نمیدانم از کجا و چگونه این روایت را شروع کنم؛ از نسلی که همیشه مظلوم بودند، از جمعیتی که همیشه خواستند صدایشان را خاموش کنند یعنی «دختران» و یا از زندگی خودم که همیشه به این قلب خستهام با یادآوری این دردها امید میدهم.
وقتی از این دردها سخن میگویم، فشار عمیقی را روی قلبم حس میکنم؛ حس میکنم که وقتی از این دردها سخن میگویم، حتی قلم با من همدردی میکند و کاغذ از شنیدن این دردهایم، سیاهی قلمم را بر خود خیلی سخت حمل میکند. من از دردهایی صحبت میکنم که کسانی همواره خواستهاند از شنیدنشان سرپیچی کنند و حتی کسانی که نمیخواهند این دردها در صفحهی تاریخ ثبت شود؛ چرا که اینها همان عاملان این دردها هستند.
اما امروز میخواهم از نسلی صحبت کنم که در طول تاریخ مظلوم بودند و همواره رویاها و آرزوهایشان به یغما رفته است؛ از نسلی که همواره کسانی زندگی را برایشان سخت کردند و آزادیای را که خداوند به همهی انسانها ارزانی داشته است از آنها ربودند؛ زیرا عاملان این دردها کسانی بودند که انسانیت، هدف خلقت و حتی فطرت خویش را فراموش کرده بودند.
بلی، نسلی که در دیار خویش غریب بودند و از حقوق انسانی خود محروم؛ نسلی که حتی اگر خیلی پراستعداد و انسانهای قویای بودند، باز هم باید در زمرهی محرومان قرار میگرفتند. آنها فکر میکردند با سلب حقوق این نسل، شاید بتوانند این جمعیت را از صفحهی تاریخ محو کنند تا فقط قدرت در دست خودشان باشد؛ اما این تنها خیالی باطل بود. نتوانستند و هرگز نخواهند توانست به این خیال خود برسند؛ بلکه همین کارشان باعث شد که این نسل غیور بیشتر رشد کند و از دل مشکلات، نادیدهگرفتنها و سلب حقوق انسانیاش قد بکشد. هنوز هم رشد میکنند و همواره با درخشندگی تمام رشد خواهند کرد و من در لحظهلحظهی زندگیام از اینکه متعلق به این نسل قدرتمند هستم، افتخار میکنم.
شاید امروز من نتوانم دردهایی را که نسل من متحمل شد بهصورت کامل درک کنم و شاید نتوانم دردها و مشقتهایی را که این نسل در طول تاریخ کشیده است در این کلمات جای دهم؛ بلکه این را یادآوریِ اندکی میدانم تا به دیگران منتقل کنم که این نسل چگونه در دیار خویش مظلوم بودند. آری، این همان نسل غیور هزارهها و جامعهی تشیع افغانستان است که همواره مورد بیتوجهی و ستم قرار گرفتند؛ اما باز هم مثل گلی هستند که در میان خارها رشد میکند. من به عنوان یکی از دختران هزاره سعی میکنم با کارهایم باعث افتخار این نسل بزرگ باشم؛ حتی در سختترین شرایطی که زندگی را برای دختران خیلی محدود کردهاند، در شرایطی که نمیخواهند دختران رشد کنند، بلکه میخواهند آنها را از حقوق ذاتیشان محروم کنند، صدای آنها را خاموش کنند و دختران را فقط پلهای برای رسیدن به قدرت شخصی خود قرار دهند. در شرایطی که حتی بیرون رفتن از خانه برای دختران خیلی دشوار است و باید قبل از بیرون رفتن هزاران خطر را بر جان بخرند و به هزاران مشکل فکر کنند؛ نکند در حین راه رفتن در کوچه و بازار آنها را به بهانههای ناحق دستگیر کنند، یا نکند کاری کنند که لکهی ننگی برای خانوادهیشان باشد، در شرایط سختی که حتی برخی خانوادهها نمیخواهند از دخترانشان حمایت کنند.
من امروز در جامعهای قرار دارم که نگاهی کاملاً تلخ و تنگ به دختران و زنان دارد و از هر طرف میخواهند صدایی از دختران شنیده نشود. میخواهند حقِ زندگی قشنگی را که خداوند برای آنها در نظر گرفته است از آنها بگیرند؛ مخصوصاً در شرایط کنونی که من در آن قرار دارم. حکومتی بر این جامعه حاکم شده است که فقط در ظاهر انساناند و به خیال خودشان میخواهند به نام دین – دینی که دستساختهی خودشان است – افراد محدود جامعه و مخصوصاً دختران را تحت قدرت حیوانی خود بگیرند. اینها کسانی هستند که تاریخ روزی از آنها حادثهای تلخ را نقل خواهد کرد و در صفحات روزگار، از آنها به بدترین شکلِ انسانیت یاد خواهد شد.
تاریخ روزی به آیندگان میرساند که در روزگاری، رویاهای یک نسل و دختران این جامعه به یغما رفت و آرزوها و اهداف آنها را مانند شیشه سنگ زدند و تکهتکه کردند؛ روزی که نه تنها حکومت افغانستان سقوط کرد، بلکه همراه با سقوط این نظام، رویاها و آرزوهای دختران و دیگر افراد این جامعه سخت به زمین خورد و این حاکمانی که فقط لباس انسان بر تن دارند، با کارهایشان نگذاشتند که آنها حتی همین رویاهای زمینخوردهی خود را از زمین بلند کنند.
ولی باز هم با افتخار میگویم که این نسل و دختران این نسل کسانی نبودهاند که نتوانند از زمین بلند شوند؛ بلکه هر بار قویتر از خاک بلند میشوند، چرا که هرگز تسلیم شدن و شکست را قبول نمیکنند.
من نمیدانم چه کسانی و چه وقت این نامهی من را میخوانند و چقدر با این حرفهای من موافق یا مخالفاند؛ اما من این روایت را از دلِ پردرد خود که رنج بیشمار کشیده است حکایت کردم. این تنها گوشهای از دردهایم است که همیشه در قلب خستهام جای گرفته است و فقط زمانی برای این دردهایم مرهم پیدا میکنم که کسی شوم که باعث افتخار این نسل بزرگ و تمثالی برای دخترانی باشد که هنوز میخواهند رشد کنند. برای این هدفم در تمامی لحظات زندگیام سخت میکوشم و هرگز تسلیم نخواهم شد.
تقدیم به شما که میخواهید شریک دردهایم باشید!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه