شوروی رفت، جنگ ماند؛ روایت نسلی که هرگز پیروزی را ندید

آیا ۲۶ دلو روز پیروزی بود یا آغاز یک فاجعه‌ی طولانی‌تر؟
اگر «ارتش سرخ به زانو درآمد»، چرا مردم افغانستان هنوز قامت راست نکرده‌اند؟
چرا پس از عبور آخرین سرباز شوروی از پل دوستی در حیرتان (بندر افغانستان – ازبکستان) در ۱۵ فبروری ۱۹۸۹، صلح نیامد که هیچ؛ بلکه جنگ‌های داخلی شدت گرفت، کابل ویران شد، طالبان ظهور کردند و افراطیت به شکل دوام‌دار در کشور قوت گرفت؟

چه کسی واقعا پیروز شد؛ مردم افغانستان یا بازیگران منطقه‌ای و قدرت‌های جهانی؟
و اگر آن روز پایان اشغال بود، چرا سی‌وهفت سال بعد هنوز آزادی، عدالت و کرامت انسانی در این سرزمین آرزویی‌ست دست‌نیافتنی؟

26 دلو در تقویم رسمی کشور به عنوان «روز پیروزی جهاد» ثبت شده است. هر سال سخنرانی‌ها برگزار می‌شود، واژه‌ی پیروزی تکرار می‌شود و تصویر عبور آخرین فرمانده‌ی ارتش شوروی از پل دوستی بازنشر می‌شود؛ اما این واقعیت ماجرا نیست. چیزی که ما می‌گوییم، وجود ندارد. بنابراین تاریخ نمی‌توان به یک تصویر خلاصه کرد.

پرسش اصلی این است؛ آن‌چه پس از خروج شوروی از افغانستان رخ داد، چه نسبتی با مفهوم پیروزی داشت؟

خروج شوروی؛ پایان اشغال یا پایان مسوولیت؟

نیروهای شوروی در سال ۱۳۵۸ وارد افغانستان شدند. جنگی آغاز شد که نزدیک به یک دهه ادامه یافت. به گفته‌ی منابع تاریخی، صدها و هزاران کشته و میلیون‌ها مهاجر برجای گذاشت. بر بنیاد گزارش‌های تاریخی منتشرشده در بی‌بی‌سی فارسی و دانشنامه‌ی بریتانیکا، این جنگ یکی از پرهزینه‌ترین مداخلات نظامی قرن بیستم برای شوروی بود.

در آپریل ۱۹۸۸ موافقت‌نامه‌ی ژنو امضا و روند خروج نیروهای شوروی آغاز شد. این خروج در ۱۵ فبروری ۱۹۸۹ تکمیل شد. در روایت رسمی مجاهدین، این روز «شکست یک ابرقدرت» نام گرفت؛ اما آیا شکست یک ابرقدرت الزاما به معنای پیروزی مردم است؟ آیا ابرقدرتی هم شکست خورد یا خروج شوروی نظیر خروج امریکا از افغانستان، یک دیپلماسی فریب برای مردم افغانستان بود؟

شوروی رفت، اما ساختار قدرتی که بر پایه‌ی سلاح و وابستگی خارجی شکل گرفته بود، باقی ماند. حکومت داکتر نجیب‌الله تا زمانی دوام آورد که کمک‌های مالی و نظامی ادامه داشت. پس از فروپاشی شوروی و قطع آن کمک‌ها، دولت کابل نیز سقوط کرد.

جنگ داخلی؛ پیروزی‌ِ که به ویرانی انجامید

پس از سقوط حکومت نجیب‌الله در سال ۱۳۷۱ش، گروه‌های مجاهدین که سال‌ها زیر عنوان مقاومت متحد بودند، بر سر تقسیم قدرت با یکدیگر درگیر شدند. کابل به میدان جنگ تنظیمی تبدیل شد. راکت‌باران‌ها بخش‌های وسیعی از پایتخت را ویران کرد. هزاران غیرنظامی جان باختند و صدها هزار نفر در کل کشور کشته شدند و آوارگی نیز دامن‎‌گیر سرنوشت جمعی مردم شد که امروز هم به بدترین شکل و شیوه‌ی ممکن ادامه دارد.

بر اساس تحلیل‌های منتشرشده در نشریه‌ی «سیاست خاورمیانه»، یکی از بزرگ‌ترین خطاها پس از خروج شوروی، نبود یک توافق سیاسی فراگیر بود. مجاهدین در مذاکرات ژنو حضور نداشتند و ساختار انتقال قدرت مبتنی بر مشارکت ملی شکل نگرفت. خلای قدرت و رقابت‌های مسلحانه، بذر بی‌ثباتی را در خاکی کاشت که سال‌ها بعد به شکل افراطیت، انفجار و انتحار سر برآورد.

اگر ۲۶ دلو پیروزی بود، چرا کابل ویران شد؟
چرا دولت ملی و فراگیر شکل نگرفت؟
چرا فرهنگ تفنگ و ترور هر روز تقویت شد و تا این‌جا رسید؟

ظهور طالبان و دوام خشونت و ترور تا امروز

طالبان به‌طور ناگهانی و از خلا به وجود نیامدند. آنان محصول مستقیم سه روند به‌هم‌پیوسته بودند؛ فرهنگ مسلحانه‌ی دهه‌ی شصت، هرج‌ومرج خونین دهه‌ی هفتاد و شبکه‌های آموزشی ایدیولوژیکی که در سایه‌ی جنگ شکل گرفتند.

در دهه‌ی جهاد، سلاح نه ‌فقط ابزار مقاومت، بلکه معیار مشروعیت شد. فرماندهی نظامی جای نهاد مدنی را گرفت و فرهنگ گفت‌وگو که البته وجود نداشت، تقویت هم نشد. پس از خروج شوروی، این فرهنگ مسلحانه مهار نشد که هیچ، بلکه در جنگ‌های داخلی بیشتر تقویت شد. کابل زیر آتش راکت‌ها سوخت و مردم از بی‌ثباتی خسته شدند. در چنین فضایی، هر نیرویی که وعده‌ی «نظم» می‌داد، می‌توانست مقبولیت بیابد.

هم‌زمان، هزاران مدرسه‌ی دینی در منطقه شکل گرفت که بخشی از نسل جوان را با قرائتی سخت‌گیرانه و حذف‌گرایانه از دین پرورش دادند. این ترکیبِ خستگی اجتماعی از جنگ، خلای قدرت سیاسی و تربیت ایدیولوژیک، زمینه را برای ظهور طالبان فراهم کرد.

در سال ۱۳۷۵ کابل سقوط کرد و گروهی مستقر شد که بر انحصار و حذف استوار بود. در سایه‌ی گروهی که نامش «طالبان» بود، وضعیتی به شدت بدتر از گذشته به وجود آمد. از مجازات‌های وحشیانه در حضور مردم، زندان‌های تاریک و مخوف تا عمیق‌ترشدن شکاف‌های قومی و مذهبی و خشونت بیشتر، در برابر زنان به اوج خود رسید که در این سال‌ها به شکل پیشرفته‌تر و با مهارت‌های بیشتر تطبیق می‌شود.

پیامدها فقط اجتماعی نبود. افغانستان به انزوای جهانی فرو رفت، اقتصاد تضعیف شد، سرمایه‌گذاری متوقف گردید و موج مهاجرت شتاب گرفت. سرمایه‌ی انسانی کشور فرسوده شد. یک نسل از آموزش بازماند و این محرومیت، تاثیرهای خود را تا امروز ادامه داده است.

پس از سقوط نخست طالبان در سال ۱۳۸۰ش، تصور می‌شد آن فصل تاریک بسته شده است؛ اما ریشه‌ها باقی ماند. فرهنگ سیاسی غیرمشارکتی، وابستگی ساختاری به بیرون و شبکه‌های فکری‌ِ که هرگز اصلاح نشدند. با خروج نیروهای خارجی در سال ۱۴۰۰، همان خلای قدرت دوباره تکرار شد و طالبان بازگشتند. محدودیت بر آموزش دختران، حذف زنان از تمام عرصه‌ها، پاکسازی قومی از اداره‌ها، فشار بر رسانه‌ها و فعالان مدنی، هویت‌زدایی از فارسی‌زبان‌ها و تمام بدی‌های ممکن  بار دیگر تکرار شد و جریان دارد و مردم حتا به راحتی نفس کشیده نمی‌توانند.

آیا این تکرار تاریخ نیست؟
آیا جامعه‌ای که هرگز فرهنگ قانون و مشارکت همگانی را نهادینه نکرد، می‌تواند از چرخه‌ی افراط بیرون بیاید؟
و آیا حذف نیمی از جامعه می‌تواند امنیت پایدار بسازد؟

اگر جهاد با شعار آزادی آغاز شد، چگونه به رژیمی انجامید که آزادی‌های بنیادین را محدود کرد؟
شاید پاسخ در این واقعیت نهفته باشد که خروج یک ارتش خارجی، بدون ساختن نهادهای ملی و پاسخ‌گو، تنها خلایی ایجاد می‌کند که دیر یا زود با شکل دیگری از اقتدار پر می‌شود.

شاید بزرگ‌ترین درس ۲۶ دلو این باشد که بیرون رفتن یک ارتش، اگر با ساختن دولت پاسخ‌گو و مشارکت همگانی همراه نشود، تنها جای یک قدرت را خالی می‌کند تا قدرتی دیگر- با چهره‌ای متفاوت اما با همان منطق انحصار- آن را پر کند.

نسل من؛ در سایه‌ی افتخارهای ناتمام

من نه ورود شوروی را دیده‌ام و نه خروج آن را. من فرزند سال‌های پس از آن جنگ و جهاد هستم؛ اما زندگی من و زندگی میلیون‌ها هم‌نسل من، در سایه‌ی همان تصمیم‌های تاریخی شکل گرفته است.

ما جنگ‌های داخلی را تجربه کردیم.
امارت نخست طالبان را تجربه کردیم.
سقوط آن رژیم و امیدهای تازه را دیدیم.
در نهایت، بازگشت دوباره‌ی طالبان را نیز شاهد بوده‌ایم که هنوز با حضور وحشتناک این گروه شاهد یک افغانستان پس‌مانده، دختران و زنان و قومیت‌های حذف‌شده و میلیون‌ها انسان آواره و سرخورده هستیم.

چرا چنین شد و کجاست تاثیر خوب و مثبتی که در جهاد تعریف می‌کنید و ما نمی‌بینیم؟

اگر خروج شوروی آغاز استقلال بود، چرا ما هرگزآرامش و ثبات را تجربه نکردیم؟

حقوق بشر؛ قربانی همیشگی جنگ و خشونت

امروز افغانستان با یکی از شدیدترین بحران‌های حقوق بشری در جهان روبه‌رو است. زنان نه تنها از آموزش متوسط و عالی، بلکه از تمام صحنه‌های زندگی محروم‌اند. حق کار در اداره‌های دولتی و حتا نهادهای امدادرسان را ندارند. محدودیت‌های گسترده بر آزادی بیان و فعالیت مدنی اعمال شده است. هیچ انسانی در افغانستان نیست که نسبت به سرنوشت خود خوشبین باشد. همه خود را به نحوی قربانی تلقی می‌کنند.

بر اساس گزارش‌های منتشرشده در رسانه‌های بین‌المللی و نهادهای حقوق بشری، محدودیت‌های اعمال‌شده بر زنان در سال‌های اخیر بی‌سابقه بوده است. آیا می‌توان کشوری را آزاد خواند وقتی نیمی از جمعیت آن از ابتدایی‌ترین حقوق خود محروم‌اند؟

نژادهای قومی‌ِ که با طالبان هم‌خون و برادر نیستند همیشه هدف تبعیض و سرکوب قرار داشته‌اند. هزاره‌ها به خاطر هزاره‌بودن همیشه در معرض نسل‌کشی و نادیده‌گرفته‌شدن قرار داشته‌اند. از جهاد و شکست شوروی چیزی جز یک شعار و افتخار میان‌تهی به مردم نرسیده است.

مدرسه یا کارخانه‌ی خشونت و افراطیت؟

در سال‌های جنگ، هزاران مدرسه‌ی دینی در منطقه‌های پشتون‌نشین در دو سوی مرز میان افغانستان شکل گرفتند. بسیاری از نوجوانان در این مدرسه‌ها با تفسیری سخت‌گیرانه و خشونت‌محور از دین پرورش یافتند. وقتی آموزش به جای تفکر انتقادی، اطاعت مطلق را ترویج کند، نتیجه چه خواهد بود؟

آیا نسلی که با نفرت آموزش می‌بیند، می‌تواند جامعه‌ی مداراگر بسازد؟
آیا حذف آموزش علمی و محدود کردن دسترسی به دانش، آینده‌ی روشنی رقم خواهد زد؟

مهاجرت؛ رای عدم اعتماد نسل جوان

امروز میلیون‌ها انسان افغانستانی در بیرون از کشور زندگی می‌کنند. هزاران جوان در مسیرهای خطرناک مهاجرت جان باخته‌اند. خانواده‌ها خانه و دارایی خود را می‌فروشند تا شاید فرزندان شان در جای دیگری فرصت زندگی داشته باشند.

مهاجرت تنها یک تصمیم اقتصادی نیست؛ رای عدم اعتماد به آینده‌ی یک کشور است
اگر ۲۶ دلو آغاز استقلال بود، چرا این استقلال نتوانست برای مردم امید بیافریند؟

بازخوانی ۲۶ دلو؛ جشن یا پرسش؟

شوروی رفت.
جنگ داخلی آمد.
طالبان آمدند.
طالبان رفتند و دوباره بازگشتند.

در این چرخه، مردم چه زمانی پیروز شدند؟

تاریخ را نمی‌توان تغییر داد، اما می‌توان از آن آموخت. اگر از خروج شوروی تنها تصویر عبور یک سرباز را به خاطر بسپاریم، شاید دوباره همان خطاها را تکرار کنیم؛ اما اگر بیاموزیم که خلای قدرت، حذف صداهای متفاوت و بی‌توجهی به حقوق بشر چگونه جامعه را به سوی افراطیت سوق می‌دهد، شاید بتوانیم آینده‌ی متفاوتی بسازیم.

26 دلو باید روز پرسش باشد، نه فقط روز افتخار.
استقلال بدون عدالت، آزادی بدون برابری و پیروزی بدون صلح پایدار، فقط مفهوم‌های ناتمام‌اند.
پیروزی آن روزی خواهد بود که:

دختران افغانستان بتوانند بدون ‌هراس به مکتب بروند؛

زنان در تصمیم‌گیری‌های کشور سهم برابر و بدون تبعیض داشته باشند؛

هویت قومی بهانه‌ی تبعیض نباشد؛

جوانان برای ساختن بمانند، نه این که برای نجات جان خود بروند.

تا آن زمان، ۲۶ دلو بیش از آن‌که جشن باشد، یادآور یک پرسش باز است:
آیا ما جرات خواهیم کرد که روایت رسمی پیروزی را بازنویسی کنیم و مسوولیت آینده را بر دوش بگیریم؟

شاید رسالت نسل ما این باشد که مفاهیم ناتمام تاریخ را کامل کند؛ نه با تفنگ، نه با شعار، بلکه با عدالت، برابری و ساختن نهادهایی که به مردم پاسخ‌گو باشند.

منابع:

بی‌بی‌سی فارسی – خروج شوروی از افغانستان
https://www.bbc.com/persian/afghanistan-47238850

روزنامه افغانستان – سالگرد خروج نیروهای شوروی
http://www.dailyafghanistan.com/national_detail.php?post_id=146862

پژوهش‌نامه تاریخی – خروج نیروهای شوروی از افغانستان
https://www.ebsco.com/research-starters/history/soviet-troops-leave-afghanistan

نشریه سیاست خاورمیانه – درس‌های خروج شوروی از افغانستان
https://mepc.org/commentaries/lessons-soviet-withdrawal-afghanistan/

دانشنامه بریتانیکا – تهاجم شوروی به افغانستان
https://www.britannica.com/event/Soviet-invasion-of-Afghanistan

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000