این عکس، شاید از معدود عکسهایی باشد که از خاطرههای سال ۱۳۶۸ در مکتب شهید نظامی قیاق باقی مانده است. آن را صادق ظریفی برایم فرستاد. این عکس، یکباره دروازهی بزرگی از خاطره را در ذهنم باز کرد. نوستالژی عجیبی داشت. گمان میکنم تصویر آن مربوط به دو سه ماه اولِ راه افتادن مکتب شهید نظامی باشد. دانشآموزان بیرون مکتب، در دامنهی تپه صف کشیده اند. من و ظریفی و عنایت علیزاده نیز در هیأت معلمان در میان دانشآموزان ایستادهایم. پایهی جال والیبال نمایان است. ساختمان مکتب کمی اینطرفتر قرار داشت. آن روزها ساختمان هنوز بوی تازگی میداد و همهچیز، در عین ابتدایی بودن، رنگی سرشار از امید داشت. برخی از بچههایی که در آخر صف ایستادهاند، از لحاظ سن و جسامت خود تقریباً شبیه من، یا حتی بزرگتر از من بودند.
من و ظریفی و علیزاده، سه معلمی بودیم که سه صنف درسی را اداره میکردیم. ساختمان مکتب تازهتأسیس بود؛ چهار اتاق داشت که یکی از آنها را تفنگداران شورای هماهنگی گرفته بودند و همانجا بود و باش میکردند. «شورای هماهنگی» نامی بود که پایگاههای پاسداران جهاد و سازمان نصر در جغتو، برای چتر مشترک کاری خود گذاشته بودند. در منطقهی سهقلعه ـ همانجایی که مکتب ما بود ـ یک نظام قراول هم ساخته بودند و از موترهای باربری حقالعبور میگرفتند.
ظریفی ریاضی درس میداد. علیزاده علوم تجربی و من فرهنگ اسلامی و ادبیات فارسی. کتابهای درسی ما همه از نصاب آموزشی ایران بود. من آن وقت نمیدانستم مجاهدین سازمان نصر این کتابها را چه زمانی، در کدام کاروان و با چه نیتی از ایران به افغانستان آورده بودند. اما برای ما، آن کتابها گنج ارزشمندی محسوب میشدند که در یک بیابان به دست آورده بودیم. در آن فضای محروم، داشتن کتاب ـ حتی همان کتاب درسی معمولی ـ نعمت بزرگی بود که هر کدام، در دست یک دانشآموز مانند چراغی کوچک، تکیهگاه و نشانهای از امید تلقی میشد. اگر بخواهم دقیقتر بگویم، یک نوع اعتماد به آینده بود که از تک تک صفحات آنها قلب و ذهن بچهها را تسخیر میکرد.
من «اعتماد به خود» را برای نخستین بار در یک فضای رسمی و حرفهای، در همین صنفهای مکتب شهید نظامی تجربه کردم. همهچیز برایم تازه، عجیب، دلچسپ و کمی هم ترسناک بود. گفتم که تعدادی از دانشآموزان صنف سوم تقریباً همسن من بودند؛ بعضیها حتی از لحاظ جسمی، درشتتر و تنومندتر از من بودند. با این وجود، کسی حتی یک بار از من نپرسید: «تو با چه مدرک و با چه صلاحیت آمدهای پیش صنف؟» و من هم، با آنکه جوان بودم و تجربهام کم بود، در درون خودم شک نداشتم.
کتابها را خوب مرور میکردم. هرچه میفهمیدم، با خودم مرتب میکردم. بعد با اطمینان میرفتم پیش صنف میایستادم و با اکت و ادای یک معلم تمامعیار درس میدادم.
همانجا فهمیدم که اعتماد به خود، از آسمان نمیافتد. از کار میآید. از آمادگی میآید. از جرأتِ ایستادن میآید. وقتی آدم میایستد و میگوید: «من مسئولم»، ذهنش هم جدی میشود، زبانش هم جدی میشود، نگاهش هم جدی میشود. دانشآموز ـ حتی اگر همسن تو باشد ـ این جدیت را میفهمد و به آن باور میکند.
به یاد ندارم دانشآموزی به من یا به درسم بیاعتنایی کرده باشد. علیزاده و ظریفی البته زیاد شوخی میکردند و مرا دست میانداختند؛ اما نه از سر تحقیر، بلکه از سر رفاقت؛ از سر اینکه میان ما یک اعتماد کاری شکل گرفته بود. من هم شوخیهایشان را کسرِ شأن حساب نمیکردم. برعکس، آن را نشانهی این میگرفتم که مرا پذیرفتهاند. نشانهی اینکه میتوانند با من شوخی کنند، چون من از درون نمیشکنم.
گاهی میگفتند: «از برکت جهاد است که آدم تا صنف پنج درس بخواند و بیاید برای کسانی که همسن خودش اند، معلم شود!» این سخن خود را پیش دانشآموزها هم میگفتند. دانشآموزها میخندیدند. من هم میخندیدم. اما در دل من، چیزی جدیتر نفس میکشید: من آرامآرام میفهمیدم که اعتماد همیشه با تشریفات نمیآید. گاهی با همین شوخیها میآید. با همین آزمونهای کوچک میآید. با همین سنجیدن ظرفیت آدم میآید.
ظریفی همیشه با لحن شیرین خودش میگفت: «من هشت سال از تو بزرگترم؛ هشت سال احترام من بر تو واجب است. زیاد روی حرف من حرف نزن و کلانکاری نکن.» من هم بیدرنگ جواب میدادم: «من هشت سال از تو خردترم؛ هشت سال نوازش من بر تو واجب است. زیاد بر من سختگیری نکن.»
همین گفتوگوهای کوچک، همین شوخیهای روزمره، در واقع نخهای نازکی بودند که رفاقت ما را میبافتند. بعدها یاد گرفتم و متوجه شدم که اعتماد نیز خیلی وقتها از همینجا شروع میشود: از مزاح، از نرمی، از اینکه آدمها به هم میدان بدهند و همدیگر را تحمل کنند.
یک عامل دیگر هم ناخواسته به نفع من کار میکرد و اعتماد دیگران را به من بیشتر میساخت. همه میدانستند که من دوست استاد حکیمیام. میدانستند در سراچهی خانهی استاد حکیمی بود و باش دارم. میدانستند که استاد حکیمی با من بحث و گفتوگو میکند. آن روزها، استاد حکیمی از آن آدمها نبود که هر کسی بتواند با او همسخن و همنشین شود. همین نسبت، بیآنکه من بخواهم، برایم نوعی اعتبار ساخته بود؛ اعتباری که در اصل، از جنس اعتماد بود: اعتماد جمع به انتخاب استاد حکیمی.
بعدها متوجه شدم که استاد حکیمی بخشی از اتوریتهی خود را از همان فاصلهای گرفته بود که با دیگران حفظ میکرد و هر کسی را به حریم خود راه نمیداد. آن فاصله، برای او یک ساحهی امن ساخته بود. جامعه و اطرافیان او نیز در یک نسبت، این حریم و ساحهی امن را برای او احترام میکردند و کسی به سادگی آن را نقض نمیکرد. حالا من کسی شده بودم که به آن ساحهی امن نزدیک شده بودم. برای بسیاری از نصریها، مخصوصاً در ردههای پایینترِ مجاهدین، استاد حکیمی هالهای از یک چهرهی اسطورهای و شبه مقدس داشت. من این هاله را از نزدیک دیده بودم و طبیعی بود که دیگران فکر کنند شاید او با من حرفهایی میزند که با دیگران نمیزند.
واقعیت البته آنقدر رازآلود نبود. استاد حکیمی هم مثل دیگران آدمی بود با فکرها و عادتها و بحثهای خودش. اما فرق اینجا بود که دیگران بر او اعتماد کرده بودند و او از همان اعتماد، در فاصلهی حسابشده، برای خود ساحهی امنی را که یاد کردم، برای خود ایجاد کرده بود. حالا بخشی از آن ساحهی امن، بهگونهای، برای من هم پناه میشد.
من ذاتاً آدمی گرمجوش و سادهدل بودم. ظریفی میگفت: «طبیعت تو مثل طفل معصوم است؛ دل آدم میشود همیشه تو را نوازش کند.» علیزاده هم میگفت: «تو طوری هستی که آدم ناگزیر میشود هم دوستت داشته باشد و هم به حرفت اعتنا کند.» اما هیچکدام این برداشتها باعث نمیشد رابطهی ما خشک و تعارفی شود. با همکاران، با دانشآموزها، با مجاهدینی که کنار ما بودند، صمیمی و رفیقانه رفتار میکردم. به یاد ندارم موردی پیش آمده باشد که احساس کنم کسی از من آزرده شده، یا من چیزی را به دل گرفته باشم. آن فضای سخت، با همهی تلخیهایش، بهواسطهی همین رفاقتها قابل تحمل میشد.
در همان روزهای اول سال ۱۳۶۸ بود که قصهی شوخی مشهور انجنیر علیزاده با من اتفاق افتاد؛ همان قصهای که سالها بعد در شیشه میدیا هم نوشتم: «موش حیوان اهلی است یا وحشی؟»
آن روزها صدای خشخش کتابچههای مشق، با صدای جنگ و رفتوآمد مجاهدین، درهم آمیخته بود. من از همان اول، بدون پردهپوشی، به علیزاده و ظریفی گفته بودم که تا صنف پنجم درس خواندهام؛ هرچه را بلد نیستم، باید از شما یاد بگیرم، بخیل نباشید. آنها هم واقعاً بخیل نبودند. با بزرگواری هرچه میدانستند به من یاد میدادند. راستش را بگویم، ستونهای اصلی مکتب شهید نظامی آن دو بودند و من در کنارشان گوشهای از بار را برمیداشتم.
هنر من بیشتر در معلومات آفاقی، زبان شاعرانه، حافظهی خوب و توانایی نوشتن و حرفزدن بود. دانشآموزها را با همین چیزها به شوق میآوردم. اغلب همسن من یا کمی کوچکتر از من بودند. وقتی مرا در آن حال میدیدند، گاهی در ذهنشان با من رقابت میکردند، اما زود کوتاه میآمدند. فکر میکردند این یکی همسن ماست، اما خیلی باهوشتر و باذوقتر است. من هم، راستش، از اینکه هوش و مطالعه و حافظهام را به رخشان بکشم، چندان دریغ نمیکردم.
از دانشمندان و نویسندگان و شاعران تا میتوانستم نقلقول میکردم. حافظهام پر بود از جملههای قشنگ، تکههای تاریخی و وجیزههای هیجانانگیز از اینجا و آنجای دنیا. تقریباً برای هر حرف ساده، چند حرف مهمتر در آستین داشتم. همین باعث میشد دانشآموزها با اطمینان بگویند: نخیر، این آدم خیلی باهوش است.
اما در کنار این همه، یک خصلت خوب دیگر هم در من بود: وقتی چیزی را نمیدانستم، بیشرم و بیتکلف میگفتم نمیدانم و میپرسیدم. حتی اگر آن چیز، خیلی ساده به نظر میرسید. یکی از همان چیزهای بهظاهر ساده، همین بود که «موش حیوان اهلی است یا وحشی؟»
آن روز، علیزاده صنف خودش را ترک کرد و آمد کنار پنجرهی صنف سوم، جایی که من درس میدادم. پنجره باز بود. هوای بیرون، سردیِ روشنِ صبحهای درهی قیاق را داشت؛ سرد، اما خوشگوار. علیزاده آرنجش را روی چوب پنجره گذاشت و با لحن شوخیآمیز اما حسابشده پرسید:
«استاد، موش حیوان اهلی است یا وحشی؟»
سؤالش ناگهانی بود و نظم درس را کمی به هم میزد. اما من بیدرنگ و با قاطعیت جواب دادم: «موش حیوان اهلی است!»
یادم آمد که پیش از آن، دانشآموزان همین صنف هم یکبار این سؤال را از من کرده بودند و من همین جواب را داده بودم. حالا هم، بدون اینکه در اعتمادم به جواب خودم تردید کنم، همان را تکرار کردم.
علیزاده بلند خندید؛ خندهای رها و پیدرپی، مثل سنگی که از سراشیبی قل بخورد. دوباره پرسید: «نی استاد، راست بگو. موش حیوان اهلی است یا وحشی؟»
من باز هم گفتم: «موش حیوان اهلی است… چرا میپرسی؟ چرا میخندی؟»
این رفتوبرگشت چند دقیقه طول کشید. علیزاده یکبار از پنجره دور میشد، میخندید، دوباره برمیگشت. دانشآموزها هم میخندیدند. من حیران شده بودم. کمکم حس مبهمی از شرم زیر پوستم میخزید؛ همان حس تلخی که آدم فکر میکند همه دارند به او میخندند، اما خودش هنوز دقیق نمیداند گره کار کجاست.
بالاخره علیزاده رو به دانشآموزها کرد و گفت: «بچهها، موش حیوان اهلی است یا وحشی؟»
هرکسی چیزی گفت. اما او دنبال جواب دانشآموزها نبود. دنبال یک درس بود. چند لحظه بعد، خندهاش را جمع کرد، جدی شد و گفت: «نخیر استاد. موش حیوان اهلی نیست. اهلی یعنی حیوان با آدم انس داشته باشد و از آدم نترسد. موش از آدم میترسد. پس وحشی است.»
بعد شروع کرد به توضیحدادن جانوران اهلی و وحشی؛ یک درس طبقهبندی علمی، اما در لباس شوخی. انگار میخواست یک نکته را در ذهن من محکم کند: معلم باید مفهومها را دقیق بداند. کلمهها بیحساب خرج نمیشوند. کلمهها معیار اند، مرز اند، تعریف اند.
آن شوخی، در ظاهر خنده بود؛ اما در باطن، یک تمرین اعتماد هم بود. علیزاده به من اعتماد داشت که بشنوم و خرد نشوم. من هم به او اعتماد داشتم که قصدش تحقیر نیست؛ قصدش ساختن است. اعتماد، دقیقاً در همین لحظهها خودش را نشان میدهد: جایی که خطاگفتن، آدم را نمیشکند؛ آدم را یادگیرندهتر میکند.
آن روز، علیزاده به من درس بزرگی داد.
***
انجنیر عنایت علیزاده پسر مامای استاد حکیمی بود و در یک حویلی با آنان زندگی میکرد. او در رشتهی زراعت تحصیل کرده بود و متخصص زراعت بود. من و ظریفی روزها در مکتب بودیم و شبها، وقتی علیزاده به خانهاش میرفت یا ما در مکتب میماندیم، غالباً میرفتیم در سراچهی خانهی استاد حکیمی میخوابیدیم. ظریفی خانهاش در جرمتو بود و بیشتر وقتها تا آخر هفته به خانه نمیرفت. من هم بهسبب دوری راه، هر دو ماه یکبار ـ گاهی کمتر، گاهی بیشتر ـ به خانه میرفتم.
رفتن به خانه خودش قصه داشت. باید بعدازظهر پنجشنبه حرکت میکردیم و صبح شنبه دوباره خود را به صنف میرساندیم. من و ظریفی بایسکل داشتیم. اگر بخت یاری میکرد و موتر باربریای به سمت جاغوری یا ناور یا مالستان میرفت، روی بارش مینشستیم و بایسکلها را هم محکم میبستیم. بخشی از راه را موتر میرفت و باقی را باید با رکابزدن و نفسنفسزدن طی میکردیم.
در همان رفتوآمدها هم آدم میفهمید که زندگی در آن جغرافیا، بدون اعتماد نمیچرخد: اعتماد به راننده، اعتماد به موتر، اعتماد به راه، اعتماد به اینکه از کوتل و دره سالم میگذری و به خانه میرسی.
اغلب وقتها که به طرف خانه میرفتم، شامگاه به کمرهی کوه سرخ میرسیدم. خانهی ما در تلخک، پشت همان کوه بود. در دامنهی آن کوه، برادر جواد عطایی یک آسیاب برقی ساخته بود. هر بار که به آنجا میرسیدم، افسانههای مردم در ذهنم زنده میشد که میگفتند در آسیاب جن و بلا است.
راستش، من در ذهن خودم به این افسانهها باور نداشتم. اما روان آدمی همیشه تابع باور عقلانی نیست. همین که به آن نقطه میرسیدم، ناگهان ترس میریخت در جانم: نکند جن و بلا حمله کند! بعد تمام کمرهی کوه و کوتل را در تاریکیِ رو به غلیظشدنِ شام، با انرژی مضاعف رکاب میزدم تا زودتر به سر کوتل برسم و از «شر جن و بلا» نجات پیدا کنم!
جالب این بود که صبحهای شنبه، هرچند باز هم در تاریکی سحر از همان منطقه عبور میکردم ـ و باید چندین ساعت راه سرازیری را تند میآمدم تا پیش از شروع مکتب خود را به قیاق برسانم ـ از آسیاب و جن و بلا نمیترسیدم. اما عصرها، وقتی به طرف خانه میرفتم، تقریباً همیشه میترسیدم. دلیل دقیقش را هنوز نمیدانم. شاید خستگی عصرگاهی بود. شاید اینکه راهِ باقیمانده سربالایی بود و تن آدم خستهتر میشد. شاید هم ترس، خودش منطق خودش را دارد.
***
پیشتر گفتم که یکی از اتاقهای مکتب را نظامیهای «شورای هماهنگی» گرفته بودند. این را هم گفته بودم که شورای هماهنگی نامی بود که سازمان نصر و سپاه پاسداران جغتو روی خود گذاشته بودند تا نشان بدهند با هم یکیاند. مسئولین سازمان نصر و پاسداران میگفتند که هدف شان از ایجاد شورای هماهنگی ایجاد یک مدیریت مشترک در سطح منطقه است. به دلیل اینکه هر دو گروه در منطقه متحدین خانه به خانه داشتند، از طریق این شورا در حل و فصل دعاوی حقوقی و رسیدگی به مشکلات مردم مشترک و هماهنگ عمل میکردند. البته هر دو گروه با حرکت اسلامی و شورای اتفاق نیز میانهی خوبی نداشتند. حرکت اسلامی با فرماندهی داکتر شاهجهان و قومندان امین و حاجیاللهیار بر مناطق «ترگان» و «ککرک» نفوذ داشت. شورای اتفاق هم با فرماندهی ضابط اکبر قاسمی در ناهور مرکز داشت و در بخشهایی از خواجهعمری و بکاول و ترگان نیز مسلط بود.
شورای هماهنگی در «درهی سربید»، میان دو کوه بلند، پایگاه داشت. در« سهقلعه» هم یک پاسگاه کوچک ساخته بود که مسیر رفتوآمد موترها از غزنی به هزارهجات را کنترل میکرد. یک زنجیر نزدیک مکتب انداخته بودند و از موترها حقالعبور میگرفتند.
قومندان سازمان نصر، حاجی رحمتی بود؛ مردی متواضع و حلیم. قومندان پاسداران، سید طارق بود؛ از سیدهای بکاول که در نقطهی مقابل حاجی رحمتی قرار داشت؛ شخصی تندخو که نیش زبانش نیز آزاردهنده بود.
مکتب، مربوط سازمان نصر بود. به همین دلیل، ما هم «نصری» حساب میشدیم. اما سید طارق با ما میانهی خوبی نداشت. از هر بهانهای استفاده میکرد تا چوبی لای چرخ کار ما بگذارد: وقت درس سر و صدا، وقت غذا کنایه، وقت چای مزاحمت. خلاصه، هرچه از دستش برمیآمد، میکرد تا بهزعم خودش ما را اذیت کند.
اولین بار که زهر زبان سید طارق را چشیدم، دو سه ماه از آغاز مکتب نگذشته بود. وقت چای نیمچاشتشان را طوری تنظیم کرده بودند که با زنگ تفریح ما یکی نباشد. اغلب روزها ما از صنف بیرون میشدیم و میدیدیم که آنها چایشان را تمام کردهاند. به پیشنهاد علیزاده و ظریفی، من رفتم با احترام از او بخواهم چای را کمی دیرتر آماده کنند تا ما هم شریک شویم.
اینکه من پیشقدم شدم، دو دلیل داشت: هم از هر دو همکارم خردسالتر بودم و هم خیلی به خودم اعتماد داشتم. مطمئن بودم اگر با احترام بگویم، حرفم را زمین نمیگذارند.
با ادب گفتم: «طارق آغا، خسته میشویم. این چای لطف و مهربانی شما خواهد بود. خواهش میکنم فقط پانزده دقیقه دیرتر چای را آماده کنید تا ما هم برسیم.»
سید طارق چیزی نگفت. فقط پیشانیاش را کمی درهم کشید. از میان نظامیها بلند شد. یکی دو متر دورتر ایستاد. صورتش را از ما برگرداند. بعد حرفهای مرا با صدای بلند و لحنی مسخره تکرار کرد: «خسته میشیم… چای میخوریم… لطف و مهربانی شماست…»
و بعد ناگهان دستش را به جای ممنوعه نزدیک کرد و گفت: «بیا اینی … مره بخور!»
علیزاده و ظریفی زدند زیر خنده و گفتند: «بگیر نی، بخور… لطف و مهربانی ره ببین!»
من که برای اولین بار با چنین ادبیاتی روبهرو میشدم، واقعاً هاجوواج ماندم. هم شگفتزده بودم، هم کمی شرمنده شدم. سن و سالم هم کم بود. انگار یک سطل آب سرد یا حتی سطل زباله را یکباره روی سرم ریخته باشند. حاجی رحمتی و چند نفر از نظامیهای نصر هم که صحنه را دیدند، متعجب شدند؛ اما هیچکس چیزی نگفت. من ناچار بلند شدم و با حالتی میان خنده و خجالت، دور شدم.
آن صحنه، برای من یک حقیقت تلخ بود؛ حقیقتی که مفهوم اعتماد را ـ هم اعتماد به خودم و هم اعتماد به دیگران ـ در میدان واقعی، خشن و بیپرده نشانم داد. فهمیدم که اعتماد همیشه تمیز و بیخراش نیست. گاهی تو با ذهنی انسانی وارد یک فضا میشوی و گمان میکنی همهچیز باید بر مدار احترام بچرخد؛ اما ناگهان با زبانی روبهرو میشوی که میخواهد آدم را کوچک کند.
در همان لحظه، یک درس دیگر هم گرفتم: در مواجهه با چهرهی درشت و زمخت زندگی، اگر «اعتماد به خود» را رها کنی، فرو میریزی و اگر خودت فرو بریزی، دیگر هیچ اعتماد بیرونی نمیتواند تو را نجات بدهد.
بعدها علیزاده و ظریفی آن ماجرا را دستمایهی شوخی میکردند. هر وقت میخواستند مرا دست بیندازند، میگفتند: «برو نی… سید طارق ره بخور که خسته میشی!»
من هم میخندیدم. ناچار هم بودم بخندم. اما در دل میدانستم که این شوخیها، فقط وقتی شیرین میمانند که رشتهی اعتماد میان خود ما سالم بماند؛ خوشبختانه، میان ما آن رشته سالم بود.
***
علیزاده ـ فارغ از شوخیهای تیز و شیرینش ـ انسان بسیار شریف و دوستداشتنیای بود. مرا اذیت میکرد، اما در یاددادن هیچگاه کوتاهی نمیکرد. همان شوخیها، گاهی نقش یک «کلاس دوم» را بازی میکردند: کلاس تجربه؛ کلاس دقت در مفهومها؛ کلاس اینکه معلم باید بداند کلمهها بیصاحب نیستند.
یکی از شوخیهای ظریف علیزاده دربارهی استاد حکیمی بود. استاد حکیمی در طهارت و نجاست شرعی، وسواس سختگیرانهای داشت. اغلب نگران بود که دست مرطوبش به چیزی نخورد و نجس نشود. در وضو و طهارت هم گاهی دچار شک و وسواس میشد.
علیزاده بعضی صبحها میآمد و به من و ظریفی میگفت: «هر صبح که بیدار میشوم و میبینم آب چاه کم شده، میفهمم که استاد باز بیعقلی کرده است!»
این را میگفت و میخندید. ما هم میخندیدیم. اما پشت این خندهها، یک واقعیت دلپذیر زندگی جمعی جریان داشت: اینکه در دل جنگ و فقر و نگرانی، همین ریزهکاریها، همین شوخیها، همین قصههای کوچک، زندگی را قابل تحمل میکرد.
و شاید مهمتر از آن، همین لحظههای کوچک بود که نخ اعتماد میان ما را محکمتر میساخت: اعتماد به همکار، اعتماد به خانه، اعتماد به گفتوگو، اعتماد به اینکه میشود در دل سختی هم خندید و نشکست.
***
قصهی مکتب شهید نظامی و همکاران و همراهانم در سهقلعه، یکی از فصلهای پررنگِ سال ۱۳۶۸ است؛ سالی که در آن، هم در سطح جامعه، نشانههای اعتماد و بیاعتمادی را با چشم خود میدیدم، و هم در زندگی شخصیام، اعتماد شکل دیگری از خود را ــ آرامتر، نزدیکتر، و انسانیتر ــ نشان میداد.
روزهایی که ظریفی به خانهاش نمیرفت و شب را در سراچهی استاد حکیمی میماندیم، من مثل شاگردی که تازه مزهی درس را چشیده باشد، رهایش نمیکردم. اصرار داشتم صرف «بهائی» و «صرف میر» و «جامعالمقدمات» را با من بخواند. او پیش از آن، در بعضی حوزهها در داخل و ایران تا ختمِ «جلدین لمعه» درس خوانده بود و در حد خود یک ملای تمامعیار بود. سماجت و پیگیری من، سراچهی استاد حکیمی ــ همان اتاق کوچکِ ساده بالای سردر خانه را ــ به یک کلاس درسی تبدیل کرده بود. ظریفی که از درسهای عربی و ملایی خسته بود، گاهی از زیر بار تکرار آنها شانه خالی میکرد و با شوخی میگفت: «عجب استعدادی!» گاهی هم طعنهی محبتآمیز میزد: «نشود واقعاً میخواهی آخوند شوی و ردای مرجعیت بر دوش بیندازی!»
اما من دستبردار نبودم. بعد از ختم کارهای مکتب، مثل شاگردی وظیفهشناس و تشنه، تمام وقت خود را به صرف و نحو عربی میدادم. از همین راه بود که درسهای عربی و منطق و معالم را نزد استاد حکیمی ادامه دادم؛ قصههایی که هر کدامشان در روایتهای بعدی جای خود را خواهند یافت.
ایام محرم که میرسید، بعضی شبها اگر ظریفی هم در قیاق میماند، با هم به تکیهخانهی سهقلعهی پایین میرفتیم. ملای سهقلعه آخوندی از سراب بود به نام حیدری؛ یک پایش لنگ بود. حیدری شخص شریف و خوشبرخوردی بود که با محبت تمام از ما در پاتوق آخوندی خود پذیرایی میکرد. ظریفی همیشه کتابی از استاد مطهری همراه داشت؛ همان کتابی که دربارهی تحریفهای عاشورا نوشته شده بود. یک روز بعد از صرف نان، کتاب را از او گرفتم و تندتند خواندم؛ انگار میخواستم تا شب، تمامش را در خودم جا بدهم.
همان شب وقتی منبر رفتم، دقیقاً خط به خطِ همان متن را ــ چنان که خودم حس میکردم ــ از حفظ خواندم. ظریفی از شدت تعجب، بارها آن شب را یاد میکرد و میگفت: «من پایین نشسته بودم، کتاب دستم بود؛ عین کلمات و جملهها را میخواندی!» مجلس هم ــ که تازه با زبان و آهنگ مطهری آشنا میشد ــ محو فصاحت و بلاغت من شده بود. حیدری، ملای تکیه، چنان تحت تأثیر قرار گرفت که بعد از پایان سخنرانی من، بیآنکه یک کلمهی دیگر بگوید، مجلس را ختم کرد.
آن شب، در کنار همهی شوقِ نوجوانی، یک نکتهی عمیقتر را هم لمس کردم: اینکه اعتماد مذهبی ــ آن سرمایهای که برخی آخوندها در جامعه برای خود ساختهاند ــ چگونه شکل میگیرد؛ چگونه با «زبان» و «منبر» و «حضور» تولید میشود؛ چگونه گاهی، بیصدا، از یک نفر به نفر دیگر منتقل میگردد و در لایههای پنهانِ جامعه میچرخد.
من و ظریفی، به معنای واقعی کلمه، تمام وقت و انرژی خود را برای مکتب گذاشته بودیم. من بخش بزرگی از متن کتابها را بیروننویس میکردم و روی دیوار صنف نصب میکردم؛ ظریفی هم بعضی فورمولهای ریاضی را که برای شاگردان لازم بود، بیروننویس میکرد و به چارت آموزشی تبدیل میساخت. دستخطش هم در نستعلیق قشنگ بود و هم در نسخ؛ خطی که به دیوارِ خامِ صنف، یک نوع وقار میداد و به دل بچهها اعتماد میریخت که «درس» میتواند جدی و زیبا باشد.
گاهی هم که با هم یکجایی به سمت خانه میرفتیم، در «کوتل بزکشتهی کاریزرحم» مسابقهی بایسکلرانی میگذاشتیم: کداممان میتواند بدون اینکه از بایسکل پیاده شود، تمام کوتل را رد کند و خودش را به دشت مهمند برساند. آن رکابزدنها، آن نفسنفسزدنها، آن خندهها و طعنهکاریها و آزار و اذیتهای رفیقانه، برای من نخهای شیرینِ اعتماد بودند؛ نخهایی که سال ۱۳۶۸ را، با همهی تلخیهای بیرون، در حافظهام به عنوان «سال آغاز» ثبت کردند: آغاز یک تجربهی تازه، آغاز یک دوستیِ عمیق، آغاز یک ایستادنِ جدیتر روی پای خود.
و در همان سال ۱۳۶۸، من و بلقیس ــ شهناز ــ نیز با هم نامزاد شدیم. با این پیوند، اعتمادی که در سطح کلان جامعه سرنوشت و خاطرهی جمعی میساخت، در سطح خانواده، دو انسان را به هم وصل میکرد. من شاید هیچ پیوندی را در محور اعتماد، واقعیتر، محکمتر، انضمامیتر و انسانیتر از پیوندی که میان زن و شوهر شکل میگیرد، ندیدهام.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه