صبح اولین روز سال تعلیمی با نوری کمرنگ از پنجره وارد اتاق شد. خانه هنوز در سکوت نیمهخواب فرو رفته بود؛ اما در گوشهای از اتاق صدای آرامی به گوش میرسید، صدای باز شدن الماری و خشخش پارچهای که سالها برای دخترک آشنا بود. او هنوز روی بسترش نشسته بود و بیآنکه چیزی بگوید به خواهر کوچکش نگاه میکرد. خواهر کوچکش روبهروی آیینه ایستاده بود و یونیفورم مکتبش را میپوشید؛ همان لباس سادهای که برای او آغاز یک سال تازه و شروع جدید بود، اما برای دخترک یادآور پنج سال سکوت و انتظار.
خواهر کوچک با هیجان دکمههای یونیفورمش را میبست. گاهی به آیینه نگاه میکرد و گاهی بکس مکتبش را که روی تخت گذاشته بود مرتب میکرد. چشمهایش برق میزد؛ برق شوقی که هر شاگرد در اولین روز مکتب دارد. مادر از آشپزخانه صدایش زد و گفت که عجله کند تا دیر نشود. دختر کوچک خندید و گفت که آماده است. صدای خندهی خواهرش در خانه پیچید، اما در دل دخترک چیزی آرام شکست؛ چیزی که نامش شاید حسرت بود.
دخترک همانجا نشسته بود و نگاه میکرد. نگاهش آرام اما سنگین بود، گویی هر حرکت خواهرش خاطرهای را در ذهن او بیدار میکرد. زمانی نه چندان دور، او هم در چنین صبحی با همین شوق از خواب بیدار میشد. یونیفورم مکتبش را با دقت میپوشید، موهایش را مرتب میکرد و بکسش را پر از کتاب و کتابچه میساخت. آن روزها فکر میکرد که چنین صبحهایی برای همیشه ادامه خواهند داشت.
اما پنج سال گذشته بود. پنج سال از روزی که دروازههای مکتب به روی او بسته شد. پنج سال از آخرین باری که یونیفورمش را پوشید و با بکس مکتب از خانه بیرون رفت. در آن زمان هنوز فکر میکرد که این بسته شدن کوتاه خواهد بود؛ چند هفته یا چند ماه. اما هفتهها به سال تبدیل شدند و سالها آرامآرام از کنار او گذشتند و حالا به پنج سال رسیدهاست.
خواهر کوچکش بکسش را روی شانه انداخت و به طرف در رفت. مادر دوباره صدایش زد. دختر کوچک کفشهایش را پوشید و با شوقی که در قدمهایش دیده میشد از خانه بیرون رفت. در خانه بسته شد و سکوت دوباره برگشت. دخترک هنوز همانجا ایستاده بود. چند لحظه بعد آهسته به طرف اتاق خودش رفت. گوشهی اتاق الماری چوبی کوچکی قرار داشت؛ از داخلش بستهای را از آن بیرون آورد، بستهای که در این پنج سال به پناهگاه خاطرات او تبدیل شده بود. او آرام زانو زد و گرههای آن را باز کرد. بالای آن گلهایی قرار داشت که حالا در اثر گذر زمان خشکیده بود. گلهایی که در آخرین روز مکتبش با دوستانش از حیاط حویلی چیده بودند تا برای استادانشان هدیه بدهند؛ اما از قضا دیگر فرصت نشد تا آن گلها را به آنها هدیه بدهند.
دستش میان کتابچههایی حرکت کرد تا به پارچهای رسید که قلبش را هر بار سنگین میکرد. گلویش را بغض گرفته بود اما به سختی مانع باریدن چشمانش می شد. آن را به آرامی بیرون آورد. پارچه هنوز همان رنگ آشنا را داشت، اما چینهایش نشان میداد که مدتها در سکوت مانده است. دخترک لحظهای آن را در دستانش نگه داشت؛ گویی با لمس آن، زمان به عقب بازمیگشت. خاطرات یکی پس از دیگری در ذهنش جان گرفتند. صبحهایی که با عجله آماده میشد، راهی که با دوستانش تا مکتب میرفتند، خندههایی که در حویلی مکتب میپیچید. صدای زنگی که آغاز هر روز تازه را اعلام میکرد، صنفی که پر از صدای خواندن درسها بود و تخته سفیدی که معلم با مارکرهای رنگارنگ روی آن مینوشت.همه چیز هنوز در ذهنش زنده بود؛ آنقدر زنده که گویی همین دیروز اتفاق افتاده است. او با انگشتانش روی آستین یونیفورم کشید. پارچه نرم بود، اما در دلش سنگینی عجیبی احساس میکرد. این لباس برای دیگران شاید فقط یک یونیفورم ساده بود، اما برای او یادگار دنیایی بود که ناگهان از او گرفته شد.
دخترک لحظهای چشمهایش را بست. در خیال خود دوباره همان دختر سالهای قبل شد؛ دختری که با شوق در صنف مینشست، کتابهایش را باز میکرد و به آینده فکر میکرد. آیندهای که در آن میتوانست درس بخواند، چیزهای تازه بیاموزد و شاید روزی به دیگران کمک کند.
اما وقتی چشمهایش را باز کرد، اتاق دوباره همان اتاق ساکت بود. او به پنجره نزدیک شد. از آنجا میتوانست کوچه را ببیند. چند دختر با یونیفورم مکتب در راه بودند. بیکهایشان روی شانههایشان بود و با عجله قدم میزدند. صدای خندهیشان در هوای صبحگاهی میپیچید. دخترک به آنها نگاه کرد. در نگاهش حسرتی عمیق موج میزد؛ اما در عین حال چیزی شبیه همدلی هم دیده میشد. او خوشحال بود که دستکم بعضی از دختران هنوز میتوانند به مکتب بروند.
با این حال قلبش سنگین بود. او میدانست که در خانههای بسیاری در این سرزمین، دخترانی هستند که امروز مثل او به یونیفورمهایشان نگاه کردهاند؛ دخترانی که هنوز کتابهایشان را نگه داشتهاند و هنوز صدای زنگ مکتب را در ذهنشان میشنوند.
دخترک دوباره به یونیفورم نگاه کرد. این لباس حالا فقط یادگار گذشته نبود؛ نشانهای از رویایی بود که هنوز در دلش زنده مانده بود. رویایی که با گذشت سالها خاموش نشده است. او یونیفورم را آرام تا کرد. لحظهای درنگ کرد، گویی دلش نمیخواست آن را دوباره در تاریکی صندوق بگذارد. سرانجام آن را همانجا میان کتابها قرار داد و در صندوق را بست.
با این حال چیزی در دلش هنوز روشن بود. شاید امید؛ امیدی کوچک اما زنده. امید به روزی که دوباره صبحی مانند امروز فرا برسد، اما این بار او هم بتواند یونیفورم مکتبش را بپوشد، کیفاش را روی شانه بیندازد و همراه دیگر دختران به سوی مکتب قدم بردارد. آن روز، یونیفورم او دیگر یادگار خاموش گذشته نخواهد بود، بلکه دوباره بخشی از زندگیاش خواهد شد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه