شما مرا آتش می‌زنید…!

اشاره: این آخرین یادداشت از روزهای سقوط است که اینجا نشر می‌کنم. با همکاران شیشه میدیا قرار داشتیم هفت یادداشت را از کتاب «معلم فراری» گزینش کنم و اینجا بگذارم. کتاب به همین صورت تنظیم و صفحه‌آرایی شده است. هر بخش یک شماره دارد، یک عنوان دارد و یک نقل قول که به نظرم، پیش‌درامد خوبی برای یادداشتی است که در پی می‌آید. هفت یادداشت را برای یک هفته، از قسمت‌های نزدیک به روزهای سقوط و فرار انتخاب کردم. قبل از این یادداشت دو سه یادداشتی دیگر که فاصله‌ی بعد از ظهر تا شام را پر می‌کرد، از گزینش در این مجموعه دور ماندند.

من و همسر و فرزندانم، برغم خوش‌بینی اولیه‌ای که مثل یک جرقه‌ی زودگذر در چشم و ذهن ما خانه کرده بود، سه روز، با ده‌ها بار رفت و برگشت امید و ناامیدی سپری کردیم. بارها تقلا کردیم، بارها امیدوار شدیم و هر بار با تلخی تمام شکست خوردیم. بعد از سه روز تقلا، ورود ما به ابی‌گیت شبیه یک معجزه اتفاق افتاد. در آخرین لحظه، در اوج ناامیدی، از کسی کمک خواستم که برای اعضای خانواده و تمام «تیم عملیات» شبیه پناه‌بردن گنجشک به دهن مار بود. «تیم عملیات» مسوولیت هرگونه پیامدی را به خودم واگزار کرد. همسر و فرزندانم نیز از شنیدن آن وحشت کردند؛ اما من با اعتماد و اطمینانی گنگ، به آن‌ها گفتم که چیز بدی اتفاق نمی‌افتد.

کسی که به داد ما رسید، برای حدود سه ساعت، از زمانی که اسمش را به عنوان نجات‌دهنده شنیدیم تا زمانی که در صف فراریان خوش‌بخت و نزدیک به نجات پیش موانع سنگی دروازه‌ی ابی‌گیت ایستادیم، ما را به صورت مستمر در فاصله‌ی مرگ و زندگی نوسان می‌داد. هر لحظه، هر جایی که با یک طالب از فاصله‌ی دور یا نزدیک مواجه می‌شدیم، با خود می‌گفتیم که همین است. حالا می‌گوید «این هم تحفه‌ی تان!»

چیز بدی واقعاً اتفاق نیفتاد. فاصله‌ی هفت دقیقه در حالت‌های عادی و معمولی، نزدیک به یک ساعت را در بر گرفت. در جایی، به کمک سیمین، از گوگل رهنمایی خواستیم که ما را بعد از طی کردن یک راه پرپیچ و خم و هراسناک به داخل یک باغ برد. از آن‌جا به رهنمایی دو کودک خردسال که بازی‌کنان از کنار ما رد می‌شدند، آخرین نشانی را مثل یک دروازه در برابر خود دیدیم.

بالاخره، حوالی چهار بجه‌ی بعد از ظهر روز چهارشنبه، ۲۷ اسد ۱۴۰۰ برابر با هجدهم اگست ۲۰۲۱، اسم من در بلندگویی که صدا می‌زد، گرفته شد و من با نجات‌دهنده‌ام که بعد از رساندن ما به ساحه، چهار ساعت تمام روی پاهایش در زیر آفتاب داغ ایستاده بود، خداحافظی کردم. ریش ماش‌برنجی‌ متمایل به سفیدی‌اش را بوسیدم. او را در آغوش گرفتم و گفتم: «حاجی صاحب، هرگز تو و احسانت را فراموش نخواهم کرد. سلامم را به صالحی‌صاحب نیز برسان.» او هم مرا گرم در آغوش گرفت و با هم خداحافظی کردیم. باز هم تا زمانی که از سنگ‌مانع که در واقع مرز بین دو منطقه‌ی اسارت و نجات بود، گذشتیم سر جایش ایستاده بود و ما را تماشا می‌کرد. به سویش از دور دست تکان دادیم و به تعبیر سیمین «تخلیه شدیم»؛ حسی از تهی‌شدن، فروریزی، تکمیل فرار.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000