قهرمان داستان حماسی زندگی خودم هستم. از زمانی که به دنیا آمدم، همان لحظهای که همه با صدایی پر از آه میگفتند: «دختر است.» و این جنسیت شد تمام نقطهضعف من در جامعهی مردسالاری که در آن زندگی میکردم. در جامعهای که فقط آموختم چگونه سکوت کنم و خاموشانه تمام حسرتهایم را دفن کنم؛ جایی که شجاع بودن، سرکش بودن، غرور داشتن و حقبهجانب بودن، صفت مردان شمرده میشد، نه زنان.
زنان باید فرمانبردار میماندند، مظلوم باشند، ضعیف دیده شوند و گاهی حتی مقصر و گناهکار معرفی شوند. همهی اینها شده بود تعریفی که جامعه از زن داشت. تلختر از آن این بود که این تعریف آنقدر تکرار شد که حتی بعضی زنان هم آن را پذیرفتند و باور کردند که نمیتوانند بدون تصمیم یک مرد حتی تا بازار شهر بروند و خرید کنند.
من تا عمق این داستان درد کشیدم؛ دردی که به پوست نماند و تا مغز استخوان رفت. زخمی که انتخاب من نبود، بلکه بر من تحمیل شده بود. یادم هست هنوز شش سالم نشده بود که ملای مسجد بر من فتوا داد تا چادر بپوشم؛ در سنی که کودک باید بخندد، بدود، زمین بخورد و دوباره برخیزد، به من آموختند بپوشانم، پنهان کنم و از خودم خجالت بکشم.
از همان زمان ترسیدم؛ نه از خدا، بلکه از آدمهایی که کودکیام را بیرحمانه از من گرفتند. هرچه بزرگتر میشدم، زندگیام محدودتر میشد؛ دیوارها نزدیکتر و نفسها تنگتر. باید مؤدب میبودم، نباید گستاخی میکردم. کمکم «نه گفتن» را فراموش کردم؛ نه به این خاطر که نمیخواستم، بلکه به این دلیل که چنین آموخته بودم. تصمیم گرفتن و «نه» گفتن شجاعت میخواست و شجاعت برای زنان گناه محسوب میشد.
برایم سخت بود بپذیرم چرا زنان حق مستقل بودن ندارند و اصلاً چرا چنین حقی برایشان در نظر گرفته نشده است.
روزی که فهمیدم زن بودن نقص نیست، جرم نیست، دیوارها را به پنجره تبدیل کردم. پنجرهها را باز کردم تا قدرتمندانهتر نفس بکشم. فهمیدم آنچه مرا میترساند قدرت مردان نبود، بلکه باورهایی بود که در ذهنها کاشته شده بود. من میتوانستم روی این باورهای نادرست خط بکشم و تعریف زن را از آیینهی خودم بیان کنم.
من شجاع بودن را یاد نگرفتم؛ من فقط به یاد آوردم که همیشه شجاع بودهام. من قهرمان داستان خودم هستم. نه از روی بیترسی، بلکه با وجود تمام ترسها و شکستها تسلیم نشدم.
داستان زن بودن، داستانی غمانگیز اما قدرتمند است. زن زاده نمیشود؛ زن ساخته میشود.
از روزی که قدرت خودم را کشف کردم و دانستم قدرت زن از آگاهی او آغاز میشود، من نیز برای رسیدن به این آگاهی مبارزه کردم. شکست خوردم، اما تسلیم نشدم. حتی زمانی که برخلاف خواستهام دروازههای مکتب و دانشگاه به رویم بسته شد و از ابتداییترین حق خود محروم شدم.
اما در برابر این شکستها، برخلاف تصور بسیاری، «نه» گفتم. کسانی که میخواستند در چهار دیواری خانه بمانم، من همان چهار دیواری را برای خودم به پنجره تبدیل کردم. بر این پنجرهها نوشتم: زن آیینهی قدرت و مهربانی است.
من به خودم قول دادم که با آگاهی، قدرت زنان را استوارتر کنم؛ آنقدر استوار که هیچ طوفانی نتواند آن را بلرزاند. و تا آخرین نفسهایم به دختران خواهم گفت که شجاع باشند، غرور داشته باشند و حتی از دل درد لبخند بزنند.
قدرت زن در آرامشی است که به دنیا هدیه میدهد. او مثل کوه است؛ نه به این دلیل که نمیلرزد، بلکه چون با تمام لرزشها همچنان پابرجا میماند.
من برای بازگرداندن قدرتی که در نگاهها محو شده است میجنگم؛ نه با سلاح، بلکه با قلم. تا در آسمان بنویسم: زن برای درخشیدن اجازه نمیگیرد، بلکه خودش میدرخشد.
تا وقتی کتاب، آگاهی و قلم وجود داشته باشد، هیچ قدرتی نمیتواند زنان را نابود کند. زیرا زن آگاه، سرنوشت یک نسل آگاه را میسازد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه