در انتظار مکتب می‌مانم…!

هر صبح، با امید این‌که مکتب باز می‌شود، چشمانم را باز می‌کنم. همیشه کلمه‌ی «مکتب» در ذهنم خطور می‌کند؛ جایی که نه‌تنها یک ساختمان، بلکه پلی است که مرا به رویاهایم نزدیک می‌کند. جایی که می‌توان آینده را بهتر ساخت، جایی که امیدها و آرزوها در آن تحقق می‌یابند. اما روزها می‌گذرد و من هنوز در انتظارم…!

در انتظار باز شدن مکتبی هستم که مرا به سوی مسیر نور هدایت می‌کند. در انتظار نشستن در صنف، پشت میزی که بتوانم فعالیت‌های درسی‌ام را روی آن انجام دهم. شاید این‌ها – مثل نشستن پشت یک میز در صنف – ساده و عادی به نظر برسد؛ اما برای من، همانند یک رویاست.

مکتب فقط برای خواندن نیست. جایی است که می‌توانم خودم را بشناسم و توانایی‌هایم را کشف کنم. با باز شدن هر کتاب، پنجره‌ای به سوی دنیایی از امید و روشنایی گشوده می‌شود. هر درسی که می‌خوانیم، گامی تازه برای رسیدن به آرزوهاست؛ اما وقتی این حق از من گرفته می‌شود، گویا بخشی از زندگی‌ام نیز از من گرفته می‌شود و جای خالی عمیقی را در وجودم احساس می‌کنم که هرگز جبران نخواهد شد.

گاهی با دیدن پسرانی که به مکتب می‌روند و از درس و امتحان حرف می‌زنند، هم خوشحال می‌شوم و هم غمگین. غمگین از این‌که من نمی‌توانم به مکتب بروم و این حس آزارم می‌دهد؛ اما خوشحال از این‌که هنوز روزهای بهتر در راه است و امید زنده است.

در این روزها، واژه‌ای که معنایش را با تمام وجود حس می‌کنم «انتظار» است؛ انتظار برای باز شدن دروازه‌های مکتب، انتظار برای نشستن پشت میز و گوش دادن به حرف‌ها و درس‌های معلم… انتظار، انتظار و انتظار….

انتظار سخت و طولانی است؛ اما با وجود همه‌ی این سختی‌ها، هنوز امید دارم. امید به روزی که بتوانم مانند دیگران به مکتب بروم. در این روزها، به خودم دلداری می‌دهم و تلاش می‌کنم امیدوار بمانم. کتاب‌هایی را مرور می‌کنم که مرا سرپا نگه می‌دارند و از آن‌ها نکات تازه‌ای می‌آموزم. با خود می‌گویم: اگر مکتب را از من گرفتند، من محدود نمی‌شوم؛ چون هنوز راهی برای امید داشتن وجود دارد.

گاهی خودم را تصور می‌کنم که مکتب‌ها باز شده‌اند و من دوباره به مکتب می‌روم. همه‌چیز متفاوت به نظر می‌رسد؛ گویا وارد جایی شده‌ام که رویاها در آن زنده می‌شوند. برای من، مکتب چیزی شبیه یک گوهر است؛ گوهری ارزشمند که داشتنش یک سرمایه است و هر لحظه‌ای که در آن می‌گذرانم، مرا به رویاهایم نزدیک‌تر می‌کند.

مکتب جایی است که می‌توان زندگی را به شکل بهتر تغییر داد و آن‌گونه که می‌خواهیم زندگی کنیم. برای داشتن چنین زندگی‌ای، به مکتب نیاز دارم.

این‌که در انتظار مکتب مانده‌ام، به من آموخته است که باید صبر کنم. آموخته‌ام که حتی در سخت‌ترین شرایط نیز امیدوار بمانم. هرچند انتظار کشیدن دشوار است؛ اما همین انتظار به من یاد داده که قوی بمانم و حتی اگر راه طولانی باشد، باز هم به آن ادامه دهم.

این انتظار، روزی که همه‌ی دختران بتوانند وارد مکتب شوند و بدون هیچ ترس و فشاری درس بخوانند به پایان خواهد رسید. آن روز را جشن خواهیم گرفت.

من تا رسیدن آن روز، در انتظار می‌مانم. انتظاری که با ساختن رویاها و زنده نگه داشتن امید همراه است، دوست دارم.

در پایان، من در انتظار مکتب می‌مانم. با امید، با رویاهایی زنده و با قلبی سرشار از باور، تا رسیدن به آن روز، خودم را آماده می‌کنم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000