امروز روی پشتبام با خواهرم نشسته بودیم و عادی قصه میکردیم که ناگهان صدای شلاق از بیرون حویلی بلند شد؛ صدایی خشک و تیز که پشت سر هم تکرار میشد. صدا آنقدر واضح بود که نمیشد نادیده گرفت. رفتیم لبهی بام و به کوچه نگاه کردیم. دو طالب دو پسر جوان را گرفته بودند و بیوقفه میزدند؛ با شلاق، با لگد، با سیلی. میان هر ضربه فریاد میزدند و توهین میکردند که چرا روزهخواری کردهاید. اما آنچه دیده میشد فقط اجرای یک حکم نبود؛ بیشتر شبیه تخلیه خشم و نمایش قدرت بود.
سر و صورت پسرها خونین شده بود. یکیشان خم شده بود و تلاش میکرد از سرش محافظت کند، اما هر بار با ضربهای دیگر نقش زمین میشد. ضربهها ادامه داشت، بدون مکث، بدون رحم. طالبها طوری رفتار میکردند که انگار میخواهند فقط بدن را نزنند، بلکه غرور و انسانیت را هم خرد کنند. حرفهایی میزدند که تحقیرآمیزتر از خود شلاق بود.
مردم از کوچه عبور میکردند، اما هیچکس توقف نمیکرد. نگاهها کوتاه و دزدیده، قدمها تند. سکوتی سنگین حاکم بود؛ سکوتی که از ترس میآید. همه میدانستند اگر چیزی بگویند، اگر حتی مکث کنند، ممکن است نفر بعدی خودشان باشند. در آن صحنه فقط دو پسر کتک نمیخوردند؛ همه تماشاگران هم با ترس تنبیه میشدند.
وقتی به چهره آن پسرها نگاه میکردم، حس میکردم این فقط مسئله یک روزه یا یک قانون نیست. بعضیها همیشه زیر ذرهبیناند، همیشه آماده مجازات. انگار کافیست کوچکترین بهانهای پیدا شود تا دوباره ثابت شود که اقلیت بودن یعنی آسیبپذیر بودن، یعنی اولین هدف بودن. در چنین فضایی، قانون بیشتر ابزار فشار است تا عدالت؛ بهانهای برای یادآوری اینکه چه کسانی باید همیشه سرشان پایین باشد.
من روی بام ایستاده بودم و بدنم میلرزید. نه میتوانستم چشم بردارم و نه میتوانستم چیزی بگویم. آن لحظه فهمیدم خشونت فقط ضربهای نیست که بر بدن میخورد؛ پیامی است که به همه داده میشود: بترسید، ساکت بمانید، دیده نشوید. صدای آن شلاق هنوز در گوشم مانده و تصویر آن صورتهای خونین یادآوری میکند که در اینجا، بعضیها کافیست متفاوت باشند تا همیشه در خطر باشند.
وقتی به صحنه نگاه میکردم، حس کردم موضوع فقط دو پسر یا یک بهانه کوچک نیست. در این کشور، برخی اقلیتها، مثل هزارهها، بارها به نام مذهب، باور، یا سیاست هدف قرار گرفتهاند. کافیست یک دلیل کوچک پیدا شود تا خشونت توجیه شود و فشار بیشتر بر همانهایی وارد شود که از قبل آسیبپذیرند. درد ماجرا فقط همان لحظه شلاق نیست؛ درد این است که احساس کنی هویتت میتواند علیه تو استفاده شود و عدالت برای همه یکسان نباشد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه