رهبران فردا (23)
رویش: زینب جان، سلام. به حلقهی رهبران فردا خوش آمدی.
زینب: سلام استاد. امید که جور و صحتمند باشید. تشکر از دعوت شما.
رویش: اولین سوالی که میخواهم از تو پرسان کنم، میخواهم از دوران کودکیهای خود برای ما یک مقدار تصویر بده، از خودت، به عنوان زینب کوچولو، در دوران کودکی چی تصویری در ذهنت داری؟
زینب: زینب خود را زمانی که در ذهنم تصور میکنم یک دختر بسیار بسیار پرانرژی، دختر بسیار شوخ. از همان شوخهای خوب شوخ. دختری که تا وقتی که به مکتب نرفته بود، شوخی او دنیا را گرفته بود.
رویش: پس یک دختر باانرژی بودی. حالا بگو که در کدام سال و در کجا به دنیا آمدی. در چی خانوادهای به دنیا آمدی؟ یک مقدار تصویر از پدر و مادر خود بده. پدر و مادرت از لحاظ سواد در چی سطحی هستند؟ اسم شان چی است؟
زینب: بلی، من در پنجم ماه نوامبر ۲۰۱۰ میلادی در شهر کابل به دنیا آمدم. خانوادهام از لحاظ اقتصادی خیلی خوب نبودند. در کل در یک خانوادهی متوسط به دنیا آمدم، ولی چیزی را که خدایم را از آن جهت شکرگزارم این است که خانوادهام باسواد هستند. اسم مادرم «گلچهره» است و پدرم «محمد طاهر رضایی» که هر دوی شان را با جان و دلم دوست دارم و خدا را شکر میکنم برای این که پدر و مادر مهربان و خوبی مثل آنها را دارم.
رویش: از سواد و تحصیلات پدر و مادر خود بگو. چقدر درس خواندند، در کجا درس خواندند، در چی رشتهای درس خواندند؟
زینب: پدرم یک مرد بسیار غریبپرور است. از زمان خردی همیشه در حال کارکردن بوده. قصههایی که من خودم از ایشان میشنوم، اینگونه میگفت که کلا صبح و شب مصروف کار بودیم و فقط تنها فرصتی که برای نوشتن درسهای ما و رفتن به مکتب داشتیم، چند ساعت محدودی بود، ولی تمام تمرکز ما بالای کار ما بود، چون در آن زمان مجبور بودیم و همچنان این که در ایران مهاجر بودند. به خاطر مشکلات امنیتی مجبور شدند که در ایران بروند و مهاجرت بکنند.
در آن زمان چیزی که من از خودش شنیدم، میگفت که من با خواهرانم همیشه در حال قالینبافی در مورد آرزوهای ما صحبت میکردیم و همیشه اینگونه فکر میکردیم که ما کار نمیکنیم، ما قصه میکنیم. میگفت که بعضی وقتها تا به مکتب رفتن خیلی برای ما سخت تمام میشد، نیاز بود که نیم ساعت یا یک ساعت را پیادهروی کنیم تا به مکتب برسیم. میگفت که من در مسیر راه هرچند که تابستان بود با موزه میرفتم. وقتی میدویدم، صدای موزههایم به خودم میآمد، با پژواک صدای بوتهایم برای خودم صدا میساختم. یک آهنگ برای خودم میساختم. راه مکتب را همانگونه برای خودم خوب میساختم.
وقتی که قصه میکند که در زمان طفولیتش، بعضی وقتها چراغ نبود، برق نبود، ما مجبور بودیم که زیر نور مهتاب درسهای ما را بخوانیم. بعضی وقتها که امکان پیدا نمیشد، درسها باقی میماند، ولی من آنچنان به درسهای خودم اشتیاق داشتم که باورنکردنی بود. خیلی دوست دوست داشتم- مخصوصا ریاضی را- حالا هم که میبینم، پدرم سر خیلی کتابها و اسنادی که از دوران طفولیتش است، خیلی حساس است. در همان زمان حتا اولین تقدیرنامهای که از صنف اولش دارد، هنوز هم در نزدش هست. بعضی وقتها میروم، بین کتابهایش میپالم و میگویم که «پدرجان، تو چقدر لایق بودی. چی میشد که یک کم ذره از شوق و علاقهی تو برای من هم به ارث میرسید.»
رویش: پدرت در کجا، در کدام مکتب درس خوانده؟
زینب: آن را زیاد نپرسیدم، ولی میگفتند که در شهر قم ایران بود.
رویش: تا چقدر درسهای خود را دوام داده؟ یعنی دورهی مکتب را تمام کرده، دانشگاه هم رفته یا نه در دورهی مکتب درسهایش تمام شد؟
زینب: نخیر، دورهی مکتب را هم خواند و دورهی دانشگاه را هم به سختی خواند. از قصههایی که خودم از ایشان شنیدم، این گونه بوده که وقتی که مکتب را خلاص کرد، برای سه سال مجبور شدند که کار کند. اوضاع اقتصادی شان خیلی خوب نبود. پدرکلانم هم چون بیسواد بود، خیلی زیاد از ارزش علم نمیفهمیدند، خیلی سختگیری میکردند و میگفتند که تو که تا صنف دوازدهات را خواندی بس است. طوری که قصههای پدرم شنیدم، گفت که سه سال تمام را گریان میکردم که مکتبم را ادامه بدهم. چیزی را که میبینید، ارثی را که به من رسیده، سرکشی و …. است.
اینگونه بود که پدرکلانم را گفت که برای من یک عددی را بگو که من تا یک مدتی همان مقدار پیسه را برایت بسازم و بیارم. کار کنم و همان پیسه را برای تو بدهم. بعد از آن مرا بگذار که من درسهایم را بخوانم. تقریبا سه سال زحمت کشید، به گفتهی خودش که میگفت صبح وقت بعد از نماز مینشستم تا ۱۲ شب همراه با برادران و خواهرانم گلدوزی میکردم. شبها بعد از کار میرفتم و کتابهای خود را باز میکردم و مرور میکردم تا درسهایم از یادم نرود.
بعد از سه سال همان بودجه و پول را به دست آوردم و همان مقدار پول را با شوق و اشتیاق بردم و به پدرم دادم. بعد از آن چون کمی دیر هم شده بود، مرا در دانشگاه ایرانیها نمیگذاشتند. میگفتند که تو چون افغانی هستی، تو را نمیگذاریم که درست را بخوانی و ادامه بدهی. طبق گفتههای خودش، میگفت که رشتهای که خودم دوست داشتم، کمپیوتر ساینس بود. خیلی به علوم کمپیوتر علاقهمند بود، ولی چون اجازهاش را نداشتند، نتوانست که در همان رشتهی دلخواهش درس بخواند، ولی زحمت زیاد کشید و بورسیه گرفت. توسط یکی از عربها برایش بورسیه داد و در رشتهی ادبیات قرآنی و عربی تحصیل کرد.
رویش: باز تحصیل خود را در ایران تمام کرد؟
زینب: بلی، تحصیل خود را در ایران تمام کرد.
رویش: حالا از مادر خود بگو.
زینب: مادرم چیزی شبیه خودم است. چیزی را که از خودش شنیدم، میگفت که آنقدر شوخ بودم که مرا در خانه تنها نمیگذاشتند. اگر من کدام چیز را تنها گیر میکردم، به یک نوعی آن چیز را خراب و یک سره میکردم. میگفت که در زمان طفولیتم تقریبا تا سن ۱۲ و ۱۳ سالگی بسیار شوخ بودم. هیچ دیواری، هیچ درهای نمانده بود که من در آنجا پای خود را نمانده باشم. بعد از ۱۳ سالگی کمی سنم هم بالا رفته بود و مرا در مکتب شامل کردند. چون خانوادهی پدریام سواد نداشتند و تقریبا حتا با واژهی مکتب آشنا نبودند. مادرم از سنن بسیار بالا مکتب خود را شروع کرد. میگفت که صنفهای اول، دوم و سوم را در یک سال تمام کردم، ولی الحمدالله هوش بالایی داشتم و کامیاب شدم. مادرم در مکتب زینب کبرا درس خوانده، مکتبی که همین حالا هم است، در کوچه پسکوچههای برچی. بعد از آن چون یک سری ناامنیها در افغانستان به وجود آمد، آنها مجبور شدند که به ایران بروند. خاطرات تلخی که آنها داشتند، واقعا بعضی وقتها آدم را به گریه میرساند.
بعضی وقتها از مادرکلانم میپرسم که این حادثههایی که پشت سر گذشتاندید، چطور بود. میگفت که من تا آخرین لحظهی ممکن را هم راضی نبودم که افغانستان را ترک کنم، ولی مجبور شدم. از مادرم میپرسم، میگویم که من در آن زمان خرد بودم، ماماهایم، خالههایم کلا در اطراف مادر کلانت خیز میزدیم که حداقل زنده بمانیم. من در آن زمان کفش نداشتم، چشمم به یک پایی از تن جداشده مانده بود، ولی همانقدر هم وقت نبود، آنقدر اوضاع اضطراری بود که بروم یک کفش بپوشم. دست و پایم پر از خون شده بود، از خون خودم و از خون مردم. من دقیقا نمیفهمم که این کدام حادثه بوده، ولی در آن زمان مادرکلانم، خالهها و ماماهایم آنجا محصور بودند. بعد از آن حادثه اینها مجبور شدند و به ایران سفر کردند. در آنجا در یکی از شهرهای قم با یکی از کارآفرینهای شان در آنجا، در گاوداری آشنا شدند. وقتی که پس دوباره افغانستان آرامتر شد، دوباره به افغانستان برگشتند. چون طبق فرمودههای مادرکلانم، ایشان خیلی وطن خود را دوست دارد. حالا هم خیلی وطنش را دوست دارد. پس دوباره به افغانستان برگشتند. مادرم در اینجا مکتب خود را تمام کرد. بعد از آن با پدرم آشنا شدند.
رویش: پدر و مادرت چگونه با هم آشنا شدند و ازدواج شان چگونه صورت گرفت؟ اینها با همدیگر قرابت خانوادگی دارند؟
زینب: نخیر. نقطهی آغاز زندگی از وقتی شروع شد که مادرم همسایهی پدرم بودند. پدرم در کل یک زندگی خیلی خوبی نداشتند. در کل به نظر در آن زمان میگفت که به کسی که از خود خانه نداشت، دختر نمیداد، به کسی که زمین از خود نمیداشت، دختر نمیداد. پدرم هم بسیار غریبپرور بود و دنبال دختر میگشت، بیخبر از مادرم. تا یک زمانی مادرکلانم خانهی مادرم میآید. مادرم همسایهی پدرم بوده. در آنجا با همدیگر آشنا شدند. البته ازدواج شان، ازدواج سنتی بود. مادرکلانم با پدرکلانم یک پیوند بستند و در آنجا با همدیگر آشنا شدند.
رویش: مهمترین تصویری که از خانواده داری، چی است؟ خانوادهی خود را در یک جمله چی قسم یک خانواده میبینی؟
زینب: یک خانوادهای هست که همه در آن احترام میمانند، بزرگ به کلان، البته یکی از بزرگترین ارزشهایی که در درون خانوادهی ما هست، همین است، ولی در کل نقطه اینجاست که همه با همدیگر صمیمی هستیم. بجز بعضی جنگهایی که من با برادران خردم میکنم، ولی در کل یک فضای بسیار صمیمانه بین من و خانوادهام است.
رویش: چندمین فرزند خانواده هستی؟
زینب: من اولین فرزند خانواده هستم.
رویش: حالا اگر به دورههای مکتبت برگشت بکنیم، درس خود را در کجا شروع کردی؟ در کدام مکتب رفتی؟ از کودکستان شروع کردی، از مکتب شروع کردی، تمرینهای خواندن و نوشتن را در خانه آغاز کردی؟ چگونه با قلم، با کتابچه و با نوشتن آشنا شدی؟
زینب: در خانه زمانی که خرد بودم، تقریبا در سنن ۴ یا ۵ سالگی مادرم سر الفبای فارسی، انگلیسی، اعداد فارسی و انگلیسی خیلی با من کار میکرد. تقریبا با تهداب درس از خانه آشنا شدم. در پهلویش قبل از این که وارد مکتب شوم، چند ماه با دوستانم در مسجد میرفتیم. در کنار یکی از استادان ما در آنجا درس قرآن میخواندیم. تقریبا تهداب درس برای من از همانجا آغاز شد، ولی زمان مکتب خود را در نوروز سال ۱۳۹۶ خورشیدی از صنف اول در مکتب سروش رابعهی بلخی که یکی از مکاتب شهرک دوازده امام میباشد، شروع کردم.
رویش: در خانوادهات دو بخشی از یک نیاز بسیار اساسی زندگی با هم یکجای شدند که بدون شک زینب از آنها متأثر است. میخواهم به عنوان یک درس امپاورمنتی این را در تجربههایت مرور کنم. پدرت درس و آموزش را به عنوان یک ضرورت و نیاز از پدر خود خرید. با بسیار فشار و سختی پدر خود را قناعت داد که اجازه بدهد که درس خود را دوام بدهد. مادرت خوشی و شادی زندگی خود را با آزادیهایی که در دوران کودکیهای خود دارد، در کوچه و پس کوچهها تجربه کرد تا آخر که با همان آمد و ازدواج کرد. تو در یک دورانی چشم به جهان باز کردی که با یک وضعیتی رو به رو شدی که هر دو تای این حق در درون جامعه ازت گرفته شد. با یک وضعیتی آشنا شدی که این وضعیت هم آموزش را از تو گرفت و هم شادبودن، خندیدن و دویدن را. فکر میکنی که در برابر پدر و مادرت یک چیزی را کم داری یا پدر و مادرت نتوانستند که یک چیزی را به صورت درست برای تو هدیه کنند؟
زینب: بلی، بعضی وقتها که مادر و پدرم مثال میآورند که تو در شرایطی که ما زندگی کردیم، زندگی نکردی. مستقیم میگویم: «مامان، خودت آزادیای که داشتی، همان آزادی را من دارم.» یا وقتی که پدرم میگوید، میگویم که همان رقم اوضاع و شادی که شما حداقل داشتید، آن رقم شادی را ما داریم. در کل اینگونه سوالات را همیشه میپرسم. در کل خانوادهام زیاد اینگونه مرا مجبور نمیکنند. همیشه در پی این هستند که مرا تشویق کنند. من هم هرگز زیر قولی که به خانوادهام دادهام، نمیزنم. این که زینب، زینبی میشود که واقعا مستحق زحمات شما است.
رویش: حالا قول خود را بگذار. پسانتر ممکن در مورد قولت و این که چگونه این قول را عملی کنی، پرسان میکنم. من میخواهم که اول از حست به عنوان یک دختری که زندگی را با دو تامحرومیت تجربه میکنی (محرومیت از آموزش و محرومیت از شادبودن) از این پرسان کنم. وقتی که زینب با پدر و مادر خود یکجای میشوند، با هم مینشینید، در خلوت خانههای خود از این دریغ خود چی قصه میکنی؟ در درون خانهی تان چی میگویید؟ مثلا پدرت چی میگوید، میگوید که دخترم، نتوانستم که آموزش را که دریغ من بود، برای تو تضمین کنم، مادرت بگوید که دخترم، شادیهایی را که خودم داشتم و آرزو میکردم، نتوانستم برای تو هدیه بدهم یا نه فکر میکنند که مسوول این خودت هستی، خودت باید هم برای خود – مثل خود شان – هم برای آموزش خود بجنگی و هم برای شادی خود؟
زینب: هر شب بعد از این که غذای ما تمام شد، همهی ما یکجای جمع میشویم، من، پدرم، مادرم، برادرانم، خواهر خردم. یک جای یک صفی را جور میکنیم. در آنجا از پدرم میخواهم که از زندگیاش بگوید. مادرم را میگویم که تو از زندگیات بگو، ولی در وقت آخر اکثرا یک وضعیتی پیش میآید که آنها باید گوش بدهند. در کل بعضی وقتها وقتی که میگویم که مامان، بابا از زندگی خود تان قصه بکنید. میگویند که زندگی ما رفت. برای فعلا چیزی که باید مورد تمرکز قرار بگیرد، زندگی شماست، شما هستید. زندگی ما هر طوری که بود، رفته. برای فعلا شما باید برای زندگی تان بکوشید. بعضی وقتها قهرم میآید، میگویم که مامان، نمیشد که یک ذره از همان خوشیها، سر شوخیها و آزادیهای تو مال من میبود. همیشه میگوید که تو باید خودت آن را به دست بیاوری. هر رقمی که شده باید خودت آن را به دست بیاوری.
به پدرم میگویم: بابا، درست است که تو در آن زمان با سختی درس خواندی، ولی مانع دیگری برایت نبود، مانعی به این بزرگی! میگوید که خودت باید تلاش کنی. همیشه چیزی که در زبان پدرم است، این است برای من میگوید که «فولاد وقتی فولاد میشود که واقعا آبدیده شده باشد» در کوره واقعا باید آبدیده شود تا که فولاد شود.
رویش: حرف پدرت و این حرف مادرت برای تشویقکردن خودت، برای این که تو توان خود را بازآفرینی کنی، خوب است، ولی به هر حال کاری که به زندگی جمعی، بخصوص در یک خانواده تعلق دارد، کاری است که با سهمگیری جمعی انجام میشود. پدر و مادرت در تأمین این دو حق برای تو، برای دیگر اعضای خانوادهی خود چقدر سهم میگیرند؟ احساس میکنند که آنها هم شریک هستند، میگویند که تو کار کن، ما هم در کنارت هستیم یا نه میگویند که خودت برو دیگر تلاش کن، خودت مسوول زندگی خودت هستی، از ما زیاد توقع نداشته باش، ما نه برای تو میجنگیم، نه برای تو گریه میکنیم، همینجا هستیم و میبینیم که تو چقدر پیش میروی؟
زینب: بلی، پدرم تا زمانی که خرد بودم، صنف اول، دوم و سوم، همیشه با من کمک میکرد. برای مثال بعضی وقتها در بعضی از معادلات ریاضی که میماندم، نزدش میرفتم و با شوق یاد میگرفتم. همیشه وقتی که در صنف میرفتم، بعضی سوالاتی را که دیگران حل نمیتوانستند، من که با همکاری پدرم آن را حل میکردم، میبردم و با شوق و علاقه برای همه نشان میدادم. این تا وقتی بود که دروازههای مکاتب باز بود. بعد از آن که فهمید که زینب خودش میتواند که زندگی خود را بسازد، به من همان روز گفت: «زینب، از این به بعد خودت توانمندی این را پیدا کردی که زندگی خودت را بسازی، ما تا همیش، تا آخرین لحظهای که ما در این دنیای فانی هستیم، همیش در پهلوی شما هستیم، ولی خودت باید زندگیات را بسازی.»
رویش: تو چی حس میکنی، به عنوان زینب، آیا حمایتی را که پدر و مادرت میدهد، به عنوان یک حمایت کافی برایت تشویقکننده است؟ احساس میکنی که یک پشتگرمی بسیار مطمئن و نیرومندی را داری که با اتکایش میتوانی که مأموریتی را که در پیش داری، پیش ببری؟
زینب: بلی، پدرم هر لحظهای که من به رویایم فکر میکنم، هر لحظهای که به اهدافم فکر میکنم، هر لحظهای که به فکر این میافتم که چی راه دور و درازی را من در پیش دارم، گرمی آغوش پدرم به یادم میآید. این که هر لحظهای که بخواهم بروم در آغوش پدرم و او را بغل بکنم. واقعا همیشه این بهترین احساس است در زمانی که من خودم را گم میکنم، نمیفهمم که کی هستم.
رویش: پدرت درس خود را در مقطع دانشگاه در علوم قرآنی تمام کردهاست. چقدر در کنار پدرت احساس آزادی داری یا چقدر احساس میکنی که پدرت در آزادیهایت به عنوان یک دختر دخالت میکند و برای خود حق میدهد که برای تو خط و نشان تعیین بکشد که زینب این کار را کن و این کار را نکن؟ تو برای پدرت چقدر حق میدهی که برای تو خط و نشان بکشد؟
زینب: در چند سالهای اخیر وقتی که بیرون میرفتم، پدرم میگفت که برای خودت، برای محافظت از خودت باید لباس درستتر بپوشی یا چادر درستتر بپوشی. با اطمنان کامل برایش میگفتم که پدر جان، من برای محافظت خودم هر کاری میکنم. یک طوری حس میکردم که پدر و مادرم همیشه برای خوبی من هر حرفی را میزند. بعضی وقتها در همان زمانها قهرم میآمد، میگفتم پدر جان، مرا بگذارید. من میفهمم در جاهایی که نیاز باشد، از خودم مواظبت میکنم، ولی در مرور زمان وقتی که بعضی از شکستها را دیدم، بعضی وقتها افتادیم، فهمیدم که همیشه حق با پدر و مادرم است و پدر و مادرم هم همیشه برای من تذکر میدهند که در بعضی جایها به رهنمایی ما نیاز است و تو هم باید رهنمایی ما را داشته باشی، ولی در بعضی جایها خودت باید زندگیات را بسازی، خودت باید برای زندگیات تصمیم بگیری.
رویش: رهنمایی کردن و این که شما خود تان آگاهانه اختیار بدهید یا این که رهنمایی بگیرید، مشورت بگیرید این یک بحث است، یک بار دیگر که حق رهنمایی کردن و حق خط و نشان کشیدن را برای یک دیگری قایل باشید، چی؟ احساس میکنید که پدر تان حق دارد که خط و نشان بکشد یا نه یا شما برای شان اجازه میدهید و برایش میگویید که پدر من در اینجا منتظر مشورهات هستم؟
زینب: من همیشه آگاهانه به پدرم حق دادهام که برای من خط و نشان بکشد. پدرم در کل مرا به زور در پیش رویش نشانده که بگوید این کار را کن یا این کار را نکن. هر باری که نیاز شده، خودم در نزدش رفتم و گفتهام که پدر جان، در این جاها بند ماندهام، مشورت خودت را میخواهم. در کل همیشه برای این که رهنمایی پدرم را داشته باشم، خودم اول تعارف کردم که پدر جان، در این جاها من رهنمایی نیاز دارم.
رویش: از زمانی که با درسهای امپاورمنت آشنا شدی، با درسهای کلستر ایجوکیشن آشنا شدی، طبعا یک سری تمرینهایی داشتی که این تمرینها شاید در خانهی تان جدید بوده باشد. حداقل در وقتی که با خانواده در میان گذاشتی، با پدر و مادرت. واکنش پدر و مادرت در دریافتهای جدیدت چی بوده؟ و خودت احساس کردی که چی فضای تازهای را با امپاورمنت در درون خانه انتقال دادی؟
زینب: این بخش برایم من خیلی جذاب است. از همان درسهایی یاد گرفتم که مثلا شما برای ما میگفتید که بگویید، فضای خانه را با رهبریت خود تان آشنا بسازید. من وقتی که در همان اوایل با این سلسله کارها آشنا شدم، همیشه بیدرنگ میرفتم و در خانه آن کارها را انجام میدادم. مثلا وارد خانه که میشدم، نمیگفتم که سلام یا بقیه را صدا بزنم، مستقیم میگفتم که رهبر آمد. مادرم در اوایل خیال میکرد که شوخی است. من جدی نمیگویم، ولی بعدها فهمید که زینب واقعا با قاطعیت کامل میگوید که رهبر آمد. بعد از آن درک کرد. کمی برایش ناآشنا بود. میگفت چطور رهبر بودن را از کجا یاد گرفتی. من هم مورد به مورد هر چیز را که یاد داشتم، برایش میگفتم و هر وقتی که مادرم مینشست تا چایش را بنوشد، تا تمام شدن همان چای من در کنارش بودم و از چیزهایی که یاد گرفته بودم و کارهایی که باید انجام میدادم، گفته میرفتم.
یکی از بزرگترین سلسله کارهایی که من در درون خانه انجام دادم، این بود که پدر و مادرم را با این که زینب رهبر خواهد بود، آشنا ساختم.
رویش: حالا یکی این که تو مطرح میکنی و خود همین مفهوم رهبری را در خانهی خود به یک مفهوم آشنا تبدیل میکنی، یک بحث بسیار خوبی است. از لحاظ تبلیغی اساسا باید تابوی رهبری دخترانه یا زنانه در ذهن شکسته شود، مفهوم رهبری برای پدر و مادر، به عنوان اولین مخاطبهایت قابل درک باشد و یکی دیگر جدی گرفتن به معنای عملی کردن است. مثلا صرفا در زبان کسی نگوید که زینب رهبر است یا زینب خودش نگوید که رهبر آمد، بلکه وقتی حضورت در خانه است، حضورت، حضور رهبرانه باشد. تصمیمت را بدون درنگ دیگران اعتنا بکنند، مشورهات را اعتنا کنند، فکرت را اعتنا کنند، برایش احترام قایل باشند. آیا دارید اینگونه یک فضا را در درون خانهی تان حس میکنید؟ تجربه میکنی که داری جدی میشوی، خانوادهات، پدر و مادرت، به معنای واقعی کلمه احساس میکنند که کسی مهمتری در درون خانه دارد حرف میزند؟
زینب: بلی، در آغاز این که وارد کلستر شدم، با مفهوم امپاورمنت آشنا شدم، از همه پیشتر من همان سلسله تمرینهایی را که باید در خانه انجام میدادم. یکی از بزرگترین تغییراتی که در خانه ایجاد شد، این بود که مرا جدی میگرفتند. واقعا دیگر آن زینب خردسال نبودم، یک مسأله است که میگوید پدر و مادر همیشه – حتا اگر فرزند شان ۴۰ یا ۵۰ ساله هم باشد – باز هم پدر و مادر همان کودک خردسال را پیش چشم شان میبیند. من این تابو را شکستم.
اولین کارهایی را که کردم، خودم میرفتم، وقتی که مادرم چادر خود را میپوشید که پشت سودا برود، من میگفتم که مادر جان بگذار که من بروم. میرفتم و برای خانه یک سری تقسیم اوقات جور میکردم. چی وقت باید چی بخوریم، چی وقت باید آشپزی بکنیم. این کارها را کلا جور میکردم. در کل مفهوم رهبری را من در خانه معرفی کردم. آنگونه که در اواخر دیده میشد که در خانوادهی ما دختران، مخصوصا خودم، حرفم از برادرانم بالاتر بود. در کل این حس را به خانوادهام دادم که دختر هم میتواند رهبر باشد. رهبریت خانه را به دوش گرفتم، با پدر و مادرم همیشه همسخن میشدم و در تصمیمهای بزرگ خانه همراه شان همکاری میکردم.
رویش: تفاوت رهبری با مدیریت یکی این است که در مدیریت ممکن است که شما دکته کنید، دستور میدهید، فرمان میدهید، قانون وضع میکنید، در رهبریت در خیلی از موارد شما ضرورت به این ندارید که بگویید، دستور بدهید، دکته کنید. آدمها حضور شما را احساس میکنند و مطابق همان حضور میدانند که چی کار بکنند. از رهبران مردم بو میکشند و حس میکنند که چنین کار را انجام میدهند، مثلا وقتی که زینب در خانه است، برادرش بدون این که زینب بگوید، میداند که چی گپ بزند، چی گپ نزند. حتا اگر زینب نیست، حضور زینب را احساس میکند که مثلا در این خانه زینب از این ارزشها طرفداری میکند. مثلا این ارزشها برایش مهم است. من نباید این ارزشها را نادیده بگیرم. این اصول برایش مهم است و من باید مطابق این اصول رفتار کنم. پدرت بدون این که زینب گفته باشد، احساس کند که این نکتههایی است که زینب برایش اعتنا قایل است.
رهبری دقیقا بیشتر یک وجه ناپیدا دارد. یک وجه ناگفته دارد. داری به همین مفهومی از رهبری هم در درون خانهات نزدیک میشوی یا نه احساس میکنی که از مرحلهی شوخی که تیر شدید، مثلا جدی میگیرند، ولی جدی گرفتن با گفتن است، با دکتهکردن است، تا هنوز کسی بدون تذکر زینب، رهبری زینب را اعتنا نمیکند؟
زینب: در کل در خانوادهام، پدر و مادرم خیلی زیاد قبل از این که خودم وارد این بحث شوم، خیلی زیاد سر این بحث میکنند. خیلی زیاد این را در نظر میگیرند. این که فرزندان چی دختر و چی پسر باید در خانه مساوی باشند. در خانه من بعضی از محدودیتها را برای بقیه ماندم. مثلا در تمام خانه یک میز خرد برای خودم جور کردهام. در آنجا کتابهایم هست، نوشتههایم هست، گوشیام هست. همه را در آنجا گذاشتهام. همیشه چون برادرانم خرد هستند، میگفتم که بروید با مبایلم Game بازی کنید، ولی هرگز به کتابهایم دست نزنید. کتابهایم را که دست زدید، بخوانید؛ اما پاره نکنید.
در کل همیشه قبل از این که من در خانه بیایم، بعد از این که از کلستر رخصت شوم، حتا اگر میزم را نامنظم هم کرده باشند، دوباره سر جایش میگذارند. نه این که سر شان قهر شده باشم. این را مثل یک تمرین سر شان گفتم. گفتم که بچهها، این کار را نکنید. مثلا میز من را گد و ود نکنید. فقط یک گفتن بود. بعد از آن همیشه این را در نظر میگرفتند. در عین حال در خانه هم پدر و مادرم همیشه به حقوق اولادهای شان احترام میگذاشتند و مخصوصا بعد از این که من خودم با مفهوم امپاورمنت آشنا شدم.
رویش: حالا پس دوباره به اثرات امپاورمنت، به عنوان یک مفهوم جدید در درون خانوادهات، بربگردیم. با پدرت در رابطه با مفاهیم امپاورمنتی گپ میزنی، با مادرت در رابطه با مفاهیم امپاورمنتی گپ میزنی؟ مثل مفهوم توانمندی، مفهوم قدرت، مفهوم خود، مثلا احترام به خود، رابطهای با همدیگر. از همچون مسایل گپ میزنی؟
زینب: بلی، شبها وقتی که با همدیگر تنها میمانیم، زمانی که کل کارها خلاص شده، در آخر شب، وقت خواب، در آنجا همهی ما جمع میشویم. مورد به مورد وقتی که برادرانم از بازیها، شوخیها و تجربیاتی که در طول روز داشتند، برای پدر و مادرم میگویند، نوبت به من میرسد. من همان مفاهیم، مثلا مفهوم خود، مفاهیم امپاورمنتی را مورد به مورد برای شان میگویم. پدر و مادر من در کل همیشه نسبت به تمام گفتههای من گوش شنوا داشته، هر چند که بعضی وقتها فهمیده میشود که میگویند: بلی ما این چیزها را میفهمیم، ولی باز هم همیشه به حرفهای من گوش دادهاند.
یک کودک اولین چیزی را که یاد میگیرد، مستقیم آن را به پدر و مادرش میگوید. من هم همانگونه میروم و همه چیزهای جدیدی را که یاد گرفتم، به پدر و مادرم میگویم و آنها با گوش شنوا و دل باز به حرفهایم گوش دهند.
رویش: مفهوم رهبری زنانه چقدر برای شان به عنوان یک مفهوم جدی مطرح است؟ نه به عنوان این که حالا تو را تشویق کنند که زینب چون به عنوان یک دختر دارد از این حرف میزند، ما به خاطر این که تشویق شود، میگوییم بلی کار خوبی است، تمرین کن. به معنای این که این را به یک مأموریت ربط بدهند. مأموریتی را که دختر شان (زینب) در پیش دارند و فرض کنیم که تا ده سال این تحول را ایجاد میکنند. یک زمانی میخواهد که سیاست و حکومت کشور خود را با الگوی رهبری زنانه نظام ببخشد، سامان ببخشد. همین را خانوادهات چقدر جدی گرفته است؟ چقدر احساس میکند که یک کار جدی است که شدنی است؟
جدی گرفتن به معنای این است که سر شان بحث میکند، نه این که میگویند این با باورهای دینی جامعه چقدر در تعارض قرار دارد، با فرهنگ جامعه موانعش چیست، حساسیتها در برابرش چیست، خطرها چیست. این! نه این که بیاعتنا و بیتفاوت از کنارش بگذارد. پدرت به طور اختصاصی با مفهوم رهبری زنانه چقدر واکنش نشان میدهد؟
زینب: پدرم بعضی وقتها که بحثها خیلی جدی پیش میرود (بحثهای امپاورمنت) میگوید که رهبری زنانه، این که تو میگویی باید طوری در جامعه تحقق بخشیده شود، – البته از گفتههای خودش – در پنجاه سال اخیر افغانستان، البته اگر فراتر از آن برویم، رفتار مردانه، رهبری مردانه نتوانست چیزی باشد که جامعه را آباد بسازد. نیاز است که زنان هم در آبادی جامعه نقش داشته باشند. همیش وقتی که مسایل و مباحث ما جدی میشوند، پدرم از داستانهایی که در گذشته داشته یا مثلا از تاریخ هزاره با ما گپ میزند. همیشه میگوید: «حق همیشه به حق میرسد». همیشه میگوید که مفهوم زن زیباست، زن یعنی مادر بودن. یعنی جامعه را طوری انکشاف بدهی، طوری دوست داشته باشی که انگار مادر آن جامعه هستی. همیشه این را به گوشهای من گوشزد میکند. وقتی که خیلی زیاد به آن مباحث نزدیک میشویم، همیشه این را به من یادآوری میکند که زن قدرت است، زن هرگز ضعف نیست و این که تو زن هستی، بزرگترین نعمت از طرف خدا به من و به جامعه است.
رویش: حالا به فعالیتهای گروهی تان در حلقاتی که دارید، برسیم. در جمع رفیقان تان گروهسازی کردید؟ گروه تان چی نام دارد؟ چند نفر هستید که با هم یکجای کار میکنید؟
زینب: بلی، در همین چند ماه اخیر، یک گروه را به نام گروه «کاکتوس» ما راهاندازی کردیم. در آنجا پنج عضو هستیم. از دوستانم اگر نام بگیرم، ریدا امینی، زهرا امینی، ثریا و خودم و مهدیه جان. کل ما یک گروهی را تشکیل دادیم که در سطح تمام کلستر کار میکند. در آنجا روزی که همهی ما یکجای شدیم، رفاقت خود را در یک مبحث جدیتر جور کردیم و در آنجا اساسنامه را جور کردیم. از خود ما شروع کردیم. شروع کردیم به این که دربارهی خود ما بگوییم. در زندگی اجتماعی یا در زندگی خانوادگی ما کدام ضعفها را داریم و مورد به مورد سر هرکدام ما تمرکز کردیم و مشکلات خود را حل کردیم. البته خیلی از مشکلات، مشکلاتی بودند که توسط ما نمیتوانست حل شود، ولی در کل برای یکدیگر تسلی خاطر شدیم و همدیگر را کمک کردیم تا به رهبری زنانه نزدیک شویم.
رویش: به طور مشخص چی فعالیتهایی را انجام میدهید؟ مثلا در این ماههایی را که بوده، کارهایی را که در جلسات خود به عنوان ایدهی مشترک مورد توافق قرار دادید، بعد سر آن کار کردید، چی بوده؟
زینب: یکی از ایدههایی که ما در آنجا (در داخل گروه ما) پرورش دادیم، ایدهی ترویج فرهنگ مطالعه بود. فرهنگ مطالعه، یک فرهنگ بسیار ضروری در داخل یک جامعه است و باید جدی گرفته شود. در کلستر ما، تمام دختران یک جای شدیم. نه تنها گروه خود ما، بلکه دختران دیگر از دیگر کلسترها را جمع کردیم و گفتیم که بیایید یک کار بکنیم: کتابهایی را که شما خواندید و دیگر به درد تان نمیخورد، بیاورید و برای دوستان تان تحفه بدهید و در قبالش دوستان تان هم برای تان تحفه بدهد. اینگونه کتابهای ما را رد و بدل کردیم، در عین حالی که به همدیگر تحفه دادیم، فرهنگ مطالعه را ترویج کردیم.
رویش: ایدهها معمولا در کارگروپی تان یکی این است که شما کمکم در یک ایدهای به عنوان یک کار مشترک به توافق میرسید، بعد آن را داخل تقسیم اوقات تان میسازید که میگویید این کار را انجام میدهیم. مثلا این که ما کتابهای خود را جمع میکنیم، این را داخل تقسیم اوقات میسازیم. میگوییم که مثلا ماه یک بار کتابها را جمع میکنیم در فلان روز، این روز برای این کار است یا مثلا هر ماه دو بار در فلان روز این کار را میکنیم. این کار را در تقسیم اوقات تان میگنجانید، بعد هر وقتی که همان روز و همان ساعت رسید، همان کار را انجام میدهید و به ایدهی دیگر میروید. تا این که آهسته آهسته کارهای مورد توافق تان یکه یکه زیاد شده میروند و داخل تقسیم اوقات تان میشوند.
شما وقتی که ۵ یا ۶ ماه میگذرد، از ایدههایی مشترکی که پیدا میکنید، در واقع در گروه تان تمام زندگی تان را مشترک میسازید. متوجه میشوید که تمام کارهایی را که ما انجام میدهیم، کارهای مورد توافق ما است، همه به تقسیم اوقات تبدیل شدهاند. آیا شما این ایدههایی را که سرش گپ میزنید، مثل ایدهی توزیع کتاب را هم داخل تقسیم اوقات تان کردید یا یک بار کتاب را گرفتید، توزیع کردید، بعد به ایدهی دیگر میروید؟ چی کار کردید؟
زینب: توزیع کتاب و ترویج فرهنگ مطالعه را در داخل تقسیم اوقاتهای ما گذاشتیم. همیشه ماه یک بار ما تمام کلستر را جمع میکنیم و کتابهای ما را به یکدیگر تحفه میدهیم. این را در تقسیم اوقات ما ماندیم، ولی از یکی از ایدههایی که ما آن در داخل گروه ما پرورش دادیم که در کل مشمول تقسیم اوقات ما نمیبود، پنجشنبه بازارها بود.
در کل اسم اصلیاش چهارشنبه بازار بود، ولی ما آن را کمی ارتقا دادیم و پنجشنبه بازار کردیم. در پنجشنبه بازار همهی ما یکجای میشدیم، از هنرهایی که خود ما داشتیم، مثلا یکی بلد بود که گوشواره جور کند یا طور مثال با مهرهها بیگ جور کند، یکی ما بلد بودیم که آشپزی کنیم، یکی ما بلد بودیم که به گونهی مثال یک گیم را ترتیب بدهیم. اینها را همهی ما جمعآوری کردیم. یک تقسیم اوقات جور کردیم. در کل یک مکان مشخص را برایش انتخاب کردیم. حتا مالیه جمع کردیم. یک روز را مشخص کردیم و در آنجا پنجشنبه بازار را افتتاح کردیم. در آنجا از خواهران و مادران همهی ما دعوت کردیم. حتا از استادان آقا نیز دعوت کردیم که بیایند و در آنجا ببینند که چی شاهکارهایی از دست دختران بر میآیند.
رویش: شما در کنار فعالیتهای هنری، این کارهایی که یاد کردید، مثل پنجشنبه بازار یا توزیع کتابهای تان، برنامههای آموزشی هم دارید که دختران دیگر یا بزرگسالان را آموزش بدهید؟
زینب: بلی، در یکی از گروههایی که خود ما ترتیب دادیم، البته مربوط گروه نویسندگی میشود، هر جمعه دختران را میخواهیم تا از نوشتههای شان رونمایی بکنند. نوشتههایی که سر آن زحمت کشیدند و تجربیاتی که داشتند. هر جمعه دختران در یک جای در مکتب خود ما جمع میشوند و از همان نوشتههایی که داریم، برای بقیه میخوانیم و در عین حال یکی از دوستانم(زهرا امینی) ایشان مسوولیت این را دارد که دختران را تدریس بکند. یک سری اساس و پایههایی که در مورد نویسندگی و ژورنال نویسی و داستان کوتاه نویسی است، آنها را برای آنها یاد میدهد تا آنها بتوانند گفتههای شان را در قالب نوشتن به بقیه برسانند.
رویش: در کنار فعالیتهای دیگر تان ورزش هم میکنید؟ (ورزش منظم، داخل تقسیم اوقات)
زینب: بلی، در آغاز این که ورزش بکنیم، همهی ما یکجای شدیم، چون توپ نداشتیم، کل ما پیسهی ما را جمع کردیم. ۵ افغانی، ۱۰ افغانی، هر کس به اندازهی توان خویش پیسه انداختیم و برای خود یک توپ خریدیم. سر از همان روزی که برای ما توپ خریدیم، هر صبح دخترانی که به ورزش علاقه دارند، جمع میشوند و یک گروه مشخص را جور کردیم، همهی شان فوتبال بازی میکنند. در کنارش، دوستم (مهدیه جان) دختران را تشویق میکند، به طور مثال چیزی مانند تربیت بدنی برای آنها درس میدهد. هر صبح همهی ما برای نرمش/ گرمش، صحن حویلی را خیز میزنیم. در آنجا ورزش میکنیم و در کل در یک فضای سربسته به کارهای ما به صورت جمعی میپردازیم.
رویش: در جز برنامههای گروهی- جمعی تان در کلستر ایجوکیشن طرح برگزاری جشن سال ۲۰۳۵ میلادی در بند امیر را دارید. شما برای این جشن چقدر آمادگی دارید، چقدر احساس میکنید که زمینه برای برگزاری این جشن تا سال ۲۰۳۵ میلادی آماده میشود؟
زینب: بگذارید که از اینجا شروع کنم، روزی که این ایده مطرح شد، در کل، همه از شدت شوق پرواز میکردند. از دختران میپرسیدیم که تو چی کار میکنی. با چی قسم روحیه در بندامیر بامیان میآیی. در سال ۲۰۳۵ میلادی با چی رقم یک Attitude تو میآیی و خودت را نشان میدهی. در آنجا دختران نظرات مختلفی داشتند. یکی میگفت که من داکتر میشوم، به گونهی مثال با موترم در آنجا میآیم. یکی میگفت که من انجنیر میشوم. به گونهی مثال یکی میگفت که من رهبر میشوم. در کل همهی شان این امیدواری را به آن روز داشتند. هرگز از آن وقت نمیگفتند که من نمیتوانم. همهی شان بسیار امید فوقالعادهای داشتند و در کل چیزی را که من در وجود آنها میبینم، اینگونه است که هیچ کدام شان برای رسیدن به آن روز و بزرگ از آن روز حتا برای یک ثانیه هم تردید نمیکنند.
رویش: چی کار میکنید؟ به طور مشخص شما در گروه خود تان (در گروه کاکتوس) و در کلستر تان برای تحقق این برنامه، برای برگزاری این جشن در سال ۲۰۳۵ میلادی چی کار مشخصی را دارید انجام میدهید که فکر میکنید تا ۱۰ سال دیگر بخش بسیار مهمی از کارها توسط شما انجام میشود؟
زینب: در گروه کاکتوس هفتهی یک بار که جلسه داریم، هر روزی که جلسه داریم، در آنجا مطرح میکنیم. قبل از این که جلسه را شروع کنیم، به تک تک میگوییم که رویای تان را به یاد بیاورید. هدفهایی که دارید، آنها به یاد بیاورید. هر روز به آنها را به خود تان یادآوری کنید. در عین حالی که شما زندگی روزانهی تان را پیشرو دارید، هرگز رویا و هدف تان را از یاد نبرید. هر روزی که ما از خواب میخیزیم، تعهد داریم که به خود ما یادآوری بکنیم که رویای ما چیست، هدف ما چیست و هر روز برای رسیدن به هدف ما تلاش میکنیم.
وقتی که در یاد ما باشد، در هر راهی که باشیم، به هدف ما نزدیک میشویم. در گروه کاکتوس، بعضی وقتها، وقتی که یکی از دوستان ما، به گونهی مثال در یکی از درسها ضعیفتر میشود، میرویم، با او کمک میکنیم. به گونهی مثال ریاضی، همهی ما جزوههای خود را جمع میکنیم و برای او میدهیم یا مثلا مارکر یکی از استادان ما را قرض میکنیم و برایش مورد به مورد نشان میدهیم یا مثلا اگر در خانه مشکل داشته باشد، با همدیگر کمک میکنیم. با والدین یکدیگر گپ میزنیم.
رویش: برای این که شما بتوانید به معنای واقعی کلمه رهبری را تا سال ۲۰۳۵ میلادی در درون جامعهی تان از یک ایدهی ذهنی به یک واقعیت عملی تبدیل بکنید، از لحاظ توانمندیهایی که برای رهبری ضرورت است، هم خود تان را در همان مرتبه رسانده باشید. واجد صلاحیتهای رهبری باشید. در زمان ما شما این صلاحیتها را با تحصیل کسب میکنید. مثلا باید در یک رشتهی اختصاصی مدارج بسیار بالا و معتبری از علم را به دست آورده باشید تا بتوانید در جامعه تان رهبری درست کنید. برای این به طور طبیعی حالا شما به تحصیلات عالی در کشورها یا دانشگاههای خوب و معتبر ضرورت دارید. برای رفتن به دانشگاههای معتبر به بورسیه ضرورت دارید. ما امکاناتی را که در افغانستان داریم، به حدی نیست که بتواند زمینهی تحصیلات عالی خوب را برای ما فراهم کند. زینب و سایر دوستانش در گروه کاکتوس، در کلستری که شما دارید، چقدر برای این هدف تلاش میکنید، هدف میان مدتی که شما را به هدف درازمدت تان (رهبری زنانه) نزدیک کند، برای گرفتن بورسیهی تحصیلی، برای درس خواندن و به دست آوردن یک درجهی دانشگاهی معتبر چقدر خود را آماده میسازید؟
زینب: در این عرصه هم همانگونه که گفتم، همیشه وقتی که سر درسها مینشینیم، به همدیگر تذکر میدهیم که باید با انگیزه درس بخوانیم. از استادان ما کمک میگیریم. همیشه در درسهای ما مستحکم در پی درسهای ما هستیم. به گونهی مثال، همانگونه که گفتم، هرگز نمیگذاریم که حتا یکی از دوستان ما احساس بکند که در درسها ضعیف است. همیشه در عرصهی درسها با همدیگر کمک میکنیم. هدف میانمدت ما یعنی گرفتن بورسیه در یکی از کشورهای خارجی و ادامه دادن تحصیلات ما همیشه در ذهن آنها این را پرورش میدهیم تا یاد شان نرود که چی هدفی دارند.
رویش: چقدر رشد تان در این زمینهها برای خود تان قناعتبخش است؟ مثلا زبان انگلیسی، مضمونهای مثل کیمیا، فزیک، ریاضی را وقتی که میخوانید، درسی را که میگیرید، فعلا به حد کافی شما را امیدوار میسازد که بتوانید واجد تمام آن شرایطی باشید که بورسیهی تحصیلی به دست بیاورید؟
زینب: برای فعلا وقتی که به این قضیه فکر میکنیم، تلاش میکنیم که تا آخرین حد ممکن تلاش ما را داشته باشیم. درست است که نمیتوانیم که تمام مضامینی را که قبلا در مکتب میخواندیم، از آنها بهره ببریم، ولی یکسری موضوعاتی که نیاز است، آنها را یاد میگیریم. ریاضی، فزیک، بیولوژی و کیمیا اساسات پایهای هستند. اینها را باید یاد داشته باشیم.
رویش: آیا زمینهها و امکانات لازم را برای این که بتوانید در این رشتهها خوب رشد بکنید، در اختیار تان دارید؟
زینب: بلی، استادان ما خیلی در این عرصه تلاش میکنند. در عین حال همیشه ما را به درس خواندن ما تشویق میکنند. بعضی وقتها، وقتی که با شرایط دشوار گرفتار میشویم، بعضی از دوستان ما قادر نیستند که در کلستر بیایند، مثلا خانوادهی شان آنها را نمیگذارند که در کلستر بیایند و درس شان را ادامه بدهند. بعضی وقتها ما با این موضوعات دست و پنجه نرم میکنیم، ولی تا آخرین لحظه در کنار آن دوستان ما میمانیم. با پدر و مادر شان صحبت میکنیم که آنها را راضی بسازیم که دختر شان را بگذارند که برای هدف و رویای شان تلاش بکند. زمینهها با زحمات شما و تلاش دوستان دیگر ما برای دختران مساعد شده تا بعضی از مضامین اساسی از شان بهرهبرداری شود.
رویش: در سخنهایت یک رگهی بسیار نیرومندی از خوشبینی و امیدواری دیده میشود. احساس میشود که در یک فضای کاملا مساعد، در یک فضای کاملا موافق و سازگار با رویاهای خود داری کار میکنی و هیچ مانع و تهدیدی را در برابر خود نمیبینی. احساس میکنی که اگر موانع هم است، این موانع به راحتی از سر راهت برداشته میشود؛ اما ممکن است که خیلیها باشند که با این فضا و شرایطی که تو هستی، آشنا نباشند و فکر کنند که تو داری مثلا خود را فریب میدهی. واقعیت غیر از آن چیزی است که تو میبینی:
شتر در خواب بیند پنبهدانه
گهی کبکب خورد، گهی دانه دانه
کس تو را در ملکت آدم حساب نمیکند، تحقیر میکند، توهین میکند. تو از جشن ۲۰۳۵ گپ میزنی، از ۱۰۰۰۰ نفر که در بند امیر میخواهی. چرا باید خود را فریب بدهی؟ این در واقع همان «Limiting Beliefs» است که شما در امپاورمنت میخوانید که میآید و رویاهای شما را میکشد. تو به عنوان یک شاگرد امپاورمنت، به عنوان یک کسی که تمرین میکنی، در برابر این تردید چی میگویی؟ واقعا حس میکنی که راستی داری خود را بازی میدهی، « Pretend» میکنی، وانمود میکنی یا نه راستی راستی زینب زندگی را راستی شاد میبینی، راستی راستی دلیلی برای خوشبینی خود داری؟
زینب: شاید واقعیت یک چیز دیگری باشد. شاید برای فعلا واقعیت توسط مردمی مانند طالبان رقم زده شود، ولی در کل من آیدیالم را دارم. آیدیال من یعنی واقعیتی که قرار است خودم بسازم و آنجا من مسوول هستم. مسوول آیدیال یا آینده یا واقعیتی که با دستان خودم ساخته میشود. من همیشه خوشبین هستم و خوشبین میمانم. چون من آیدیالم را دارم. شاید برای فعلا اوضاع آنقدر خوشبینانه نباشد، ولی من هرگز خوشبینی خودم را نسبت به آیندهای که قرار است خودم با دستان خودم بسازم، از دست نمیدهم.
رویش: حالا تو ممکن است که بگویی من هرگز از دست نمیدهم، ولی دیگران میگویند که تو داری با این نوع تصویر خوش و شاد ایجادکردن هم خود را فریب میدهی و هم دیگران را. چرا باید بر نقطهی درد ناخن نگذاری؟ چرا واقعیت را صریح و عریان اعتراف نکنی؟ چرا نمیگویی که نه وضعیت خیلی بد است، وضعیت خیلی سخت است؟ تا دیگران باور کنند بر سختی وضعیت تو، در حالی که تو این تصویری را که ارایه میکنی، ممکن است هیچکسی به داد تو نرسد، هیچکسی با تو همدردی نکند، بگوید که خوب وقتی که اینطوری است، زینب میتواند مشکل خود را رفع کند. زینبی که برای جشن آمادگی میگیرد، چی ضرورت دارد که ما به او کمک کنیم.
زینب: زینب و تمام دوستانش، کسانی هستند که به بقیه نیازی ندارند. ببینید در اینجا، این کسی که مرا منع میکند از درسخواندن، منع میکند مرا از پردازش آن رویایی که من در سر دارم، کسی نیست که قرار باشد ۱۰ سال بعد در مقابل من بایستد. چون آن زمان، زینب، زینبی است که قویتر از هر وقت دیگری است. آن زینب ۱۰ سال تمام برای رسیدن به رویایش، برای تحقق رهبری زنانه تلاش کرده. نه تنها برای توانمند ساختن خودش، بلکه برای توانمندساختن جامعهاش تلاش کرده. آن زمان، زمانی نیست که کسی قادر باشد تا واقعیت را تغییر بدهد.
رویش: حالا میگوید که به جای این که تو برای رویایی که ۱۰ سال بعد است، نسیه تلاش میکنی، برای واقعیتی که فعلا هست، تلاش کن و این را تغییر بده. برو در سر سرک ایستاد شو، شعار بده، زنده باد و مرده باد بگو. سینه سپر کن. میگوید که چون شهامت و جرأت این را نداری که در برابر واقعیت ایستاد شوی، در خیالات خود زندگی میکنی. تو داری در حقیقت از واقعیت فرار میکنی، در خیالات فردا پناه میبری. برای این شخص چی میگویی؟
زینب: من هیچ ثانیهای توقف نکردهام. من هیچ ثانیهای سکوت نکردهام. من هر لحظه، حتا همین لحظه برای رسیدن به هدفم، رسیدن به رویایم تلاش میکنم و هر لحظه برایش کار میکنم. شاید برای فعلا راه این را که در مقابل شان سینه سپر کنم، انتخاب نکردم. این راه را من انتخاب نکردم، چون میبینم که این راه راهی نیست که مرا به رویایم برساند. رویای من توسط همکاری من با دختران دیگر، توسط توانمندساختن خودم به دستم میآید، نه با سینه سپر کردن در مقابل کسانی که برای فعلا خیال میکنند که آینده و آیدیال را تغییر داده میتوانند.
رهبری فردا یعنی این که چیزی را که هستم، چیزی را که قرار است من در آینده باشم، با همان دستها آینده را بسازم. برای فعلا شاید واقعیت تلختر از چیزی باشد که من حتا تصورش را میکنم، ولی هیچ ربطی به من ندارد. برای فعلا مسوولیت من، برای فعلا تمام کاری را که من دارم، این است که برای توانمندساختن خودم و جامعهام تلاش بکنم. فردا مال من است. فردا وظیفهی من است که آن را بسازم. برای فعلا به واقعیتی که برای فعلا هست، کاری ندارم.
رویش: حالا پذیرفتن این واقعیت به معنای تسلیمشدن در برابر این واقعیت است یا نه پذیرفتن به معنای عبورکردن از این واقعیت است؟
زینب: نخیر. هرگز نبوده و هرگز هم نخواهد بود. برای فعلا با قبول کردن این که من در این رقم حالت زندگی میکنم، خودم را به آیندهای که دارم، نزدیک میکنم. هرگز این واقعیتهای تلخی که برای من و جامعهام اتفاق میافتد، حتا به اندازهی سر سوزن بالای آیدیالی که من دارم، تأثیر نمیگذارد.
رویش: با همین توانمندی که تو حالا از آیندهی خود گپ میزنی، فکر میکنی که پدر و مادرتدر کنارت چقدر با تو همراهی میکند؟ چقدر تو را میگوید که زینب خیلی زیاد عجله داری، خیلی زیاد با قدرت خاصی راه میروی که ما با تو همراهی کرده نمیتوانیم؟
زینب: بعضی وقتها میگویند. میگویند که زینب خیلی عجله داری. من هم در جواب شان اینگونه میگویم: من برای رسیدن به آرزوهایم، برای رسیدن به رویاهایم، هرگز عجله نمیکنم. من در راهی که انتخاب کردهام، با صبوری راه میروم و حتما هم به آن میرسم. شاید بعضی وقتها شوق و علاقهای که من نشان میدهم، خیلی زیاد باشد، ولی در کل هرگز برای رسیدن به رویایم از حد و مرزها نمیگذرم. من راهی که دارم، کاری که میکنم و مسوولیتی را که دارم، در راهش و در جایش انجام میدهم و در آخر نتیجهاش آیدیالی است که من همیشه در مغز داشتهام.
رویش: برای همین پدر و مادرت که به هر حال تو را تا به همین جا را همراهی کردند/ آمدند، به عنوان یک پیام، پیامی از سر سپاسگزاری، از سر شکرگزاری، چی میگویی؟
زینب: برای شان میگویم که پدر و مادرم، من بسیار از شما متشکر هستم که مرا به وجود آوردید. این را بدانید که زینب، زینبی خواهد شد که مستحق تمام زحمات شما بوده و خواهد بود.
رویش: برای دختران دیگری که منتظر یک جرقهای هستند از همین نوع خوشبینیای واقعبینانه که زینب دارند که هم احساس کنند که بلی واقعیت درشت است، ولی آیدیال من قدرتمندتر از این واقعیت است. برای آنها چی پیام داری؟
زینب: برای شان این پیام را میرسانم: دختران افغان، دخترانی هستند که درست در شرایط تلخی جوانه زدند، مانند یک نیلوفر در شرایط بسیار سختی جوانه زدند، ولی هرگز تن به از دست دادن امید شان نمیدهند. آیدیالی که قرار است توسط اینها ساخته شود، آیدیالی که قرار است توسط دستان همین رهبران فردا ساخته شود، بسیار قویتر و مستحکمتر از این واقعیت تلخ است.
رویش: تشکر زینب جان، نیلوفری که در سختی جوانه میزند!
زینب: ممنون استاد!
رویش: خداحافظ تان.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه