

نه لباس‌های کودکان نو شدند.

فقط امیدها روشن‌تر شد

و آرزوها گم‌تر…

در این میان،

در دل مادری که هنوز برای آینده‌ی دخترش دعا می‌کند،

در دل دختری که هنوز کتاب‌هایش را دور نینداخته،

در دل مردمی که با تمام سختی‌ها هنوز می‌خواهند زنده بمانند، پیش بروند و بهتر شوند…

عید شاید امسال پر از خنده نباشد،

شاید سفره‌ها مثل قبل رنگین نباشند،

شاید دل‌ها سبک نباشند،

اما همین نور کوچک امید کافی است؛

همین که هنوز کسی باور دارد فردا می‌تواند بهتر باشد،

یعنی هنوز همه‌چیز تمام نشده است.

سال نو، آرزوی بزرگ است؛

آرزوی صلح،

آرزوی برابری،

آرزوی روزی که هیچ دختری از حق آموزش محروم نباشد،

آرزوی روزی که هیچ مادری نگران آینده‌ی فرزندش نباشد،

آرزوی روزی که عید، واقعاً عید باشد.

بیایید در این سال نو، اگر نمی‌توانیم دنیا را تغییر دهیم، حداقل امید را در دل هم زنده نگه داریم؛ با یک مهربانی کوچک، با یک درک ساده، با یک نگاه انسانی.

شاید همین کارهای کوچک، روزی به تغییرهای بزرگ برسند.

عید آمد…

با تمام تلخی‌ها و سختی‌هایش،

اما هنوز می‌توان در دلش دانه‌ای از امید کاشت؛

با یک لبخند.

سال نو مبارک،

برای تمام دل‌هایی که هنوز می‌تپند،

و چشم‌هایی که هنوز منتظرند،

و برای تمام دخترانی که با وجود همه‌چیز، هنوز رؤیا دارند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000