هر روز میگذرد. روزها، هفتهها، ماهها و سالها همینطور میگذرد. همهچیز در حال گذر و تغییر است. فصلها یکی پس از دیگری میآیند. زمستان جای خود را به بهار میدهد، درختهای خشکیده دوباره سبز میشوند و شکوفه میدهند. حیوانات از خواب زمستانی برمیخیزند و به حرکت درمیآیند. در نهایت، انسانها هم تغییر میکنند. با فکرهای جدید، ایدههای تازه، کارهای نو، دستاوردها، هدفها و رویاهای تازه، زندگی میسازند.
پارسال هم با گذر ثانیهها، دقیقهها و ساعتها سپری شد و سال جدید فرا رسید. همه هدفهای نو داشتند و دارند و در مسیری تازه در حرکتاند. اما من احساس میکنم زمان برایم متوقف شده است. درست است که عقربههای ساعت هنوز در حرکتاند، اطرافیانم تغییر میکنند و خودم هم رشد میکنم؛ اما پنج سال است که هنوز در صنف نهم مکتب ماندهام.
هنوز همان دختری هستم که تا صنف نهم درس خوانده است. پس گذر این ساعتها برایم معنایی ندارد، تا زمانی که از نظر تحصیلی رشد نکنم و تغییری در زندگیام ایجاد نشود. حالا خودم را مانند درختی خشکیده میبینم؛ درختی که هرچقدر زمان بگذرد، تغییری نمیکند. اما اگر به این درخت رسیدگی شود، اگر بهار فرا برسد و نور آفتاب بر آن بتابد، دوباره سبز میشود و ثمر میدهد.
ما دختران هم به مکتب و آموزش نیاز داریم تا مانند درخت خشک نباشیم؛ تا با علم و هنر، دوباره سبز و شاداب شویم.
امسال هم سالی بود که با انتظار آغاز شد. منتظر روزی بودیم که گفته شود شما میتوانید آزادانه تحصیل کنید و به مکتب بروید؛ اما باز هم خبری نشد. پسران دوباره به مکتب رفتند و درس خواندند؛ اما درها همچنان به روی ما دختران بسته ماند.
کمکم زنان و دختران در جامعه نادیده گرفته میشوند. در کشور، در جامعه و حتی در خانوادهها به آنها توجه درست نمیشوند. خانوادهها پسرانشان را به درس تشویق میکنند؛ اما برای دختران کمتر حرفی از حمایت و تشویق گفته میشود.
گاهی احساس میکنم تمام تلاشهایم بیفایده است، وقتی میشنوم که اطرافیان میگویند: «دختران فرصتشان را از دست دادهاند و دیگر شانسی برای آموزش ندارند.» میگویند حتی اگر درسهای غیررسمی و آنلاین هم بخوانند، تفاوتی ندارد. میگویند که نه مدرکی در کار است و نه آیندهی شغلی آنها تضمین شده است.
وقتی این حرفها را میشنوم، به آیندهای مبهم فکر میکنم؛ آیندهای که زمانی پر از رویا و هدفهای بلند بود، اما حالا بسیاری از فرصتها و پلههای موفقیت در آن از بین رفته است.
امسال سالی بود که باید وارد دانشگاه میشدم؛ اما حالا وقتی کلمهی «دانشگاه» را مینویسم، برایم سنگین و دستنیافتنی به نظر میرسد. برای رسیدن به این هدف، از کودکی رویاپردازی میکردم و هر لحظه در انتظارش بودم. اما امروز، پنج سال است که زمان برایم متوقف شده، نه فقط برای من، بلکه برای همهی دختران کشورم.
امروز هم زمان زیادی را از دست دادهام و عقب ماندهام. امسال هم سالی است که با ناامیدی و نادیده گرفته شدن آغاز شد. هر ساعتش را با نگرانی برای آینده سپری میکنم؛ نگران خودم و نگران دخترانی که به پایان صنف ششم میرسند و دیگر نمیدانند چه کنند.
آنها در همان آغاز مسیر، از ادامه بازمیمانند؛ از جایی فارغ میشوند که هرگز فرصت کامل کردنش را ندارند. از حق آموزش محروم میشوند، در حالیکه هنوز در ابتدای راهاند.
حالا زمان برای ما دختران متوقف شده است. زمانی دوباره جریان پیدا میکند که درهای آموزش باز شود. روزی که تلاشهای ما، درسهایی که خواندهایم و زحمتهایی که کشیدهایم دیده شود. روزی که بتوانیم به مکتب برویم، کار کنیم و در ساختن جامعهی خود سهم داشته باشیم.
من هنوز به آیندهی روشن امیدوارم و در انتظار روزی هستم که ما دختران نیز دیده شویم؛ وگرنه، خیلی زود دیر میشود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه