صداهای خاموش؛ من از جنسیت خود راضی نیستم!

زنگ مکتب، فکری به‌سوی درس…

سال ۲۰۲۲ بود. دختری ۱۲ ساله از افغانستان، در اولین روز همان سال، بر بام خانه پوقانه هوا می‌داد و با دیگر دختران بازی می‌کرد. او دختری شجاع و دلیر بود و در پی علم و دانش تلاش می‌کرد. او دختری از جنس صبر، حوصله و استقامت بود. آن سال، صنف ششم شده بود و با اشتیاق درس می‌خواند. زندگی‌اش در مکتب شاد و خندان بود و هرگز فکر نمی‌کرد که سال بعد دیگر نمی‌تواند به مکتب برود و مانند بسیاری از دختران خانه‌نشین می‌شود.

او بسیار بلندپرواز بود. در مکتب همیشه نمره‌هایش بالا بود و شوق زیادی به درس خواندن داشت. برای رسیدن به آرزوهایش از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کرد. در صنف ششم، با گوش دادن به سخنان استادان و تلاش‌های پیوسته‌اش پیش رفت. با دوستانش قصه می‌کرد و به حرف‌های آنان گوش می‌داد. وقتی به مکتب می‌رفت، تمام غم‌هایش از بین می‌رفت و وارد دنیای علم و دانش می‌شد. مکتب برایش مانند اکسیجن بود و برای به‌دست آوردن این «اکسیجن» همیشه تلاش می‌کرد.

آن سال آموزشی را با انگیزه‌ای سرشار از یادگرفتن بیشتر به پایان رساند و اطلاع‌نامه‌اش را نیز گرفت. اما در همان لحظه به یاد آورد که دیگر نمی‌تواند به اینجا بازگردد. همان‌جا بود که زندگی‌اش به ویرانی کشیده شد. او مانند گلوله‌ای که ناگهان از پشت به قلبش اصابت کند، خودش را بی‌پناه دید. دیگر توان ایستادن نداشت. در صحن مکتب نشست و با نگاهی مظلومانه به منظره‌ها و صنف‌ها خیره شد. در دلش گفت: «من از جنسیت خود راضی نیستم… چرا این بلا بر سر من و دیگر دختران می‌آید؟»

وقتی به خانه برگشت، حالش دگرگون شده بود. چشمانش کبود و نور چشمانش بی‌رمق بود، گویا کسی او را تا مرز مرگ شکنجه کرده باشد. توان راه رفتن نداشت و هر لحظه ذهنش پر از پرسش می‌شد: چه باید بکند؟

سالی که برایش این‌همه تلاش کرده بود، با سیم‌های خاردار بسته شد و دیگر نمی‌توانست از آن عبور کند. طوفانی او را از مسیرش دور کرد و در میان دغدغه‌ها گم ساخت. پیدا کردن راه، برای دختری در آن سن و سال آسان نبود؛ اما چاره‌ای هم نداشت. او که این‌همه تلاش کرده بود، نمی‌پذیرفت که درِ مکتب به رویش بسته شود.

او درمانده شده بود. هیچ راه‌حلی به ذهنش نمی‌رسید. مدام خود را به‌خاطر دختر بودنش، به‌خاطر زندگی در افغانستان و به‌خاطر هزاران دلیل دیگر، ملامت می‌کرد. اما این‌ها دیگر سودی نداشت. سخت‌ترین درد برای او و هزاران دختر دیگر، بسته شدن دروازه‌های مکتب بود. رویاهای‌شان سوختند، آرزوهای‌شان بی‌ارزش شمرده شدند و در بند محدودیت‌ها اسیر شدند.

اکنون پنج سال است که این دختر و هم‌صنفانش در انتظار باز شدن همان دروازه‌هایی نشسته‌اند که روزی با گریه از آن بیرون آمدند. درسی که زمانی «اکسیجن» می‌دانستند، اکنون از آنان گرفته شده است. بال‌های‌شان شکسته و نفس‌های‌شان سنگین شده است. دختری که روزی پر از نشاط و انگیزه بود، چنین به زمین افتاد. متاسفانه هر سال هزاران دختر دیگر نیز پس از صنف ششم، همین سرنوشت را تجربه می‌کنند.

این دختران تا صنف ششم روح دارند؛ اما پس از آن، گویا به جسم‌هایی متحرک تبدیل می‌شوند. دیگر خبری از شادی نیست. زندگی‌شان به سوی خاموشی می‌رود و آرزوهای‌شان زیر خاک دفن می‌شود.

نام این دختر «هانیه» است؛ اما در حقیقت، این داستان، داستان هر دختری در افغانستان است. لحظه‌ای فراموش‌نشدنی و دردناک، لحظه‌ای که بسیاری از ما از دختر بودن خود دل‌گیر شده‌ایم و زندگی ‌ما به بی‌رنگ‌ترین حالت ممکن تبدیل شده است.

این وضعیت باید پایان یابد؛ در غیر آن، جز بدبختی، حاصل دیگری نخواهد داشت. هم برای ما که دختریم و هم برای جامعه‌ای که در آن مردم زندگی می‌کنند…!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000