وقتی خودم را فروختم

شب‌ها، وقتی شهر در تاریکی فرو می‌رفت، دکان کوچکی در انتهای یک کوچه‌ی خاموش روشن می‌شد؛ جایی که آدم‌ها برای فراموش کردن می‌رفتند، نه برای خرید چیزی که بتوان لمسش کرد. روی درِ آن نوشته شده بود: «حافظه‌های اضافی خود را بفروشید، سبک‌تر زندگی کنید.»

نورا مدت‌ها فقط از کنار آن گذشته بود. با نگاهی کوتاه و گذرا؛ اما خاطرات تلخ از دست دادن برادر، فلج شدن پدر، بسته شدن مکاتب، انفجارها و… باعث شد فکر کند دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.

وارد دکان شد و آهسته در را پشت سرش بست.

داخل دکان بوی عجیبی می‌داد؛ چیزی میان کاغذهای کهنه و باران. مردی میان‌سال پشت میز نشسته بود. بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت: «کدامش را می‌خواهی بفروشی؟»

نورا لحظه‌ای سکوت کرد و گفت: «همه‌ی‌شان را.»

مرد سریع جواب داد: «همه‌اش را نمی‌توانی بفروشی. بدون خاطرات، دیگر تویی وجود ندارد.»

نورا گفت: «پس آن‌هایی که درد می‌دهند، می‎فروشم…»

مرد لبخند سردی زد: همه همین را می‌گویند. همه می‌خواهند از درد فرار کنند.»

نورا روی چوکی چوبی نشست. مرد دستگاهی آورد؛ چیزی شبیه یک چراغ با نوری سرد، آبی‌رنگ، نوری که خدا می‌دانست چند خاطره را بلعیده استو

مرد گفت: «فقط کافی است چشمانت را ببندی و به بدترینش فکر کنی.»

نورا چشمانش را بست؛ اما میان همه‌ی آن تلخی‌ها گم شد. هزاران تصویر در ذهنش دوید: صنف‌هایی که دیگر وجود نداشتند، کتاب‌هایی که نیمه‌خوانده مانده بود، پدری که بر اثر انفجار فلج شده بود، برادری که دیگر زنده نبود، آزادی‌ِ که از او گرفته شده بود، صدای خنده‌هایی که حالا فقط در گذشته زندگی می‌کردند و درهایی که یکی‌یکی به رویش بسته شده بودند…

چشمانش را باز کرد و گفت: «نمی‌دانم به کدامش فکر کنم. یکی از دیگری بدتر عذابم می‌دهد. هیچ‌کدامش را نمی‌خواهم.»

مرد گفت: «اما بدون خاطرات، ما هیچ می‌شویم.»

نورا با خونسردی جواب داد: «شاید من هم همین را می‌خواهم.»

مرد آهی کشید و دستگاه را روشن کرد. نوری سرد روی صورتش افتاد. نورا چشمانش را بست.

چند لحظه گذشت و دستگاه همچنان روشن بود. ناگهان با درد عجیبی حس کرد چیزی از درونش کنده می‌شود. تصاویر یکی‌یکی محو شدند: صدای برادرش، دست لرزان پدرش، مکتبی که دیگر وجود نداشت… همه در سکوت ناپدید شد.

وقتی چشمانش را باز کرد، سبک شده بود؛ آن‌قدر سبک که حتی دلش هم وزن نداشت.

بدون هیچ حرفی پولش را گرفت و از دکان بیرون آمد.

به خانه برگشت. پدرش روی زمین خوابیده بود. لحظه‌ای در سکوت به او نگاه کرد؛ اما گویی دیگر او را نمی‌شناخت و دردش را حس نمی‌کرد. بی‌اعتنا از کنارش گذشت و به اتاقش رفت.

صبح که شد، مادرش چیزی گفت که باید مهم می‌بود؛ اما برایش بی‌معنا بود. به چهره‌اش نگاه کرد، آشنا به نظر می‌رسید؛ اما نمی‌توانست او را به‌درستی به یاد بیاورد.

حس می‌کرد چیزی در درونش کم است.

روزها گذشت. نورا دیگر نمی‌گریست، دیگر نمی‌ترسید، اما دیگر هم نمی‌فهمید چرا باید ادامه دهد.

کتابی را باز کرد که با خط درشت روی آن نوشته شده بود: «ارباب حلقه‌ها». کلماتی که زمانی برایش جهان می‌ساختند، حالا فقط خط‌هایی بی‌روح بودند. انگار دزدی، داستان را از درونش ربوده بود.

این بی‌حسی او را خوشحال نکرده بود؛ برعکس، مدام به او حس تهی بودن می‌داد.

یک شب منتظر ماند تا چراغ دکان دوباره روشن شود. پس از چند ساعت، دوباره به همان‌جا رفت.

این بار تردیدی نداشت. گفت: «می‌خواهم حافظه‌ام را پس بگیرم.»

مرد با نگاهی عمیق، مثل کسی که پاسخ را از قبل می‌دانست، آرام گفت: «ما چیزی را که فروخته شده، برنمی‌گردانیم.»

نورا با صدایی که حالا دیگر نمی‌لرزید، پرسید: «پس آدم بدون خاطره چه می‌شود؟»

مرد گفت: «چیزی که درد ندارد… اما دیگر خودش هم نیست.»

سکوت میان‌شان سنگین شد.

نورا برای لحظه‌ای فکر کرد شاید همین کافی باشد؛ زندگی بدون درد، بدون گذشته…

از دکان بیرون آمد. شب همان‌قدر تاریک و بی‌رحم بود، اما نورا حتی این را هم حس نمی‌کرد.

چند قدم رفت و دوباره ایستاد.

با خود فکر کرد: شاید درد، تنها چیزی بود که به زندگی‌اش معنا می‌داد. شاید همان خاطراتی که می‌خواست از آن‌ها فرار کند، دلیل ایستادنش بودند.

اما حالا دیگر دیر شده بود. او سبک شده بود…

و در این سبکی، چیزی نبود که او را نگه دارد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000