زمانیکه آفتاب جامهی پُرخون بر تن میکرد و کمکم رخت سفر میبست، گویی میخواست با غصههایش همهجا را غمگین سازد. دختری در کنار پنجره نظارهگر او بود و با دیدن غصههای آفتاب، غمهای خودش نیز جان گرفت و بار دیگر او را به گذشته برد؛ همان گذشتهای که زندگیاش دگرگون شد.
دخترک از آدمیان شاکی بود؛ از اینکه چرا در گذشته سرنوشتش را از مسیر موفقیت منحرف ساختند و زندگی را به گونهای دیگر برایش رقم زدند.
او به یاد میآورد که دقیقاً چهار سال پیش، دختری شاد بود که در جادههای امید قدم برمیداشت. گویی زمان و مکان دست در دست هم داده بودند تا او را شاد سازند. او از ته دل میخندید؛ خندهای به وسعت اقیانوس، عمیق و صادقانه. با همان لبخند، جهان را برای زیستن زیبا کرده بود و هر دختری با دیدن چهرهی بشاشش به وجد میآمد. او هر روز با غرورِ رویاهایش، زمین را از حضور پرمهرش معطر میساخت.
با هر قدمی که بر زمین میگذاشت، گویی بر آن منت مینهاد؛ تا اینکه روزی سیاه، همچون شبی تاریک، خود را نمایان ساخت. نقاب زیبای زندگی فرو افتاد و سختی، بیخبر از آنکه این دختر از بسیاری از سختیها بزرگتر شده است، وارد زندگیاش شد. او با سختیها انس گرفته بود، اما آن روز برایش شبیه کابوسی بود؛ کابوسی که چهار سال ادامه یافت و وارد پنجمین سال خود نیز شد.
آن روز، با تمام غرور قدم برمیداشت تا اینکه به خانهی رویاهایش رسید؛ جایی که برایش حکم بهشت را داشت. همان جایی که نهتنها نوشتن را به او آموخته بود، بلکه راه مبارزه کردن را نیز نشانش داده بود.
اما بهمحض نزدیک شدن به دروازهی مکتب، متوجه ورق سفیدی شد که با خطوطی سیاه نوشته شده بود. روی آن اعلام شده بود که مکتب تا اطلاع ثانوی تعطیل است. انگار با بسته شدن دروازهی مکتب، پاهای او نیز بسته شدند. لحظهای به کاغذ خیره ماند و دیری نگذشت که روی زمین نشست. اشکها همچون سیل از چشمانش جاری شدند.
او خاطراتش را مرور کرد؛ خاطراتی که هر کدام زخمی عمیق در دلش بر جا میگذاشتند. به شوخیها، به دوستانش و به روزهایی فکر کرد که حتی تصور چنین روزی را هم نمیتوانست بکند. اما آن روز، یکی از تاریکترین روزهای زندگیاش شد؛ روزی که دیگر نمیتوانست بوی کاغذ را حس کند و با آن زندگی کند. آری، او از کتاب، از دوستان، از معلمان و از محیط آموزشی جدا شده بود.
پس از مدتی نشستن کنار دروازهی مکتب، به خانه بازگشت و برای مدتی دچار افسردگی شد. اما در همان روزها، با خودش درگیر بود؛ اینکه آیا باید از رویاهایش دست بکشد و خانهنشین شود، یا راهی دیگر برای رسیدن به اهدافش پیدا کند.
سرانجام تصمیم گرفت زندگی کند. او باور داشت که زندگی بدون هدف، زیبا نیست.
در یکی از صبحهای دیگر، قدم به محیطی تازه گذاشت؛ محیطی که مدتی از آن دور مانده بود. او دوباره خودش را یافت و رویاهایش جان تازهای گرفت. میشد امید را در چشمانش دید.
اکنون، با به یاد آوردن آن روزها، خود را تحسین میکند که تسلیم نشد و برای آرزوهایش جنگید. او حالا شاد و راضی است که در آن زمان ایستاد و ادامه داد. مطمئن است که بهزودی به تکتک آرزوهایش خواهد رسید و با آنها تا پایان عمر، زندگی را زندگی خواهد کرد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه