در آستانهی روز جهانی همبستگی زنان و در زمانی که در جاهای مختلف جهان، زنان از دستآوردها، قدرت، آزادیهای فردی و اجتماعی خود سخن میگویند و زنان در دستگاههای قدرت، سیاست، اقتصاد، تکنولوژی و تمام عرصههای زندگی سهم دارند؛ اما در افغانستان واقعیت زندگی زنان و دختران متفاوت است و با هر زن و دختری که صحبت میکنی، چیزی به نام خوشحالی، امید و دستاورد علمی، اقتصادی و اجتماعی در گفتههای شان یافت نمیشود، بلکه هر کس به سویهی تمام روزهای عمرش درد دارد. همانطوری که هر زن با درد و ناامیدی بیدار میشود و با همان وضعیت روز را به شب میرساند، همانطور به خواب میرود.
در این روایت، مرضیه از روزهای تلخ زندگیاش در بیشتر از چهارونیم سال گذشته در سایهی رژیم طالبان سخن میگوید. او میپرسد که این وضعیت تا چه وقت ادامه خواهد داشت و آیا به طور واقعی، روزی میرسد که زنان و دختران افغانستان بتوانند از هشتم مارچ، روز جهانی همبستگی زنان تجلیل کنند؟
بستهشدن دروازهی مکتب و ممنوعیت زنان از کار
مرضیه میگوید زمانی که جنگجویان طالبان شهر مزارشریف، مرکز ولایت بلخ در شمال افغانستان را تصرف کردند، او دانشآموز صنف دهم مکتب بود. او و همصنفیهایش توانستند صنف دهم را به پایان برسانند؛ اما در بهار سال ۱۴۰۱ زمانی که قرار بود صنف یازدهم را آغاز کنند، دروازههای مکتب به روی دختران بسته شد. طالبان دروازههای مکتب و سپس دانشگاهها را قفل زدند و سختگیریهای دور از انتظار را اعمال کردند.
از آن روز به بعد، زندگی مرضیه نیز مانند میلیونها زن و دختر دیگر در افغانستان در مسیر تاریک و نامعلومی قرار گرفت؛ مسیری که با خانهنشینی، ناامیدی و مبارزهی خاموش برای ادامهی زندگی همراه بوده است. پس از بستهشدن مکتب، دیگر از درس، شادی و سرزندگی خبری نبوده است، مرضیه با خواستگاران شناخته و ناشناس مواجه شده و شریفه با تن و روان زخمی از زندان طالبان رها شد و دروازه را از پشتش بست تا هیچ کس او را نبیند.
مرضیه میگوید:
«با آرزوی بلند انسانی میخواستم مکتب را تمام کنم و بعد وارد دانشگاه شوم؛ اما نشد. طالبان اجازه ندادند که ما درس خود را ادامه بدهیم. زنان و دختران در حال پیشروی به سوی آیندهی بهتر بودند. طالبان آمدند و همهچیز را با ریش و شلاق خود در معرض قضاوت قرار دادند و تصمیم گرفتند که زنان دیگر نباید انسان باشند. انسانها دارای حقوق انسانی و ارادهی جمعی هستند که این را طالبان قبول ندارند.»
بستهشدن دروازههای مکتب تنها پایان درس نبود؛ آغاز دورهای بود که در آن دختران بسیاری ناگهان از زندگی اجتماعی حذف شدند. برای مرضیه و خواهرانش، شریفه و همهی دختران افغانستان روزها به سکوت و انتظار تبدیل شد و شبها به فضای پر از ترس و تاریکی.
روزهای سنگین خانهنشینی
پس از بسته شدن مکاتب، مرضیه و دو خواهرش تلاش کردند تا در خانه با خواندن کتاب و نوشتن، امید خود را زنده نگه دارند. هر دو خواهر او دانشجو بودند و از ادامهی تحصیل در دانشگاه محروم شدند و محدودیتهای پیدرپی و فضای سنگین اجتماعی کمکم آنها را از پا انداخت تا این که پس از ماهها دیگر آخرین نخ انگیزه و امید در وجود آنها قطع شد. خانهنشینی اجباری، ممنوعیت آموزش و کنترل شدید اجتماعی، زندگی دختران جوان را به وضعیتی رسانده است که میان انتظار و ناامیدی گرفتار ماندهاند.
مرضیه میگوید:
«من و دو خواهرم هر روز بیشتر از پیش افسرده میشدیم. حوصله نداشتیم کتاب بخوانیم. محدودیتهای طالبان آنقدر آزاردهنده بود که امید برای آینده را از ما گرفت. وضعیت در خانواده و جامعه هم پا به پای شریعت و شلاق طالبان در حرکت بود تا این که فضای خواندن و نوشتن در خانه و جامعه تنگتر شد و ما نتوانستیم ادامه دهیم. البته کتابهایی که در خانه پیدا میشد خواندیم و دیگر کتاب هم نداشتیم که بخوانیم.»
خیاطی و قصههای پردرد زنان
در سال ۱۴۰۲ مرضیه تصمیم گرفت برای فرار از این وضعیت «افسردگی و درماندگی»، مهارتی بیاموزد. او به خانهی همسایهی خود رفت تا خیاطی یاد بگیرد. مدینه در خانهاش خیاطی داشت.
شش ماه طول کشید تا خیاطی را بیاموزد؛ اما در آنجا فقط دوختن لباس نبود. خیاطی به جایی تبدیل شده بود که زنان و دختران دور هم جمع میشدند و از دردهایشان میگفتند: «فکر میکردم خیاطی شاید مرا از افسردگی نجات بدهد؛ اما هر روز با زنانی روبهرو میشدم که هر کدام قصهای پر از درد و ترس داشتند. وقتی قصههایشان را میشنیدم، با حال بدتری به خانه برمیگشتم.»
در آن خیاطی – خانهی کوچک مدینه، روایتهایی از بازداشت، تحقیر، ترس و ناامیدی میان زنان دست به دست میشد و هر زنی که رختش را برای دوختن میآورد، دردهایش را نیز بخیه میزد.
شریفه؛ دختری که پس از زندان به عروسی خواهرش حاضر نشد
یکی از تکاندهندهترین داستانهایی که مرضیه در خیاطی شنید، مربوط به مشتری جوان و نوعروسی بود که برای دوخت لباس عروسی به خیاطی مدینه آمده بود. نامش فهیمه بود. فقط یک ماه از عروسیاش گذشته بود.
فهیمه وقتی لباسش را برای دوختن آورده بود، با مدینه درد دل میکرد. او میگفت که چند هفته پیش از مراسم عروسیاش، خواهر کوچکترش شریفه توسط نیروهای طالبان بازداشت شد و در زندان به شدت مورد شکنجه، توهین و تحقیر قرار گرفت. شریفه بیهیچ جرمی از خیابان بازداشت و به زندان منتقل شده بود.
به گفتهی فهیمه، شریفه که حدود شانزده یا هفده سال سن داشت، در نزدیکی یک چهارراه در ولایت بلخ به بهانهی «بیحجابی» بازداشت شد و به زندان طالبان انتقال یافت. او نزدیک به دو ماه در زندان طالبان ماند.
فهیمه تعریف میکرد که خواهرش در آن مدت بارها مورد شکنجه قرار گرفته است و تن و روانش از شدت آسیب له شده است و شریفه فقط یک جسم بیجان شده و رمقی ندارد تا دوباره به زندگی برگردد: «روز دو بار مأموران طالبان با شلاق به جان خواهرم میافتادند و او را شکنجه میکردند.»
پس از دو ماه، خانوادهی آنها توانستند با ضمانت اسناد خانه و دکان یکی از آشنایان، شریفه را از زندان بیرون بیاورند؛ اما آن دختری که به خانه بازگشت، دیگر همان دختر پیشین نبود. او شریفهی شوخ و خندانی نبود که خانوادهاش میشناختند.
به گفتهی فهیمه، شریفه پس از آزادی از زندان خود را در یکی از اتاقهای خانه حبس کرده بود. او با کسی صحبت نمیکرد و حتا حاضر نشد در عروسی خواهرش «فهیمه» شرکت کند: «او فقط با مادرم حرف میزد. حتا به عروسی من نیامد. شاید بزرگترین غم زندگی من هم همین باشد.»
داستان شریفه تنها یکی از میلیونها داستانی است که در میان زنان افغانستان و خیاطی مدینه نقل شده است.
تلاش دوباره برای مبارزه با افسردگی
پس از پایان دورهی خیاطی، مرضیه تصمیم داشت کارگاه کوچکی راهاندازی کند و برای خود درآمدی داشته باشد؛ اما محدودیتهای تازه از سوی طالبان و ممنوعیت خیاطی زنان، مانع شد. او میگوید طالبان فعالیت بسیاری از کسبوکارهای زنان را محدود کردند و کار برای دختران روزبهروز دشوارتر شد.
مدتی بعد با یکی از دوستانش که در خانهی خود شیرینیپزی میکرد همکاری کرد. آنها امیدوار بودند بتوانند با فروش شیرینی اندکی درآمد داشته باشند. اما مشتریان کم بودند و کارشان دوام نیاورد:
«دلیل من از رفتن به شیرینیپزی هم این بود که بتوانم با افسردگی و ناامیدی مبارزه کنم. ما با امید شروع کردیم، فکر میکردیم شاید بتوانیم از این طریق روی پای خود بایستیم؛ اما کسی شیرینیهای ما را نمیخرید. پس از چند ماه مجبور شدیم آن کار را هم متوقف کنیم.»
پنج خواستگار در کمتر از پنج سال
در کنار تمام محدودیتها، فشار اجتماعی نیز بر زندگی دختران جوان سنگینی میکند. مرضیه میگوید در چهارونیم سال گذشته پنج بار خواستگارانش را رد کرده است: «فقط محدودیتهای طالبان نیست که ما را زیر فشار گذاشته است. وقتی دختر جوان باشی، خیلیها میخواهند زودتر ازدواج کنی. من در این پنج سال پنج خواستگار را رد کردهام.»
او میگوید که خوشبختانه خانوادهاش در این تصمیم با او همراه بودهاند و او را مجبور به ازدواج نکردهاند؛ اما همهی دختران چنین وضعیتی ندارند: «دختران زیادی را میشناسم که مجبور به ازدواج شدهاند. بعضیها فقط برای اینکه از فشارها نجات پیدا کنند، تن به ازدواج میدهند؛ اما خوشبخت نمیشوند. ازدواج در این وضعیت که تو به حیث یک دختر هیچ اختیار و ارادهای نداری، زندان دیگریست که زندگیات را تحت تاثیر قرار میدهد.»
روزی که فقط یک نام است
برای بسیاری از زنان در جهان، هشتم مارچ روزی برای تجلیل از مبارزهها و دستآوردهای زنان است؛ اما مرضیه میگوید در افغانستان این روز تقریبا به فراموشی سپرده شده است: «برای ما هشتم مارچ فقط یک نام است. شاید در کشورهای دیگر از آن تجلیل شود؛ اما در افغانستان حتا یاد کردن از این روز هم میتواند مشکل ایجاد کند.»
او میگوید زنان افغانستان زنان و دختران افغانستان در وضعیتی زندگی میکنند که اگر از هشتم مارچ تجلیل هم بکنند، معنایی ندارد؛ چون تاثیری ندارد. تا آزادی کامل از وضعیت اکنون و تا بازگشت اختیارهای جمعی زنان افغانستان روی روز خوش و خورشید گرم روزگار را نخواهند دید.
با وجود تمام این دشواریها، مرضیه میگوید هنوز تلاش میکند تا امیدی برای تغییر و نجات از این وضعیت در دلش خلق کند.
داستان مرضیه تنها داستان یک دختر نیست؛ داستان نسلی از دختران افغانستان است که میان محدودیتها و ترسها زندگی میکنند، اما هنوز در دلشان جایی برای امید باقی مانده است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه