اعتماد (۱۴)؛ گذشته را صلوات، آینده را احتیاط!

سال ۱۳۶۹، در صفحه‌ی خاطرات من، از دو منظرِ به‌ظاهر جدا، اما در باطن سخت به‌هم‌پیوسته، سالی تعیین‌کننده و آموزنده است: از یک‌سو، «مکتب» در تجربه‌ی شخصی‌ام به‌مثابه‌ی یک راه تازه و یک امکان بدیل ظاهر شد؛ راهی که بعدها در زبان امپاورمنتی آن را با تعبیر «Alternative Pathway» یا «کاریدور بدیل» نیز شناختم. از سوی دیگر، «حزب وحدت» در تجربه‌ی کلان‌تر جامعه‌ی هزاره، در مقام یک راه‌گشایی سیاسی و اجتماعی، همین معنا را در سطحی بسیار گسترده‌تر تداعی می‌کرد. امروز که پس از حدود سی‌وهفت سال به این دو تجربه نگاه می‌کنم، شباهت‌های ژرف و معنادار آن‌ها برایم روشن‌تر از هر زمانی دیگر دیده می‌شود. هر دو، در اصل، نوعی «کاریدور بدیل» بودند؛ یعنی راه‌روهای تازه‌ای که در دل بن‌بست‌های موجود باز شدند و به جامعه امکان دادند که بی‌آن‌که در همان گام نخست همه‌چیز را برهم بزند، جهت حرکت خود را تغییر دهد و به‌تدریج وارد افق دیگری از زندگی، فهم و سازمان‌یابی شود.

در تجربه‌ی جغتو، طرح «مکتب» نخست از سوی مسئولان سازمان نصر، هم در سطح محلی و هم در رده‌های بالاتر، مطرح شد و با سهم‌گیری برخی از تحصیل‌کردگان منطقه، چون صادق ظریفی، عنایت علی‌زاده، حکمت‌شاه جویا و شماری دیگر که تا صنف دوازدهم یا اندکی بیشتر و کمتر از آن درس خوانده بودند، رنگ عمل گرفت. ورود من به این جمع نیز از رهگذر آشنایی با استاد حکیمی اتفاق افتاد. این آشنایی و اتفاق، رفته‌رفته به شاهراه اصلی زندگی‌ام بدل گردید و در ساختن هویت و ماهیت مبارزاتی‌ام سهمی ژرف و ماندگار گذاشت. پشتیبانی‌های نخستین از طرح «مکتب» نیز بیشتر از سوی مسئولان خود جبهه‌ی جغتو فراهم می‌شد که اکثریت آن‌ها هم با روحیه و ذهنیت روحانی و آخوندی پرورش یافته بودند و هم خاستگاه فکری‌شان با نظام آموزش سنتی دینی و گرایش‌های ولایت‌فقیهی پیوند داشت.

با این همه، درست در متن همان فضا، «مکتب» به‌صورت یک راه بدیل سر برآورد. این راه در ظاهر، نظم موجود را به‌گونه‌ی مستقیم به چالش نمی‌کشید و ساختارها را یک‌باره برهم نمی‌زد؛ اما در باطن، زاویه‌ی نگاه را تغییر می‌داد و جامعه را آرام‌آرام از یک مدار به مداری دیگر می‌برد.

منظور من از «کاریدور بدیل» در تعبیرهای امپاورمنتی نیز همین است: راهی تازه که در دل یک ساختمان قدیمی باز می‌شود. انسان هنوز در همان بنا زندگی می‌کند. دیوارها و اتاق‌ها و مناسبات گذشته هنوز بر جا اند و چیزی به‌صورت دفعی و انقلابی فرو نمی‌ریزد؛ اما در میان همان ساختار آشنا، ناگهان دهلیزی گشوده می‌شود که آدمی را به سمت افق دیگری رهنمایی می‌کند. «مکتب» در برابر «مدرسه» برای من دقیقاً چنین معنایی داشت. این طرح در آغاز نه برای برهم‌زدن تمام مناسبات موجود بود و نه در ستیزی آشکار علیه سنت‌های جامعه برمی‌خاست. آنچه پیش از هر چیز دگرگون می‌شد، «جهت» و نوع نگاه بود؛ افقی بود که در برابر چشم نسل تازه گشوده می‌شد. جامعه، بی‌آن‌که در همان گام نخست همه‌ی بنیادهای خود را واژگون کند، به‌آهستگی با نوع دیگری از آموزش، نوع دیگری از آگاهی و در نتیجه با نوع دیگری از زندگی آشنا می‌شد.

در همین‌جا، مفهوم دیگری نیز مطرح می‌شود که در اصطلاحات امپاورمنتی از آن با نام «مجاورت‌های ممکن» یا «Adjoining Possibilities» یا «Adjusting Possibilities» یاد می‌شود. «مجاورت‌های ممکن» به آن دسته از تمهیدها و رویکردهایی اشاره دارد که در تطبیق یک استراتژی، راه را برای جاافتادن و پیش‌رفتن آن هموار می‌کنند، بی‌آن‌که در ظاهر با محیط و زمینه‌ی موجود درگیر شوند یا احساس بیگانگی و ناهماهنگی پدید آورند. نقطه‌ی قوت این رویکردها در همین است که با شرایط و اقتضاهای محیط سازگار می‌افتند و از دل همان شرایط، امکان حرکت به سوی افق تازه را فراهم می‌سازند.

برای نمونه، اگر «مکتب» را در زندگی یک کودک به‌مثابه‌ی یک «کاریدور بدیل» ببینیم، لباس و کفش تازه‌ای که در روز اول مکتب می‌پوشد، یکی از همین «مجاورت‌های ممکن» است. خانواده با توسل به همین رویکرد کوچک اما اثرگذار، ورود کودک به فضای مکتب را برای او به تجربه‌ای شیرین، دل‌پسند و امیدبخش تبدیل می‌کند. روز دوم، کودک با معلم و صنف و چوکی و هم‌صنفان خود آشنا می‌شود. در روزهای بعد، این آشنایی اندک‌اندک به انس و عادت بدل می‌گردد و راه مکتب، رفته‌رفته، جای خود را در جان و زندگی او باز می‌کند. آن‌گاه همین راه، در گذر دوازده سال و هجده سال و بیست سال، می‌تواند او را به انسانی دانش‌آموخته، متخصص و اثرگذار در یکی از عرصه‌های علمی بدل سازد.

بخش بزرگی از تدبیرها و تمهیداتی که سبب شدند «مکتب» در جغتو جا باز کند، شاگرد جذب کند، راه بیفتد و به کار خود ادامه دهد، از همین جنس بودند. یعنی از جنس راه‌حل‌هایی که نه در رویارویی دفعی و ویران‌گر با نظم موجود، بلکه در مجاورت آن قرار می‌گرفتند. این امکان‌های مجاور، همان روزنه‌های کوچک اما اثرگذاری بودند که به طرح مکتب اجازه می‌دادند در کنار ساختار موجود رشد کند، خود را با شرایط و اقتضاهای محیط هماهنگ سازد، از سد مقاومت‌ها با احتیاط عبور کند و بی‌آن‌که حساسیت‌های سنگین و بازدارنده برانگیزد، گام‌به‌گام جای خود را در زندگی مردم باز نماید. به تعبیر دیگر، «مکتب» از راه انکار کامل جامعه پیش نرفت؛ بلکه از راه گشودن امکان‌های تازه در متن همان جامعه حرکت کرد و درست همین‌جا بود که بعدها اثر عمیق و ماندگار خود را بر زندگی مردم بر جا گذاشت.

وقتی امروز در سطح جغتو به این سی‌وهفت سال نگاه می‌کنم، در واقع با سی‌وهفت نسل سنی مواجه می‌شوم که به‌جای رفتن به مدرسه‌های سنتی، به مکتب رفته‌اند. به‌جای آن‌که صرفاً در چارچوب علوم سنتی مذهبی آموزش ببینند، با علوم مدرن آشنا شده‌اند و از میان آنان، صدها و هزاران نفر در رشته‌های گوناگون علوم معاصر، در داخل و خارج کشور، به کادرهای تحصیل‌کرده‌ی دانشگاهی بدل شده‌اند. این دگرگونی، فقط به معنای افزایش شمار باسوادان یا فارغان دانشگاه نیست. ما امروز با جامعه‌ای روبه‌رو هستیم که در ساختار خانواده، در روابط اجتماعی، در فرهنگ عمومی، در زبان، در عادت‌ها، در الگوهای رفتاری و حتی در نحوه‌ی نگاه به خود و جهان، با گذشته تفاوتی بنیادین پیدا کرده است. این همان اثر درازمدت یک «کاریدور بدیل» است: شما در آغاز، فقط مسیر را عوض می‌کنید؛ اما در جریان زمان، همین تغییر مسیر، همه‌ی افق زندگی را دگرگون می‌سازد.

اهمیت این تحول را زمانی بهتر درک می‌کنیم که یک لحظه صورت بدیل آن را در ذهن خود مجسم کنیم: اگر در این سی‌وهفت سال، نسل‌های پی‌درپی جامعه‌ی ما همچنان به مدرسه‌های سنتی می‌رفتند و عمدتاً علوم مذهبی می‌آموختند، امروز به‌جای این شمار بزرگ از جوانان دانشگاه‌دیده و متخصص در حوزه‌های مختلف، با صدها و هزاران آخوند و آیت‌الله روبه‌رو می‌بودیم که با ذهنیت سنتی فقهی وارد جامعه می‌شدند و هر روز، در باب لباس و خوراک و آداب و رفتار و اخلاق و سیاست و مناسبات زن و مرد و تربیت کودکان و ازدواج و هنر و آموزش و ارزش‌های مدرن، برای تک‌تک افراد جامعه خط و نشان می‌کشیدند و تعیین تکلیف می‌کردند. آن‌گاه نه فقط چهره‌ی آموزش، که چهره‌ی تمام زندگی اجتماعی ما چیز دیگری می‌بود. از همین‌جاست که می‌توان فهمید تغییر یک «کاریدور»، در ظاهر چقدر کوچک و در باطن چقدر سرنوشت‌ساز است.

***

حزب وحدت نیز، در سطح کلان‌تر، برای جامعه‌ی هزاره کمابیش همان نقشی را بازی کرد که «مکتب» در مقیاس کوچک‌تر و محلی‌تر، در تجربه‌ی جغتو بازی کرده بود. این حزب نیز، در بنیاد خود، نوعی «کاریدور بدیل» بود که به‌صورت یک راه تازه در برابر جامعه‌ی هزاره گشوده شد تا از دل آن، بتواند از پراکندگی، جنگ‌های فرساینده‌ی داخلی، بی‌افقی سیاسی و ناتوانی در تبدیل‌شدن به یک نیروی منسجم و اثرگذار عبور کند. از همین رو، در دید من، حزب وحدت صرفاً یک تشکیلات تازه یا یک ائتلاف ساده‌ی سیاسی نبود؛ بلکه نوعی تغییر جهت در نگاه جمعی هزاره‌ها بود که می‌توانست آنان را از مدار فرسایش و تکرار، به مدار تازه‌ای از خودآگاهی و سازمان‌یابی منتقل کند.

این حزب درست در لحظه‌ای به سراغ جامعه‌ی هزاره آمد که بن‌بست سیاسی، سرخوردگی و فرسودگی، تقریباً همه‌جا سایه افگنده بود. نزدیک به یک دهه جنگ و نفاق داخلی، هم توان نظامی و سیاسی گروه‌ها را تحلیل برده بود و هم سرمایه‌ی روانی و اخلاقی جامعه را زخمی کرده بود. رهبران و قوماندان‌ها، هر یک در سنگر و محدوده‌ی خود، بخشی از توان جامعه را مصرف کرده بودند؛ اما حاصل نهایی برای مردم، بیشتر رنج و پراکندگی و بی‌اعتمادی بود و هیچ‌کس از آن به افق و اقتدار و امنیت چشم دوخته نمی‌توانست. در چنین وضعیتی، جامعه‌ی هزاره به یک راه تازه نیاز داشت؛ راهی که بتواند آنان را از این دور باطل بیرون بکشد و امکان دیدن خود را در قامت یک نیروی بزرگ‌تر و منسجم‌تر فراهم سازد.

تحقیر سیاسی هزاره‌ها در روند شکل‌گیری حکومت عبوری راولپندی، این نیاز را از سطح یک ضرورت درونی به سطح یک اضطرار تاریخی رساند. احزاب هفت‌گانه‌ی پشاور، در آن ترتیبات سیاسی، موجودیت و سهم جامعه‌ی هزاره را عملاً نادیده گرفتند و به‌گونه‌ای رفتار کردند که گویی این بخش از جامعه‌ی افغانستان نه در معادله‌ی قدرت جایگاهی دارد و نه در آینده‌ی سیاسی کشور حقی برای خود می‌تواند مطالبه کند. این نادیده‌گرفتن، فقط یک حذف سیاسی ساده نبود، نوعی تحقیر جمعی نیز بود که احساس بی‌پناهی و بی‌اعتباری را در میان هزاره‌ها تشدید می‌کرد. درست در همین نقطه بود که حزب وحدت، به‌مثابه‌ی یک «کاریدور بدیل»، معنا و ضرورت پیدا کرد.

در نگاه من، این تجربه دقیقاً مانند تجربه‌ی «مکتب» در جغتو بود. همان‌گونه که مکتب، در همان گام نخست، بی‌آن‌که همه‌چیز را ویران کند، جهت نگاه نسل تازه را تغییر می‌داد، حزب وحدت نیز در سطح جامعه‌ی هزاره، پیش از آن‌که همه‌ی مناسبات را یک‌باره دگرگون سازد، افق نگاه را تغییر داد. تا پیش از تشکیل حزب وحدت، بسیاری از نیروهای جامعه‌ی هزاره در محدوده‌ی گروه، قوماندان، منطقه، حساسیت‌های مذهبی، قومی و رقابت‌های درون‌فرقه‌ای خود زندانی بودند. حزب وحدت این امکان را پیش کشید که همه‌ی این نیروهای پراکنده، به‌جای آن‌که تنها از دریچه‌ی منافع محدود خود به جهان نگاه کنند، خود را در نسبت با یک «کل» بزرگ‌تر به نام جامعه‌ی هزاره، با منافع تاریخی، رنج‌های مشترک و آینده‌ی مشترک ببینند.

به این معنا، حزب وحدت تنها جمع جبری چند حزب و سازمان نبود. اهمیت اصلی آن در این بود که یک «زاویه‌ی دید» تازه پیشنهاد می‌کرد. این زاویه‌ی دید تازه، به هزاره‌ها می‌آموخت که اگر می‌خواهند در معادلات بزرگ سیاسی دیده شوند، باید نخست خود را از آفت تفرقه و پراکندگی نجات دهند. همان‌گونه که «مکتب» کودک را از مسیر سنتی مدرسه به راه تازه‌ای از آموزش و آگاهی می‌برد، حزب وحدت نیز جامعه‌ی هزاره را از مسیر فرساینده‌ی رقابت‌های داخلی به سوی نوعی هم‌گرایی سیاسی و خودآگاهی جمعی سوق می‌داد. در هر دو تجربه، آنچه در آغاز دگرگون می‌شد، پیش از هر چیز، «جهت» بود. ساختارها و نتایج بزرگ‌تر، بعدتر و به‌تدریج از دل همین تغییر جهت پدید می‌آمدند.

از همین‌جاست که من میان این دو تجربه، نسبتی عمیق‌تر می‌بینم. «مکتب» در جغتو، برای بخشی از جامعه، امکان آشنایی با نوع تازه‌ای از آموزش، آگاهی و زیستن را فراهم می‌کرد. «حزب وحدت» نیز در سطح کلان، برای جامعه‌ی هزاره امکان آشنایی با نوع تازه‌ای از سیاست، هم‌سرنوشتی و سازمان‌یابی را پیش می‌کشید. یکی در سطح تربیت و فرهنگ و دیگری در سطح قدرت و سیاست؛ اما هر دو، در اصل، پیشنهاد عبور از یک وضعیت بسته و فرسوده به سوی افقی بازتر بودند. درست به همین دلیل، در نگاه من، هر دو تجربه می‌توانند در شمار تجربه‌های «کاریدور بدیل» قرار گیرند.

البته، همان‌گونه که «مکتب» در جغتو از طریق «مجاورت‌های ممکن» جا باز کرد و به‌تدریج خود را در دل جامعه تثبیت نمود، «حزب وحدت» نیز برای جاافتادن و عملی‌شدن، ناگزیر بود از همین جنس راهکارها بهره گیرد. یعنی نمی‌توانست یک‌باره همه‌ی زخم‌ها، کینه‌ها، رقابت‌ها و حساسیت‌های تاریخی را از میان بردارد. ناچار بود در دل همان واقعیت موجود حرکت کند و با همان رهبران، همان فرماندهان، همان خلق‌وخوها، همان خاطره‌های خون‌آلود و همان بی‌اعتمادی‌های انباشته راه برود. از این‌رو، حزب وحدت نیز در آغاز، بیشتر از آن‌که محصول یک پالایش کامل اخلاقی و سیاسی باشد، محصول یک ضرورت تاریخی و یک توافق برای عبور بود. با توجه به همین نکته است که من هم عظمت آن تجربه را می‌توانم ببینم و هم محدودیت‌های آن را از نظر دور نکنم.

حالا، وقتی پس از سی‌وهفت سال به تجربه‌ی حزب وحدت نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم خوب است تشکیل این حزب را صرفاً یک اتفاق سیاسی یا یک آرمان ناکام یا کامیاب تصور نکنیم. حزب وحدت را، بیش از هر چیز، نشانه‌ی لحظه‌ای بدانیم که جامعه‌ی هزاره، زیر فشار تحقیر بیرونی و فرسایش درونی، ناچار شد برای بقای سیاسی و حیثیت جمعی خود راه تازه‌ای باز کند. این راه تازه، هرچند پر از تناقض و دشواری بود؛ اما همان دهلیزی بود که جامعه را از یک وضعیت به وضعیتی دیگر رهنمون می‌شد. درست مانند «مکتب» که در ظاهر فقط یک راه تازه برای آموزش بود؛ اما در باطن بذر یک دگرگونی عمیق اجتماعی را در خود حمل می‌کرد. حزب وحدت نیز در ظاهر یک تشکل سیاسی تازه بود؛ اما در باطن حامل امکانی برای دگرگونی در فهم هزاره‌ها از خود، از جایگاه‌شان، و از نسبت‌شان با قدرت و آینده بود.

***

من در زمستان سال ۱۳۶۸، در کنار درس‌های صرف و نحو زبان عربی، فرصت خوبی داشتم تا خاطره‌ها و دریافت‌های استاد حکیمی را از نشست‌ها و رفت‌وآمدهایی که سرانجام به تأسیس حزب وحدت انجامید، بشنوم. استاد حکیمی با حوصله و دقت، یکی‌یکی و با جزئیاتی زنده و روشن از فضای هر نشست می‌گفت، از نظرها و موضع‌گیری‌های متفاوت افراد یاد می‌کرد، از بیم‌ها و امیدها و کشمکش‌هایی پرده بر می‌داشت که در دل آن گفت‌وگوها موج می‌زد. در میان این روایت‌ها، حکایت‌های نغز و نکته‌های آموزنده‌ای نیز می‌آورد که قصه‌هایش را هم دل‌پذیرتر می‌ساخت و هم برای من فهم آن رویدادها را عمیق‌تر می‌کرد.

در سال ۱۳۶۹، در همان حال که تجربه‌ی شخصی‌ام را به‌عنوان معلم در مکتب شهدا پی می‌گرفتم، باز هم این امکان را داشتم که تجربه‌ی کلان سیاسی جامعه‌ی هزاره را در قالب تأسیس حزب وحدت به دقت دنبال کنم. تأسیس حزب وحدت، به‌گونه‌ای آشکار، حال‌وهوا و فضای عمومی هزاره‌جات را دگرگون کرده بود. گویی نام وحدت، ناگهان به یکی از اصلی‌ترین موضوعات زندگی روزمره‌ی مردم بدل شده بود و در خانه‌ها و مسجدها و مدرسه‌ها و محفل‌های کوچک و بزرگ، از آن سخن می‌رفت. رادیو دری مشهد و رادیو تهران، در کنار رادیو بی‌بی‌سی و صدای امریکا، به مهم‌ترین مراجع خبررسانی تبدیل شده بودند و تقریباً همه می‌کوشیدند خبرها و گزارش‌های این تحول را یا بی‌واسطه از همین رسانه‌ها دنبال کنند، یا در نخستین فرصت، از زبان کسانی بشنوند که خود آن‌ها را شنیده و پی گرفته بودند. فضای عمومی چنان بود که انگار همه حس می‌کردند رخدادی فراتر از یک ائتلاف سیاسی ساده در حال شکل‌گیری است؛ رخدادی که می‌تواند بر سرنوشت جمعی مردم ما اثر بگذارد و افق تازه‌ای در برابر آنان بگشاید.

حالا که از فاصله‌ی سی و هفت ساله به تجربه‌ی حزب وحدت نگاه می‌کنم، بیشتر از پیش می‌فهمم که این تجربه، برای جامعه‌ی هزاره به یک جبهه، یک دسته، یا یک قلمرو محدود از درگیری‌های درون‌گروهی مربوط نمی‌شده، بلکه به افق کلان‌تری از حیات اجتماعی و سیاسی هزاره‌ها پیوند می‌خورده است. شکل‌گیری حزب وحدت، در معنایی عمیق‌تر، فقط یک ائتلاف سیاسی میان چند حزب و فرمانده و جریان متخاصم نبود، بلکه تلاشی بود برای ورود به یک «کاریدور بدیل» یا راهروی تازه برای عبور از بن‌بست‌هایی که جامعه‌ی ما سال‌ها در آن‌ها فرسوده شده بود. این تجربه، در عین حال، آزمونی بزرگ برای «اعتماد» نیز بود تا معلوم کند که آیا مردمی که زخم‌خورده‌ی سوءظن‌ها، رقابت‌ها، خون‌ریزی‌ها و کینه‌های متراکم بودند، می‌توانستند بار دیگر به هم نزدیک شوند و زیر یک سقف مشترک، آینده‌ی تازه را تصور کنند یا نه.

اولین گردهمایی قوماندان‌ها و رهبران احزاب شیعه و هزاره در بامیان، از همین منظر، برای من مجموعه‌ای شگفت‌انگیز از قصه‌ها و حکایت‌هاست؛ قصه‌هایی که در آن‌ها می‌توان رگه‌های گوناگون و متضادی از عاطفه، معصومیت و جهالت، رویا و ترس، دوراندیشی و خرد، ایمان و هوس، شوق و هیجان، وسوسه و غرور و خوش‌خیالی را به‌صورت هم‌زمان دید. بامیان در آن روزها فقط محل یک نشست سیاسی نبود؛ صحنه‌ای بود که در آن، بسیاری از لایه‌های روانی و اخلاقی و تاریخی یک جامعه، ناگهان کنار هم ظاهر می‌شدند. هر کس با گذشته‌ی خود آمده بود، با زخم‌های خود، با امیدهای خود، با محاسبه‌های خود و با تصوری که از فردا در ذهن داشت.

تا سال‌ها بعد، در رده‌های مختلف حزب وحدت، کسانی را می‌دیدم که خاطره‌ی روزهای نخست آن گردهمایی را با اشک و حسرت به یاد می‌آوردند. برخی‌ها از حس صمیمیت و یگانگی‌ای سخن می‌گفتند که در میان اکثریت قوماندان‌ها و مسئولان گروه‌هایی که آن‌جا کنار هم نشسته بودند، موج می‌زد. از ایمان‌داری و تقوای افراد یاد می‌کردند، از خلوص و تپش و عشق آنان سخن می‌گفتند، از این‌که وحدت و یکپارچگی مردم تا چه اندازه برای‌شان لذت‌بخش و شادی‌آفرین بود. احساس می‌کردند زخم‌ها آرام‌آرام التیام می‌یابند، دست‌ها دوباره در هم گره می‌خورند و دل‌هایی که سال‌ها از هم رمیده بودند، کم‌کم راه نزدیکی به هم را پیدا می‌کنند. از اشک‌هایی می‌گفتند که در آن نشست‌ها بی‌اختیار ریخته می‌شد، از دعاهایی که از عمق جان برمی‌آمد، از درد دل‌ها، از اعتراف‌ها، از اظهار پشیمانی‌ها و از آرزویی که در دل بسیاری زنده شده بود: این‌که شاید بتوان از دل این همه پراکندگی، سرانجام چیزی به نام «ما» را دوباره ساخت.

در عین حال، حقیقت این است که گردهمایی بامیان، فقط محل ظهور عاطفه و اخلاص نبود. در زیر این سطح روشن و امیدبخش، لایه‌های تیره‌تر و پیچیده‌تری نیز وجود داشت. کسانی بودند که از کردار و رفتار گذشته‌ی خود احساس ندامت داشتند و در فضای وحدت، به نوعی رستگاری اخلاقی می‌اندیشیدند. در کنار آنان، کسانی هم بودند که از گذشته‌ی خود هراس داشتند. بیم داشتند که اگر پرونده‌ها گشوده شود، مورد بازخواست جدی قرار گیرند. برای چنین کسانی، وحدت نه فقط یک آرمان، که نوعی پوشش و استتار نیز بود. کسانی هم به نقطه‌ی فرسودگی رسیده بودند. توان جنگیدن و مقاومت در برابر رقیب را از دست داده بودند و وحدت برای‌شان یک گریزگاه آبرومندانه بود. راهی بود که برای خروج از بن‌بستی که دیگر تاب ماندن در آن را نداشتند. ضعیفان بودند که در وحدت، سقفی برای قوت گرفتن می‌دیدند، قویانی بودند که در وحدت ابزار تازه‌ای برای چند برابر شدن قدرت خود می‌جستند. هر کس به گونه‌ای به وحدت نگاه می‌کرد و از آن چیزی می‌خواست.

در میان سران حزب وحدت، طبعاً کسانی هم بودند که افق‌های بلندتری در ذهن داشتند. برخی به حکومت و سیاست در مقیاسی فراتر از درگیری‌های محلّی می‌اندیشیدند. برخی، در ذهن خود، طرح‌های کلان مذهبی و اجتماعی می‌پروراندند. برخی به توسعه‌ی اقتصادی هزاره‌جات فکر می‌کردند و رویای راه‌اندازی طرح‌هایی را در سر داشتند که بتواند این سرزمین را از انزوای تاریخی بیرون بکشد. بامیان، در آن مقطع، به محل تلاقی همه‌ی این رویاها بدل شده بود؛ رویاهایی که بعضی از آن‌ها صادقانه و برخاسته از رنج مردم بود و بعضی دیگر، آمیخته با میل به نفوذ، سیادت و تثبیت جایگاه شخصی و گروهی.

از این‌رو، تجربه‌ی حزب وحدت را نمی‌توان با یک احساس یا یک تعبیر ساده فهمید. این تجربه، به همان اندازه که میدان همدلی و امید بود، میدان محاسبه و هراس و احتیاط نیز بود. شاید درست از همین‌جا است که نسبت آن با «اعتماد» روشن‌تر می‌شود. اعتماد، در زندگی جمعی، هرگز در فضای معصوم و تهی از منافع شکل نمی‌گیرد. اعتماد، غالباً در جایی ساخته می‌شود که ترس و نیاز و امید و حساب‌گری، همه با هم حضور دارند. انسان‌ها نه وقتی به هم نزدیک می‌شوند که از هر انگیزه‌ی دیگر خالی شده باشند، بلکه وقتی که با همه‌ی پیچیدگی‌های خود، به این جمع‌بندی می‌رسند که بدون یکدیگر راهی برای عبور ندارند. اعتماد، در چنین وضعی، نه یک فضیلت خالص آسمانی، بلکه یک ضرورت تاریخی و اجتماعی است؛ ضرورتی که اگر به آگاهی و مسئولیت اخلاقی گره نخورد، بسیار زود دوباره از هم می‌پاشد. من تازه، بعد از سی و هفت‌ سال، مجال می‌یابم که همه‌ی این تصویرها را در قاب وحدت دوباره و به صورتی روشن بازنگری و بازخوانی کنم.

***

قربان‌علی عرفانی در کتاب «از کنگره تا کنگره» از کسانی نام می‌برد که در طرح‌های نخستین برای وحدت گروه‌های شیعه و هزاره نقش داشتند. اما نکته‌ی تأمل‌برانگیز این‌جاست که بیشتر همین افراد، قوماندان‌ها یا آخوندهایی بودند که در گذر زمان، از مسیر حرکت حزب وحدت فاصله گرفتند و سرانجام آشکارا در برابر آن ایستادند. همین واقعیت، به‌تنهایی، نشان می‌دهد که تجربه‌ی حزب وحدت از همان آغاز، تجربه‌ای ساده، صاف، یک‌دست و عاری از تناقض نبود. این تجربه از دل لایه‌های پیچیده و درهم‌تنیده‌ای از امید و هراس، صمیمیت و بدگمانی، ضرورت و محاسبه و همراهی و رقابت سر برآورد. هرچه این قصه را با دقت بیشتری مرور کنیم، بیشتر درمی‌یابیم که شکل‌گیری و رشد حزب وحدت، در متن تحول سیاسی و اجتماعی جامعه‌ی هزاره، چه ابعاد ظریف و پیچیده‌ی عاطفی و ذهنی‌ای با خود داشته است.

در میان این نکته‌ها، یکی از جالب‌ترین و آموزنده‌ترین بخش‌های ماجرا، چگونگی برآمدن نقش بابه مزاری در همین روند است. در روایت‌هایی که قربان‌علی عرفانی، محمد محقق و محمد اکبری ارائه می‌کنند، می‌بینیم که بابه مزاری در نشست‌های مقدماتی سران گروه‌های نصر و پاسداران و نیز در گردهمایی قوماندان‌هایی که در پنجاب و لعل و بهسود و جاغوری برگزار می‌شد، حضور مستقیم ندارد. نام او نیز در پای هیچ‌یک از اعلامیه‌ها و توافق‌نامه‌های نخستین دیده نمی‌شود. نقش او در این مرحله، بیشتر از راه نمایندگانش و به‌گونه‌ای غیرمستقیم اعمال می‌شود. همین نکته، به‌ظاهر شاید یک جزئیات ساده به نظر برسد؛ اما در واقع معنای مهمی در خود دارد.

از نیمه‌های سال ۱۳۶۸ و با آغاز نشست‌های سراسری حزب وحدت در بامیان، سیمای رهبری بابه مزاری آرام‌آرام روشن‌تر می‌شود و حضور او در متن این حرکت، برجستگی بیشتری می‌یابد. این نکته نشان می‌دهد که حزب وحدت، در سیر شکل‌گیری خود، یک صورت‌بندی تدریجی و طبیعی داشته است؛ نه این‌که با رهبری‌ای از پیش تثبیت‌شده و هیأتی کامل و نهایی به دنیا آمده باشد. آنچه بعدها به قامت روشن‌تر حزب وحدت و به چهره‌ی برجسته‌تر رهبری بابه مزاری انجامید، محصول یک روند تدریجی و رو به رشد بود. روندی بود که در آن، بحث‌ها و کشمکش‌ها، نزدیکی‌ها و فاصله‌گیری‌ها، تردیدها و ضرورت‌ها، همه در کنار هم عمل کردند تا هم پیکر حزب وحدت آرام‌آرام شکل بگیرد و هم جایگاه مزاری در درون آن آشکارتر شود.

برای من، درست همین برآمدن تدریجی و همین روشن‌شدن مرحله‌به‌مرحله، یکی از آموزنده‌ترین حکایت‌های «کاریدور بدیل» در تحول سیاسی جامعه‌ی هزاره است. «کاریدور بدیل» همیشه از یک درِ بزرگ و آماده آغاز نمی‌شود، گاه از راهی باریک و کم‌پیدا شروع می‌شود که در آغاز، حتی چهره‌های اصلی آن نیز به‌روشنی دیده نمی‌شوند؛ اما همان راه باریک، اگر با ضرورت زمان و آمادگی جامعه پیوند بخورد، کم‌کم دهلیزی می‌شود که مسیر حرکت را عوض می‌کند. قصه‌ی حزب وحدت و چگونگی برآمدن مزاری در متن آن، برای من، از همین منظر یکی از زنده‌ترین و آموزنده‌ترین روایت‌هاست.

در کتاب قربان‌علی عرفانی به این نکته نیز برمی‌خوریم که نام «حزب وحدت»، چنان‌که او روایت می‌کند، از آغاز بر این حرکت گذاشته نشده بود. گویا در اجلاس سراسری گروه‌ها در بامیان، در سال ۱۳۶۸، همین جمعی که برای نمایندگیِ وحدتِ نیروهای پراکنده کنار هم نشسته بود، سرانجام نام خود را نیز از دل همان آرزو و همان معنا برگرفت. به این اعتبار، «حزب وحدت» فقط عنوان یک تشکیلات نبود؛ نامی بود که از یک ضرورت تاریخی برآمده و یک تمنای جمعی را نمایندگی می‌کرد که جامعه‌ی هزاره برای عبور از پراکندگی، فرسایش و بی‌افقی و رسیدن به افقی مشترک در زندگی سیاسی خود در سر پرورش می‌داد.

نقطه‌ی مشترکی که جنبه‌ی عملی و عینی داشت، «وحدت» و «دوری از پراکندگی و تشتت» بود. بقیه‌ی رویکردها، بیشتر به‌صورت آزمایشی، برای تحکیم همین خواست کلان در نظر گرفته می‌شد. به همین خاطر، «وجود» تازه‌ای که این «کاریدور بدیل» را برای هزاره‌ها به یک «هویت» تازه بدل می‌کرد، با اسم «وحدت» مورد توافق همه قرار گرفت: «ما باید وحدت کنیم؛ در غیر آن، موجودیت ما به خطر می‌افتد و نابود می‌شویم.»

در همین‌جا نیز «مجاورت‌های ممکن» را می‌توان به‌خوبی دید؛ این‌که چگونه در دل این کاریدور بدیل، برخی چیزها به‌سادگی مورد توافق قرار می‌گیرند و برخی دیگر بی‌هیاهو به کناری گذاشته می‌شوند. نخستین سند مورد توافق در حزب وحدت «میثاق وحدت» نام دارد. قربان‌علی عرفانی در کتاب «از کنگره تا کنگره» شرح رسیدن به مرحله‌ی امضای آن را به‌روشنی بیان می‌کند. او می‌نویسد: «سرانجام برای تحقق اتحاد کامل، نخستین گردهمایی عمومی و باشکوه خود را در تاریخ ۲۵/۴/۱۳۶۸ در مرکز بامیان دایر کردند. این گردهمایی هفت روز ادامه یافت و اعضای شرکت‌کننده پس از شانزده دور جلسه‌ی جدی و پی‌هم، تصمیم نهایی را مبنی بر اتحاد همه‌ی گروه‌ها اتخاذ نمودند و قطعنامه‌ای به عنوان «میثاق وحدت» در بیست ماده تدوین کردند و در طی مراسمی در مرقد میر سید علی یخ‌سوز، همگی آن را امضا کردند و سوگند وفاداری یاد نمودند.»

پس از آن، آقای عرفانی، مقدمه‌ی «میثاق وحدت» را نقل می‌کند که مشحون از ادبیات انقلابی، ایدئولوژیک و مذهبی است. بعد می‌رسد به ماده‌های اصلی آن که خیلی معنادار و تأمل‌برانگیز اند و در آن‌ها از «تداوم و تشدید مبارزه برای ایجاد حکومت اسلامی مبتنی بر قرآن و سنت و اصل ولایت فقیه» گرفته تا «جذب نیروهای سالم و متعهد شیعی بیرون از اتحاد»، «تلاش در جهت وحدت با تمام گروه‌های اسلامی برادران اهل سنت» و «مبارزه‌ی جدی با افکار الحادی و غیر اسلامی و التقاطی» شامل است. «میثاق وحدت» مجموعاً بیست ماده دارد که علاوه بر نکته‌های فوق، در آن‌ها از مبارزه برای سرنگونی رژیم کابل تا عدالت اجتماعی، رسمیت مذهب جعفری، شعارهای نه شرقی نه غربی، مقابله با اقطاب استکباری، همراهی با نهضت‌های اسلامی و آزادی‌بخش جهان و موضوعات بسیار دیگر سخن گفته می‌شود.

نکته‌ی تأمل‌برانگیز دیگر این‌جاست که حزب وحدت، در طول دوران حیات سیاسی خود، به بخش بزرگی از این مواد، هرگز به اندازه‌ی نیم ساعت وقت برای بحث و دقت و سرمایه‌گذاری اختصاص نداد و عملاً قسمت مهمی از آن‌ها را از مسیر کار خود کنار گذاشت. در عوض، مسایل کلان و عمیق دیگری را وارد میدان کرد که مفهوم «کاریدور بدیل» را در تاریخ تحول سیاسی و اجتماعی جامعه‌ی هزاره به‌گونه‌ای عمیق تثبیت و جاری ساخت.

برای مثال، چون اصل اساسی در حزب وحدت، انسجام نیروها و اجتناب از پراکندگی و تشتت بود، کسی به ماده‌ی اول این میثاق که از مبارزه برای ایجاد حکومت اسلامی مبتنی بر اصل ولایت فقیه سخن می‌گفت، حتی به اندازه‌ی یک ساعت نیز درنگ نکرد. زیرا عملاً همه می‌دانستند که این اصل، در آن مقطع، بیشتر به‌عنوان یک «مجاورت ممکن» برای تشفی خاطر مبارزان و آخوندهای پیرو ولایت فقیه، آرام‌بخش و تسکین‌دهنده است؛ نه آن‌که مسأله‌ی اصلی و محوری حزب وحدت باشد. هیچ‌کس در پی آن نبود که در جامعه‌ی افغانستان، با اکثریتی سنی‌مذهب، شعار تشکیل حکومت اسلامی مبتنی بر ولایت فقیه را به مسأله‌ی مرکزی تبدیل کند؛ اصلی که تازه در خود ایران نیز محل پرسش‌های فراوان بود.

به همین ترتیب، چون اصل بر وحدت و جلوگیری از تشتت و پراکندگی و نفاق بود، حزب وحدت بی‌اتلاف وقت هیأت خود را به سوی شورای نظار و احمدشاه مسعود فرستاد تا طرح هماهنگی و همسویی ملیت‌های محروم برای پایان‌دادن به انحصار قدرت و تأمین عدالت اجتماعی در افغانستان را پیش‌کش کند. یا ائتلاف با جنرالان شمال را روی دست گرفت تا آنان را در خروج از بدنه‌ی حکومت داکتر نجیب‌الله تشویق کند و زمینه را برای تشکیل جنبش ملی و اسلامی فراهم نموده و به کمک آن‌ها رژیم داکتر نجیب‌الله را ساقط کند و با قدرت و هیبت کامل وارد کابل شوند.

به همین ترتیب، حزب وحدت ماده‌ی ششم این میثاق را که از «مبارزه‌ی جدی با افکار الحادی و غیر اسلامی و التقاطی» سخن می‌گفت، با آوردن «جبهه‌ی مستضعفین» ــ که به زعم اکثریت پیروان ولایت فقیه از گروه‌های التقاطی به‌شمار می‌رفتند ــ عملاً نادیده گرفت. بعدتر، وقتی حزب وحدت وارد کابل شد، علاوه بر آن‌که پیش از آن با جنرالان شمال ائتلاف کرده بود که همه از بقایای حزب کمونیست محسوب می‌شدند، راه را برای پذیرش و جذب تمام کادرهای حزب دموکراتیک خلق در ارکان نظامی، سیاسی و اداری حزب وحدت باز گذاشت و از هرگونه صف‌بندی‌ای که باعث تجزیه و انشقاق در جامعه شود و نیروهای آن را تضعیف کند، جلوگیری کرد.

از این‌جا می‌توان دید که «مجاورت‌های ممکن» در تجربه‌ی حزب وحدت چگونه عمل می‌کردند: آنچه در ظاهر به‌عنوان اصول ایدئولوژیک و مذهبی در متن آمده بود، در عمل، هرجا که با خواست محوریِ وحدت و انسجام تعارض می‌یافت، به حاشیه رانده می‌شد و آنچه در ظاهر شاید با آن ادبیات سازگار نمی‌نمود، اگر به تحکیم وحدت کمک می‌کرد، به‌سادگی پذیرفته می‌شد. این دقیقاً همان سازوکار «کاریدور بدیل» است: محور اصلی، تغییر جهت و ساختن مسیر تازه است. بسیاری از عناصر دیگر، فقط تا جایی اهمیت دارند که به این مسیر کمک کنند.

***

در بامیان، تجربه‌ی آموزنده‌ی دیگری نیز شکل گرفت که امروز، از فاصله‌ی این همه سال، معنای آن روشن‌تر به نظر می‌رسد. در میان رهبران حزب وحدت، طرحی مطرح شد برای ارزیابی اشتباهات دوران جنگ‌های داخلی و جمع‌بندی تجربه‌های تلخ آن سال‌ها. در آغاز، خوش‌بینی بر این بود که اگر ریشه‌های درگیری‌ها به‌دقت بررسی شود، اگر تقصیرها و لغزش‌ها و خطاها بی‌طرفانه مرور شوند، شاید بتوان کدورت‌ها را کاهش داد، دل‌ها را به هم نزدیک کرد و راهی برای جلوگیری از تکرار آن فجایع در آینده گشود. بر همین اساس، هیأتی تشکیل شد تا بدون حب و بغض و کینه و پیش‌داوری، جنگ‌های داخلی را بررسی کند: این‌که جنگ‌ها چگونه آغاز شدند، چگونه توسعه یافتند، چه عواملی در شعله‌ورشدن آن‌ها نقش داشت، سهم هر جریان و هر فرد در آن چه بود و چه ضعف‌ها و کاستی‌هایی سبب شد که جامعه تا آن حد دچار کشمکش و فروپاشی شود.

اما هرچه این بررسی پیش‌تر رفت، نتیجه دردناک‌تر شد. هیأت به این جمع‌بندی رسید که هرچه بیشتر این زخم را می‌کاوند، درد و سوز آن بیشتر می‌شود؛ زخم‌ها نه تنها التیام نمی‌یابد، که تازه‌تر می‌شود و به‌جای آن‌که کدورت‌ها کم شود، امکان دارد کینه‌ها دوباره شعله بگیرد. این‌جا بود که رهبران حزب وحدت به یک تصمیم عملی و در عین حال بسیار معنادار رسیدند: اینکه پرونده‌ی گذشته را، دست‌کم در آن مقطع، بسته بگذارند، از خیر واکاوی تفصیلی خوب و بد بگذرند و برای عبور از آن مرحله، راه‌حل دیگری برگزینند.

فشرده‌ی آن تصمیم در یک عبارت عامیانه و بسیار گویا خلاصه شد: «گذشته را صلوات، آینده را احتیاط!» یعنی هرچه در گذشته رخ داده، با همه‌ی تلخی‌ها و زخم‌ها و خطاهایش، فعلاً باید کنار گذاشته شود؛ نه از آن رو که گذشته بی‌اهمیت است و نه از آن رو که همه بی‌تقصیرند، بلکه از آن جهت که هیچ‌کس کاملاً بی‌تقصیر نیست و اگر قرار باشد پرونده‌ها یکی‌یکی گشوده شود، شاید دیگر مجالی برای ساختن آینده باقی نماند. همان تعبیر معروف که: «اگر حکم شود که مست گیرند، در شهر هر آن‌که هست گیرند.»

این تصمیم، در ظاهر، یک تدبیر عملی برای مهار اختلافات بود؛ اما در معنایی عمیق‌تر، نشانه‌ی نوعی اعتماد ناپخته و محتاطانه نیز بود. رهبران حزب وحدت به‌جای آن‌که اعتماد را بر روشن‌سازی حقیقت و تصفیه‌ی صادقانه‌ی گذشته بنا کنند، آن را بر نوعی توافق تاکتیکی برای سکوت نسبت به گذشته استوار کردند. این کار، در کوتاه‌مدت، شاید برای عبور از بحران مفید و حتی ضروری بود؛ اما در عمق خود، بذر تناقضی را نیز حمل می‌کرد: اعتمادی که بر حقیقت استوار نشده باشد، هرچند می‌تواند برای مدتی همزیستی ایجاد کند، اما همیشه در معرض بازگشت سوءظن و بحران باقی می‌ماند. به بیان دیگر، آنان برای ساختن آینده، ناچار شدند بخشی از گذشته را در پرانتز بگذارند؛ اما گذشته‌ای که در پرانتز گذاشته شود، همیشه این احتمال را دارد که در فرصتی دیگر، با شدتی بیشتر، دوباره بازگردد.

در خزان سال ۱۳۶۹، برای عملی‌ساختن همین سیاست، هیأت‌هایی از حزب وحدت به مناطق مختلف هزاره‌جات اعزام شدند تا پایگاه‌های احزاب و گروه‌های گوناگون را با هم ادغام کنند. یک هیأت که در ترکیب آن سید علا رحمتی، محمد اکبری، سید احسانی یکاولنگی، امینی اشترلی و چند تن دیگر حضور داشتند، به جغتو آمدند تا پایگاه‌های سازمان نصر، پاسداران جهاد، شورای اتفاق و حرکت اسلامی را با هم یک‌جا کنند. من در برخی از نشست‌هایی که این هیأت با مسئولان جبهات غزنی داشت، شرکت می‌کردم و با هیجان و شادمانی، قصه‌ها و تحلیل‌های آنان را گوش می‌دادم. برای نسل ما، این صحنه‌ها فقط جلسات سیاسی نبود؛ نوعی تماشای تاریخ در حال شکل‌گرفتن بود. ما احساس می‌کردیم چیزی در حال دگرگون‌شدن است و شاید راهی تازه در برابر مردم ما باز می‌شود.

در آن نشست‌ها، از جمله سید احسانی با لحن آمیخته به طنز و حسرت، قصه‌های جالبی از جنگ‌های داخلی سازمان نصر با حرکت اسلامی در یکاولنگ تعریف می‌کرد و گاه با اشاره به سید علا رحمتی، یادآوری می‌کرد که چگونه نیروهای سازمان نصر و حرکت اسلامی بر سر یک نان خشک، سال‌ها با هم جنگیده بودند و چه اندازه خون ریخته شده بود. در همان فضا، سید علا نیز از جنگ‌های آقای اکبری با شورای اتفاق یاد می‌کرد؛ جنگ‌هایی که دامنه‌ی آن‌ها به آوارگی سید علی بهشتی و بی‌خانمانی صدها خانواده کشیده شده بود. این قصه‌ها، در ظاهر، گاه با شوخی و خنده و تعریض نقل می‌شدند؛ اما در زیر این لحن، تاریخی از رنج و خون و آوارگی خوابیده بود که هیچ شوخی‌ای نمی‌توانست تلخی آن را واقعاً بپوشاند.

در همان جلسات بود که داستان هیأت بررسی جنگ‌های داخلی و جمع‌بندی نهایی آن نیز نقل می‌شد و همان حکم مشهور «گذشته را صلوات، آینده را احتیاط» به‌عنوان فرمول عبور از گذشته تکرار می‌گردید. آن زمان، این تعبیر برای من نیز جالب و حتی هوشمندانه به نظر می‌رسید. بعدها، اما هرچه بیشتر در معنای آن تأمل کردم، بیشتر دریافتم که این جمله، هم نشانه‌ی بلوغ بود و هم نشانه‌ی محدودیت. بلوغ بود، چون رهبران ما فهمیده بودند که هیچ جامعه‌ای با ادامه‌ی انتقام و کینه نمی‌تواند خود را جمع کند. محدودیت بود، چون آنان هنوز به آن درجه از ظرفیت نهادی و اخلاقی نرسیده بودند که بتوانند حقیقت را نیز بی‌واهمه ببینند و در عین حال، آن را به آتش انتقام بدل نکنند.

شاید یکی از دشوارترین مراحل در زندگی هر جمع انسانی همین‌جا باشد: جایی که باید میان حقیقت و بقا، میان عدالت و امکان هم‌زیستی و میان بازکردن زخم و پوشاندن آن برای جلوگیری از خون‌ریزی بیشتر، راهی پیدا کند. رهبران حزب وحدت در آن مقطع، راه دوم را برگزیدند. آنان گذشته را به صلوات سپردند تا شاید آینده را با احتیاط حفظ کنند. اما از دل همین تجربه می‌توان فهمید که اعتماد، اگرچه گاهی با صلوات فرستادن بر گذشته آغاز می‌شود، در نهایت برای پایدارشدن، ناگزیر است روزی به بازخوانی صادقانه‌ی همان گذشته نیز برگردد. زیرا اعتماد، اگر فقط بر مصلحت بنا شود، ممکن است برای مدتی کار کند؛ اما اگر با حقیقت و مسئولیت و یادگیری همراه نشود، بیشتر شبیه آتش زیر خاکستر خواهد بود تا بنای استوار یک زندگی مشترک.

ادامه‌ی این حکایت، شاید بتواند گره این معما را اندکی بیشتر باز کند…

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000