آیا برای ما دختران در افغانستان، بهاری خواهد آمد؟

در صحن حیاط مکتب، دانش آموزان به صف ایستاده بودند. برنامه‌ی مفصلی برای روز اول سال آموزشی جدید ترتیب داده شده بود. فضا با صدا و سرود پُر شده بود. دانش آموزان پسر و دختران کوچک، همه یونیفورم به تن داشتند. شور، اشتیاق و انگیزه در چهره‌های همه نمایان بود. چون قرار بود بعد از شنیدن اولین زنگ مکتب، به صنف‌های‌شان بروند و در این بهار هم راه درس و تحصیل را در پیش بگیرند.

بعد ازینکه زنگ مکتب به صدا در آمد، سال جدید آموزشی رسماً آغاز شد.

اما امسال بازهم دختران بالاتر از صنف ششم، در روز اول سال آموزشی در مکتب حضور نداشتند. حدوداً پنج سال است که مکاتب و راه‌های رسمی برای آموزش دختران مسدود اند.‌ این پنج سال، نیمی از قشر جوان جامعه را در بی‌سرنوشتی نگه داشته اند. روزی که کابل را تصرف کردند و خبر بسته شدن مکاتب را شنیدم، خوب به خاطر دارم. آن‌روز من ۱۲ سالم بود و هنوز پارچه‌ی نهایی صنف ششم را دریافت نکرده بودم. بعد از ظهر روز یکشنبه خبر بسته شدن مکاتب را از تلویزیون شنیدم. آن لحظه نمی‌دانستم چی شد. نمی‌توانستم اتفاقات رخ داده را درک کنم. یعنی چی که مکاتب بسته شدند؟

یعنی دیگر حق تحصیل و با سواد شدن را نداشتم. همان لحظه بود که یکباره دلم گرفت. بغض کردم و اشک‌ از چشمانم جاری شد. آنروز برای اولین بار برای دختر بودنم گریه کردم. فهمیدم دختر بودن در این کشور چقدر سخت است. نمی‌دانستم مرتکب چه گناهی شده بودم که سرنوشت چنین چیزی را برایم رقم زد. از آن روز پنج سال می‌گذرد؛ از اولین و آخرین باری که برای گرفته شدن اساسی‌ترین حقم گریه کردم.

امروز با دیدن شوق و ذوق دانش‌آموزان دیگر، خاطراتم زنده شدند. باز هم بغض کردم. چون یاد خاطرات شیرین دوران مکتب و دانش آموزی افتادم. سخت دلتنگ شدم. دلتنگ آن شب‌هایی که وقت تر از همه می‌خوابیدم تا مبادا صبح برای رفتن به مکتب دیر بیدار شوم و غیر حاضر شوم. دلتنگ آن روز‌هایی که با شوق و انگیزه از خواب بیدار می‌شدم، یونیفورم تمیز و اطو کرده می‌پوشیدم، کیفی پُر از کتاب را، که گاهی وقت‌ها خیلی سنگین می‌شد، شانه می‌کردم و به مکتب می‌رفتم. دلتنگ آن روزهایی که با دوستان و هم صنفانم یکجا با هم، در یک صنف زیر یک سقف درس می‌خواندیم. با هم یکجا واژه‌ها و جملات را با صدای بلند تکرار می‌کردیم: “بابا آب داد، آب دادن ثواب دارد، بابا باغ دارد … ” دلتنگ آن روزهایی که کتاب‌هایم را با زرورق‌های رنگی پوش می‌کردم، کارخانگی‌هایم را با قلم‌های رنگی خوش خط می‌نوشتم. روزهایی که از معلم جایزه و یا “صد آفرین” می‌گرفتم. روزهایی که با دوستانم در حیاط مکتب بازی می‌کردیم.

همین خاطره‌ها کافی بود تا ذهنم به پنج سال قبل برگردد. خیلی دلم می‌خواست دوباره به آن روزها برگردم. متوجه شدم که چقدر زود گذشت. از دوران مکتب بهترین لحظات و خاطرات زندگی‌ام را داشتم. حالا بعد پنج سال باز یاد آن دوران افتادم. نمی‌دانم ولی امروز طور دیگری دلتنگ شدم. هرچند امروز سعی کردم در این مورد بی‌تفاوت باشم. سعی کردم زیاد به این موضوع فکر نکنم. سعی کردم نادیده بگیرم و زندگی‌ام را پیش ببرم. همیشه با خود می‌گفتم تنها راه پیشرفت و موفقیت من، رفتن به مکتب نیست. می‌توانم از طریق راه‌های دیگری هم به اهدافم برسم. این چیزی است که سرنوشت برایم رقم زده. پس باید با آن کنار بیایم و سردرگم نشوم.

حالا که به امروز نگاه می‌کنم، می‌بینم این چیزی نیست که به راحتی فراموش و نادیده گرفته شود. چیزی نیست که در مورد آن بی‌خیال و بی‌تفاوت بود.‌ چون تحصیل، آگاهی و آزادی حق مسلم ما دختران است.

پنج سال از عمر ما با بلاتکلیفی گذشت. هر از گاهی می‌گفتند: “این‌طور نمی‌ماند. دروازه‌های مکاتب برای دختران باز خواهند شد.” اما با همین امروز و فرداها و منتظر ماندن تا امر ثانی، پنج سال گذشت. در این مدت چندین بار دروازه‌ها در ذهن‌ ما باز و بسته شدند. چندین بار امید آمد و رفت…

حالا که نوروز شده، همه از شروع دوباره، فصل بهار و امید حرف می‌زنند؛ اما برای ما دختران در افغانستان، هیچ چیزی نو نشده است. چرا که ما پنجمین فصل بهار را هم با انتظار، دل‌های شکسته و رویاهای به تعویق‌افتاده آغاز کردیم. چون نوروز آمده، سال تعلیمی آغاز شده و زنگ مکتب به صدا درآمده است. اما ما این سال هم نمی‌توانیم به مکتب برویم.

با همه‌ی اینها، شاید ما نتوانیم دوباره به آن دوران از زندگی‌ خود برگردیم. شاید دیگر نتوانیم با یونیفورم رسمی مکتب سر صنف درسی حاضر شویم و درس بخوانیم. شاید دیگر هیچ چیز مثل سابق نشود. اما ما هرگز پنج سال از دست رفته‌ی عمر خود را فراموش نخواهیم کرد. هرگز این محدودیت‌ها، این نابرابری و ظلم را فراموش نخواهیم کرد. روز‌هایی که با وجود همه‌ی اینها سر پا ایستادیم، امید را در سخت‌ترین روزها در گوشه‌ی دل نگه داشتیم همیشه به خاطر خواهیم داشت. همه‌ی سختی هایی که در راه رسیدن به اهداف خود داشتیم، تمام ظلمی که فقط به خاطر دختر بودن‌ ما به ما شد، همه و همه را به خاطر خواهیم داشت.

چون باور داریم روزی بالاخره این ظلم و انتظار طولانی به پایان خواهد رسید. روزی خواهد رسید که رفتن به مکتب و تحصیل برای ما دیگر نه یک آرزو یا حسرت، بلکه یک واقعیت خواهد بود. روزی خواهد رسید که همه داستان موفقیت دختران شجاع افغانستان را خواهند شنید. داستان دخترانی که رویاهایشان متوقف نشد، اما مسیرشان بسته شد. دخترانی که میانِ امید و انتظار مانده‌اند.

بهار آمده است.

آیا برای ما دختران در افغانستان هم بهاری خواهد آمد؟

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000