اعتماد (۲)؛ آشنایی با استاد حکیمی

اعتماد، از اموری نیست که دو طرفِ برابر داشته باشد. مثل معامله یا قرارداد نیست که دو نفر بنشینند، کاغذی را پیش روی خود بگذارند و پایش امضا کنند و با لبخند بگویند: «از امروز به هم اعتماد می‌کنیم». اعتماد، تصمیمِ یک نفر است. یک لحظه‌ی درونی است. یا اتفاق می‌افتد، یا نمی‌افتد. یکی اعتماد می‌کند یا نمی‌کند؛ همین.

اعتماد بیشتر از آن‌که به «عقلِ حساب‌گر» شبیه باشد، به «ایمان» می‌ماند؛ به «عشق». بذری است که بی‌هیاهو در دل می‌نشیند. نوری است که در یک قلب می‌تابد. جرقه‌ای است در یک روح که بعد از آن، موج پشتِ موج می‌آفریند. فرمان کار ندارد. با استدلالِ خشک راه نمی‌رود. بلکه از همان کیفیتِ خاموش و رازناکِ دل اثر می‌گیرد. اعتماد کودک به آغوش مادر را می‌دانیم. قصه‌ی اعتماد سراسر از همین جنس است.

بحثِ «حفظِ اعتماد»، اما قصه‌‌ای بعدی‌ و امری پسین است. اعتماد که زاده شد، تازه میدانِ تداوم باز می‌شود. آن‌جاست که پای رفتارِ دیگری هم در میان می‌آید: راست‌گویی، رعایتِ حرمت، وفاداری به عهد و ایستادن در لحظه‌هایی که وسوسه‌ی شک و سوءظن می‌خواهد همه‌چیز را یک‌باره به هم بریزد. این‌ها همه، ابزارِ نگه‌داری‌ اعتماد اند؛ ستون‌های پایداری‌ اعتماد اند، نه خودِ اعتماد. اعتماد، آن لحظه‌ی اول است؛ آن تصمیمِ بی‌صدا. حفظ اعتماد، گامِ دوم است؛ میدانی است که آزمون خلق می‌کند و دو طرف را به آزمون می‌کشد.

و وقتی اعتماد شکست… باز هم از یک طرف می‌شکند. همان لحظه که شکست، کارِ اصلی تمام است. بعد، ممکن است جلسه بگذارند، حرف بزنند، توضیح دهند، عذر بخواهند، توجیه کنند؛ اما ترمیم، اگر ممکن باشد، فقط در دلِ همان کسی رخ می‌دهد که ترک را حس کرده است. شیشه‌ی اعتماد که درز برداشت، درز را چشمِ او می‌بیند، نه زبانِ دیگری. چون اعتماد از جنسِ «حس کردن» است؛ از جنسِ «فهمیدن» است. حس و فهم را نمی‌شود به کسی تحمیل کرد، نمی‌شود تلقین کرد، نمی‌شود با سخن‌رانی و فشار و خواهش، به دلِ کسی تزریقش کرد.

همان‌گونه که نمی‌شود به کسی گفت: «گرما را حس کن.» یا «سردی را حس نکن.» محبت و نفرت هم همین است. عشق و ایمان هم همین است. خوبی و بدی هم همین است. اعتماد هم همین است: یک حقیقتِ درونی که اگر روشن شد، جهان را روشن می‌کند و اگر ترک برداشت، اول در همان دل ترک برمی‌دارد – و هیچ داوری بیرونی نمی‌تواند آن ترک را انکار کند.

اولین تجربه‌ی جدیِ من از اعتماد در زندگی جمعی، از همین جا شروع شد: از یک زمستانِ برفی، از یک دیدار کوتاه و از راه درازی که در دل خود سه «گره» داشت؛ گره‌هایی که بعدتر فهمیدم نخِ اعتماد با همین‌ها محکم می‌شود – بی‌هیاهو، بی‌قرارداد و درست در میدانِ زندگی.

قصه‌اش را برای تان می‌گویم….

***

اواخر زمستان ۱۳۶۷ بود. سید عباس حکیمی با جمعی از مسئولین و فرماندهان بلندپایه‌ی سازمان نصر به منطقه‌ی ما آمدند. خبرِ عبورشان که به پدرم رسید، چهره‌اش باز شد. پدرم خان و از آدم‌های سرشناسِ منطقه بود. میزبان بودن، برای او فقط یک کارِ معمولی نبود – جزئی از رسم، آبرو و شأنِ زندگی‌اش بود. با این وجود، خوش‌حالیِ آن روزِ پدرم، فقط از جنسِ آمادگی برای مهمانی و پذیرایی نبود. در عمقِ آن خوش‌حالی، تصمیم آرام دیگری نیز نفس می‌کشید: تصمیم به اعتماد. او می‌خواست به کسی که از راه می‌رسد اعتماد کند و مهم‌تر از آن، می‌خواست این اعتماد را از خانه‌ی خودش به دلِ پسرش هم انتقال دهد. می‌خواست دستِ مرا بگیرد و به یک راهِ تازه ببرد؛ راهی که در آن، آدم‌ها نه فقط نان و نمک هم‌دیگر را می‌خورند، بلکه سرنوشت هم‌دیگر را هم شریک می‌شوند.

پدرم اهل سیاستِ سازمانی و مبارزه‌ی تشکیلاتی نبود؛ اما از کابل و از معاشرت‌هایش با مبارزان سیاسی، یک شمِ پخته به دست آورده بود. او می‌فهمید که جهانِ بیرون از قریه، تنها به بیل و داس و زمین خلاصه نمی‌شود. او می‌فهمید که من هم برای او فقط «یک پسر دهاتی» نیستم که بنشینم در کار دهقانی دستش را بگیرم یا برای مهمانانش آب و غذا آماده کنم. او در همان سنِ کم، به من اعتماد بلندی داشت. سنم کوچک بود؛ اما پدرم بیشتر از آن‌چه خودم انتظارش را داشتم، رویم حساب می‌کرد. همین اعتمادِ پدرانه، برای من مثل یک سقف بود: سقفی که زیر آن می‌توانستم قد بکشم. حالا که استاد حکیمی آمده بود، پدرم با همان آرامشِ سرشار از اطمینانش گفت: «بچیم، وقتِ خوبی است که با استاد حکیمی صحبت کنی. می‌گویند آدمِ فهمیده و روشن‌فکر است. مطمئن هستم از صحبت با تو خوش‌حال می‌شود.»

من آن زمان کمی بیش‌تر از هفده سال سن داشتم. یک سال می‌شد که از پاکستان برگشته بودم. بهار سال قبلش، در سفری که به پاکستان رفتم، برای خودم چیزی شبیه «آذوقه‌ی ذهن» جمع کردم: کتاب‌های زیادی را مثل خوشه‌های گندم در بغل گرفتم و آوردم؛ با همان حس خام و روشنِ نوجوانی که فکر می‌کند اگر کتاب باشد، راه هم پیدا می‌شود. از زمستانِ قبل‌ترش، درس دادن را در قریه شروع کرده بودم. بچه‌های خردسال را دور خود جمع می‌کردم و با همان امکانات اندک، فارسی و حساب و خواندن را تمرین می‌دادم. در میان شان برادران و خواهر خودم نیز بودند. چند بار هم با مسئولین محلی سازمان نصر حرف زده بودم. همین‌ها کم‌کم نامم را در دهان مردم انداخته بود. در منطقه، آدم باسواد کم بود. هر که چند کتاب دیده بود و چند جمله درست می‌نوشت و می‌خواند، زود شناخته می‌شد. من هم در شمار همان معدودها حساب می‌شدم. رویم حساب می‌کردند؛ نه از آن رو که من خیلی بزرگ شده بودم، بلکه از آن رو که فضای جامعه کوچک و تنگ و بی‌کتاب بود. برای پدرم، این «حساب کردن» معنا داشت. او این را نشانه‌ای می‌دید که می‌گفت پسرش دارد راهی می‌رود که به دهقانی و آب‌کشی و مهمان‌داری خلاصه نمی‌شود.

پدرم مطمئن بود که مسئولین رده‌بالای سازمان نصر علاقه دارند مرا به تشکیلات خود جذب کنند. خودش هم بدش نمی‌آمد، اما این رغبت را برای من بروز نمی‌داد. من در صحبت‌هایم با او رک و راست همه‌ی سازمان‌های جهادی را «ارتجاعی» و «مرتجع» خطاب می‌کردم و به تقلید از قسیم اخگر و رفقای سامایی‌ام، آنان را کسانی می‌دانستم که جهاد مردم افغانستان را تاراج کرده‌اند، بی‌آن‌که اهلیت اخلاقی و فکری‌اش را داشته باشند. پدرم حرف‌هایم را می‌شنید، اما چیزی نمی‌گفت. در عین حال، در دلش آهسته آهسته یک نگرانی شکل گرفته بود: اگر من با سازمان نصر رابطه نگیرم، شاید مرا «مشکوک» حساب کنند و در پی حذف فزیکی‌ام برآیند. آن روزگار امنیت مثل نخ باریک بود؛ با یک سوءظن پاره می‌شد. قاعده هم ساده بود و هم بی‌رحم: گروه‌های مسلح هر کسی را که در قلمرو نفوذ خود می‌دیدند که به تعبیر خودشان «سرش به تنش می‌ارزید»، نزدش می‌رفتند تا یکی از دو سرنوشت را برایش رقم زنند: اگر موافق طبع‌شان بود، جذبش کنند؛ اگر موافق طبع‌شان نبود، دشمن و نفوذی بخوانند و از سر راه بردارند. شوهرعمه‌ام در زمستان سال ۱۳۶۵، وقتی می‌خواست به طرف پاکستان برود، در مسیر قره‌باغ، در قریه‌های «توچی» و «آیین»، ناپدید شده بود. او از منتقدان صریح‌اللهجه‌ی نصری‌ها بود. به همین دلیل، ناخن اتهام به سمت نصری‌ها دراز می‌شد. این سایه مثل یک لکه‌ی سرد، در دلِ پدرم سنگینی می‌کرد. خیلی سال‌ها بعد بود که آن را از دلش بیرون ریخت و به من اعتراف کرد که چقدر در سکوت تلاش کرده بود تا من «نصری» شوم؛ نه از سر شیفتگی به تشکیلات سازمان نصر، بلکه از سر یک حساب پدرانه که می‌خواست پسرش در میان همان جماعت، «پناه» و «حفاظ»ی داشته باشد تا کشته نشود. این هم شکل دیگری از اعتماد بود: اعتمادِ پدر به این‌که اگر پسرش را درست در جای امنِ زمانه بنشاند، زندگی‌اش دوام می‌آورد – حتی وقتی خودِ پسر هنوز خطر را به روشنی نمی‌دید.

پدرم گفت بهتر است با دست‌خط خودت یک نامه‌ی دعوت بنویسی: «نامه را ببر و به استاد حکیمی بده و از آن‌ها بخواه که مهمان ما شوند.» این پیشنهاد، برای من فقط یک کار ساده نبود. شروعِ همان گرهِ اول بود که پدرم میان «موقعیت»، «ترس»، و «اعتماد» زد – و راه را باز کرد.

***

زمستان بود. زمین سفید می‌زد. برف مثل یک سکوتِ پهن روی شانه‌ی کوه افتاده بود. در تمام دره نیز که نگاه می‌کردی، برف مثل شال سفیدی بود که از روی بامِ خانه‌ها در نزدیک‌ترین سمت لغزیده بود. راهی که گفته می‌شد کاروانِ مسئولین سازمان نصر تا آن‌جا رسیده‌اند، در بین برف زمستان، حدود یک ساعت پیاده از خانه‌ی ما فاصله داشت. من کمر را بستم؛ همان‌طور که آدم در دلِ برف کمر می‌بندد: هم برای راه، هم برای تصمیم و… رفتم.

راه که می‌رفتم، برف زیر پایم صدا می‌داد. هوا تیز بود و نفس‌هایم، از بینی و دهانم مثل بخار بیرون می‌آمد. من تنها بودم. در دلم هیجانِ دیدنِ کسی می‌جوشید که نامش در ذهنم بزرگ شده بود: استاد حکیمی. در کنار این اسم، یک نوع احتیاطِ خام که نمی‌دانستم اسمش ترس است یا فقط حساسیتِ نوجوانی، با من همراه بود. من نامه‌ای در جیبم داشتم؛ اما در واقع با یک رشته‌ی ناپیدا می‌رفتم که اعتمادِ پدرم را با خود داشت. او مرا فرستاده بود و من، با همان بی‌خبریِ شیرینِ هفده‌ هفده‌ونیم سالگی، سنگینیِ این اعتماد را با خود حمل می‌کردم.

مسجد پر از آدم بود. اکثریت‌شان مسلح که به اصطلاح آن روز «مجاهد» گفته می‌شدند. تفکیکِ این‌که چه کسی در چه مقام و رتبه‌ای است، آسان نبود. همه در یک هیأتِ کلی دیده می‌شدند: چهره‌های زمختِ جنگ‌دیده، دست‌های درشت، شانه‌هایی که به تفنگ عادت کرده بودند و نگاه‌هایی که کوشش می‌کردند خود را محتاط و مراقب نشان دهند. در چنین فضای شلوغ و سنگین، اسم و نسبت یک آدم، مثل کلید کار می‌کرد. خود را به صورت مختصر معرفی کردم. همین که فهمیدند من «عزیز، پسر غلام‌حسین خان محمدی» هستم، راه باز شد. مرا مستقیم به اتاق کوچک‌تری بردند که از صحن بزرگ مسجد جدا می‌شد؛ اتاقی که آدم‌های کم‌تری در آن نشسته بودند؛ شاید پانزده یا بیست نفر. سکوت آن‌جا جنسِ دیگری داشت. در همان سکوت، بزرگیِ مجلس را می‌شد حس کرد. استاد حکیمی و استاد عرفانی در رأس نشسته بودند. در چشمِ من، همان‌جا، در نقطه‌ای که استاد حکیمی و استاد عرفانی نشسته بودند، مفهوم «بالا» معنا می‌گرفت.

با همه دست دادم. دستِ استاد حکیمی را محکم‌تر فشردم، اما نبوسیدم. او سید بود، استاد بود، در جایگاه محترمی نشسته بود؛ اما اینکه دستش را نبوسیدم، از سرِ بی‌ادبی نبود. ترکیبی خاص از روحیه‌ی نوجوانی با نجابتِ کودکانه و نگاهِ روشن‌فکرانه‌ای بود که مطالعه‌ی کتاب و معاشرت با مبارزان انقلابی چپ‌اندیش در من ایجاد کرده بود. سال‌هایی که در کویته گذرانده بودم، عادتِ بوسیدن دستِ سیدها را به عنوان یک سنتِ جاافتاده‌ی اجتماعی در رفتارم نهادینه نکرده بود. بعدها بعضی از مسئولین سازمان نصر که با من دوست شدند، گفتند که امتناعِ من از بوسیدن دست استاد حکیمی برای‌شان غافل‌گیرکننده بوده است. شاید انتظار داشتند مثل بسیاری دیگر، ادب را در بوسیدنِ دست نشان دهم. اما من هنوز ادب را در احترامِ کلام و در صداقتِ رفتار می‌دیدم. نامه را با کمال احترام به استاد حکیمی تقدیم کردم؛ همان‌طور که آدم چیزی را می‌سپارد که می‌داند وزن دارد.

ساعت نزدیک دو بجه‌ی بعد از ظهر بود. پدرم آنان را برای شام دعوت کرده بود. از قبل برای ما گفته شده بود که استاد حکیمی و کاروان همراهش زیاد در منطقه نمی‌مانند و فردا به قره‌باغ می‌روند تا به جلسه‌ای برسند که چند روز بعد در «نیخته» برگزار می‌شود. یعنی وقت تنگ بود، رفت‌وآمد حساب شده بود و هر دقیقه‌اش ارزش داشت.

جواد عطایی – یکی از مسئولین محلی سازمان نصر و از دوستان نزدیک پدرم – مرا معرفی کرد. با تمجید و طمطراق از استعداد و لیاقت من سخن گفت؛ همان‌طور که آدم‌های محل وقتی می‌خواهند از یک نوجوان «چهره» بسازند، مبالغه را هم چاشنیِ سخن می‌کنند. استاد حکیمی نامه را نگاه کرد و پرسید: «خط از خودت است؟»

گفتم: «بلی.»

گفت: «ماشاءالله، خطت خیلی قشنگ است.»

لبخند زدم.

گفت: «ادبیاتش هم زیباست. متنش را هم خودت نوشته‌ای؟»

باز هم لبخند زدم و چیزی نگفتم. در آن لحظه، سکوت من شاید بیشتر از کلماتِ من حرف می‌زد. من نمی‌خواستم خودم را با تعریف بزرگ کنم. می‌خواستم از همان اول، اعتماد را با یک چیز ساده حفظ کنم: صداقتِ بی‌سر و صدای یک نوجوان.

عطایی دوباره گفت: «عزیزجان اهل مطالعه است، کتاب‌های دکتور را دارد…»

استاد حکیمی گفت: «به‌به… ماشاءالله… حتماً امشب مهمان می‌شویم تا بیشتر آشنا شویم…»

من از مسجد بیرون شدم و راه خانه را در پیش گرفتم. برف بالاتر از زانوی من بود. هوا هنوز تیزی زننده‌ای داشت. اما درونِ من یک گرمای تازه افتاده بود: گرمای این‌که دعوت پذیرفته شد و مهم‌تر از آن، گرمای این‌که اعتمادِ پدرم، بی‌جواب نماند. وقتی به خانه رسیدم، خبر را به پدر و مادر گفتم. خانه و تمام اهالی آن به تکان آمدند. مادر و زن‌های خانه و همسایه‌ها دست به کار شدند. باید برای یک کاروان سی چهل نفری، در سرمای زمستان، غذایی آماده می‌شد که هم شایسته‌ی مقامِ آنان باشد و هم برازنده‌ی سفره‌ی غلام‌حسین خان. برای من، آن روز، در خانه‌ای که در ساختن آن نیز سهم گرفته بودم، غذا فقط غذا نبود؛ بخشی از همان نخِ اعتماد بود که قرار بود از دستِ پدر به دستِ پسر و از خانه‌ی ما به راهِ بزرگِ زندگی پیوند بخورد.

***

هنوز هوا گرگ‌ومیش بود که استاد حکیمی و همراهانش رسیدند. آن وقت‌ها، گرگ‌ومیشِ زمستان مثل پرده‌ای نازک روی همه چیز می‌افتاد؛ نه شب بود و نه روز. نه روشن بود و نه تاریک. صداها آهسته‌تر می‌شدند و آدم‌ها انگار با احتیاط قدم برمی‌داشتند؛ درست مثل لحظه‌هایی که یک اعتماد تازه می‌خواهد سر برآورد و هنوز نمی‌داند جهان با او مهربان است یا نه.

خانه را همان سال ساخته بودیم. همه چیزش تازه بود. بوی گِل و چوب و گچ هنوز از دیوارها بلند می‌شد. نقشه‌اش را با سلیقه‌ی خود ریخته بودیم. این خانه، فراتر از این‌که سقفی بالای سر ما باشد، جایی بود که در آن آزادانه نفس می‌کشیدیم، حرف می‌زدیم، فکر می‌کردیم و خودِ واقعی خود را زندگی می‌کردیم. جای مهمان، دو اتاقی بود که با یک الماری شیشه‌ای دورویه به دو بخش تقسیم می‌شد. آن الماری برای دیگران شاید فقط یک قطعه‌ی قشنگِ خانه بود؛ اما برای من کتابخانه‌ی کوچک و عزیزم بود: قفسه‌ای که از هر دو طرف پر بود از کتاب‌هایی که در آن منطقه نایاب محسوب می‌شد.

مجموعه‌ی آثار شریعتی و مطهری و مهندس مهدی بازرگان؛ کتاب‌هایی از انتشارات امیرکبیر و مازیار؛ نوشته‌هایی درباره‌ی جنگ افغانستان؛ گنجینه‌های ادبی؛ خاطرات چه‌گوارا؛ آموزش ستمدیدگان؛ خوشه‌های خشم؛ فلسطینی آواره؛ دوزخیان روی زمین؛ ماجرای یک پیشوای شهید؛ نان و شراب؛ اسپارتاکوس؛ نوشته‌های آوریانا فالاچی؛ داستان‌های ماکسیم گورکی و آندره‌ژید و ویکتور هوگو و ارنست همینگوی و جواهر لعل نهرو؛ شعرهای شاملو و فروغ و اخوان ثالث؛ مثنوی مولوی؛ بوستان و گلستان سعدی؛ کتاب‌هایی از سیمین دانشور و سیمین بهبهانی و صمد بهرنگی و… هر کتاب برای من مثل یک چراغ بود. چراغی که در تاریکیِ آن سال‌ها روشن نگهش داشته بودم که حالا، این چراغ‌ها قرار بود پیش چشمِ استادی قرار بگیرند که نامش در ذهنم، بزرگ و سنگین بود.

استاد حکیمی که وارد اتاق شد، مستقیم رفت سراغ همان قفسه. انگار از همان لحظه، راهش را پیدا کرده باشد. دست برد. کتاب‌ها را یکی یکی پایین آورد. ورق زد. به عنوان‌ها نگاه کرد. گاهی مکث می‌کرد. گاهی با انگشت روی صفحه‌ای می‌کشید. سوال می‌پرسید و من هم جواب می‌دادم.

این صحنه، برای من فقط یک گفت‌وگوی معمولی نبود. معنا داشت. استاد حکیمی نیامده بود فقط مهمانِ خانه‌ی خان باشد و از گوشت و برنج و چای و تعارف‌های رسمی بهره ببرد. او آمده بود «من» را ببیند؛ نه فقط «پسرِ خان» را. او از طریق کتاب‌ها، به درونِ من نگاه می‌کرد؛ درست مثل کسی که به جای پرسیدنِ مستقیم، از پنجره‌ی روح آدم سرک می‌کشد تا بفهمد در آن خانه چه می‌گذرد. من هم در همان‌جا حس کردم که باید در را باز کنم؛ باید برایش اذن ورود بدهم.

اذن ورود، در این‌جا یعنی اعتماد. یعنی این‌که اجازه دهم کسی از بیرون، به دنیای درون من نزدیک شود؛ به دنیایی که معمولاً آن را پنهان می‌کردم، چون می‌ترسیدم قضاوت شوم، یا سبک شمرده شوم، یا به سادگی برچسب بخورم. اما استاد حکیمی طوری کتاب‌ها را لمس می‌کرد و طوری سوال می‌پرسید که انگار می‌گوید: «نگران نباش. من برای محکمه نیامده‌ام. برای شناخت آمده‌ام.»

آن شب، من آرام‌آرام به نقطه‌ای رسیدم که دیگر نقاب نداشتم. حرف می‌زدم. از شریعتی می‌گفتم، از جهان‌بینی، از سیاست، از رؤیاهای ذهن نوجوانم. تا آن زمان، در برابر مسئولین محلی سازمان نصر خودم را نگه داشته بودم. با هیچ‌کس از اعضای این تشکیلات، وارد بحث و گفت‌وگوی جدی نشده بودم. ذهنم پر از داوری بود و فاصله‌ام را با همه‌ی آن‌ها حفظ کرده بودم. اما این‌جا پرده کنار رفت. نه با یک حرکت نمایشی، بلکه با یک لغزش نرمی که اسمش اعتماد بود.

گره دوم، همان‌جا بسته می‌شد؛ نه با یک جمله، نه با یک وعده، نه با یک پیمان، بلکه با یک حس. حسِ این‌که استاد حکیمی کسی است که می‌تواند صدای مرا بشنود بی‌آن‌که مرا محاکمه کند. می‌تواند سوال کند بی‌آن‌که تحقیر کند. می‌تواند اختلاف را ببیند، بی‌آن‌که دشمنی بسازد.

و همین حس، برای نوجوانی که در ذهنش جنگِ ایدئولوژی‌ها برپا بود – جنگِ «چپ و راست»، «دین و بی‌دینی»، «شعار و حقیقت» – یک نعمت بزرگ بود. نعمتِ این‌که یک لحظه، در میان آن همه دیوار، دری باز شود… و من در روشناییِ همین درِ باز بود که مزه‌ی اعتماد را برای نخستین بار، نه در حرف، بلکه در تجربه چشیدم: شیرین، آرام و به طرز عجیبی اطمینان‌بخش – مثل چای داغی که در سرمای زمستان، جانِ آدم را دوباره سرِ جایش می‌آورد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000