آیا شما راز نقابها را میدانید و اینکه چرا از آنها استفاده میشود؟ در گذشته، از نقاب برای دیده نشدن و ایجاد حس رازآلودگی استفاده میکردند تا کسی از انگیزههای پنهان آنان آگاه نشود. برخی نیز در مراسمهای خاص، از نقابهایی با شکلهای متفاوت استفاده میکردند؛ اما همهی این نقابها، نقابهای فیزیکی بودند.
بیایید از نقابهایی سخن بگوییم که هر روز، نه بهصورت فیزیکی، بلکه بهگونهی روحی بر چهره میزنیم. نقابی که برای تسلای دل ماست و آن را نوعی محافظت از خود میدانیم، تا کسی ما را بد قضاوت نکند. چون ما دختریم و باید غم همهچیز را بر دوش بکشیم. هرچند در فطرت انسانی و در جامعهای که انسانیت حاکم است، مجبور نیستیم «غمکش» باشیم؛ اما در جامعهای زندگی میکنیم که ما را مجبور میکنند دردها، مشکلات و محدودیتها را به دوش بکشیم.
صنف آرام بود و منتظر استاد بودیم تا درس را شروع کند. همهی دختران با خوشی میخندیدند و نقاب بیخبری بر چهره داشتند. آشکار بود که نمیخواستند باور کنند مکتب بدون حضور آنان آغاز شده است. هرکدام از آنان درد تازهای از نرفتن به مکتب داشتند؛ یکی که امسال باید فارغ میشد و برای کانکور آمادگی میگرفت، دیگری که سنش بالا رفته، باید وارد دانشگاه میشد و آن یکی که تازه از صنف ششم فارغ شده و نباید حالا درد جدایی از مکتب را تجربه میکرد، مجبور است در صف دختران بیسرنوشت دیگر بپیوندد. خلاصه، همه داستانی غمانگیز در دل داشتند.
در همین حال، گروهی از دختران با هم شوخی میکردند و میخندیدند. ناگهان نمایندهی صنف گفت: «دخترها، زیاد سر و صدا نکنید که استاد قهر میشود.» این جمله به مزاج کسی خوش نیامد. یکی از دخترها به نام مروارید، با چشمان اشکآلود گفت: «چرا این حرف را میزنید؟ چرا نمیگذارید لحظهای خوشحال باشیم؟ در خانه فامیل ما را سرکوب میکند، در کوچه طالب و در صنف استاد ما را کنترل میکند. بگذارید غمهایی که داریم با همین خندههای کوچک بپوشانیم. شما فکر میکنید این خندهها از ته دل است؟ نه، این خنده فقط کمی از بار روی دوش ما را سبک میکند تا سرنوشت تلخ خود را لحظهای فراموش کنیم.»
پس از این حرفها، صنف در سکوتی سنگین فرو رفت. هرکدام از ما به زندگی خود فکر کردیم؛ به اینکه چهقدر دردها را در درون خود انباشتهایم و پوسیدگی آنها را با بیپروایی پنهان میکنیم و نقاب خنده بر چهره میگذاریم تا چینهای غم، گریه و مسئولیتها دیده نشوند. ما خود را قوی نشان میدهیم؛ اما چه کسی میداند که پشت این استواری، چه خالیگاه بزرگی پنهان است؟
همانگونه که درختان تا ارتفاعی معین رشد میکنند و پرندهها تا حدی مشخص در آسمان پرواز میکنند، انسان نیز ظرفیتی دارد. اگر پرندهای بیش از حد بالا برود، یا طعمهی طوفان میشود یا از فشار سقوط میکند. هر چیزی حدی دارد. این دخترانی که همهچیز را در درون خود نگه داشتهاند و میسوزند، روزی از درون فرومیریزند. اما کجاست کسی که بپرسد: «حالت چطور است؟ کمی نفس بکش، لازم نیست همیشه قوی باشی. دردت را بگو، من کنار تو هستم.»
اما چه کسی چنین میگوید؟ همه میخواهند – از خانه تا جامعه- بار مشکلاتشان را بر دوش او بگذارند. دختری که باید هم مشکلات خانه را حل کند و هم در جامعهای که هر روز محدودش میکند بجنگد و حق خود را بگیرد، از همان آغاز زندگی در حال مبارزه است. هیچگاه حقی بهسادگی به او داده نشده، او همیشه در جنگ است.
چه زمانی میشود که او رنگ صلح را در زندگی خود ببیند؟ این چه ظلمی است که بر دختران میرود؟ آیا کسی هست که درد دختران افغانستان را ببیند و سکوت نکند؟ یا همه ناشنوا و نابینا شدهاند و پرپر شدن این دختران را میبینند؛ اما چیزی نمیگویند؟
بیایید غمهای این دختران را سبکتر کنیم و از توانایی و استقامتشان حمایت نماییم. نگذاریم هر روز ناامیدتر شوند. او گلی است که استقامت یک درخت را دارد؛ اما نباید آنقدر زیر فشار بماند که از درون بسوزد.
در کشور ما، پنج سال است که دختران نادیده گرفته میشوند و مانند وسیلهای دربارهیشان تصمیم گرفته میشود. این یعنی مرگ تدریجی؛ زیرا رویاهای یک دختر، مانند قلب اوست. اگر قلب نَتَپد، زندگی معنا ندارد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه