اعتماد (۸)؛ لایه‌های درونی سازمان نصر

پیش‌تر گفته بودم که دستان استاد حکیمی، مرا به حلقه‌ی سازمان نصر برد. امروز، وقتی از فاصله‌ی سال‌ها به آن روزها برمی‌گردم، می‌بینم که آن ماجرا فقط یک آشنایی ساده نبود؛ فقط این نبود که جوانی به درِ خانه‌ی مردی دق‌الباب کرده باشد و از همان در، راهی به یک جمع و جبهه پیدا کند. […]

Read More

روزهای ساده؛ اما پرمعنا

مشکلات، گاهی بزرگ‌ترین فرصت‌ها برای یادگیری، رشد و موفقیت‌اند. معمولاً زمانی با این مسائل روبه‌رو می‌شویم که وارد جامعه می‌شویم و با اجتماع ارتباط برقرار می‌کنیم. اما نکته‌ی مهم این است که با هر مشکل بسازی و از آن درس بگیری، نه این‌که آن را نادیده بگیری. باید قوی‌تر از قبل برخیزی و مهم‌تر از […]

Read More

روزهای تاریک و آینده‌ی روشن

کت و شلوارم را اتو کردم و مرتب آویزانش کردم. بوت‌های سیاهم را رنگ کرده و در بوت‌دانی گذاشتم. همه چیز آماده بود؛ قرار بود فردا روز بزرگی باشد و بی‌صبرانه منتظرش بودم. صبح زود از خواب برخاستم. تمام کارهایم را انجام دادم و به حمام رفتم. بعد از آن کمی به سر و وضعم […]

Read More

کابل بی‌زر، کابل بابرف

ساعت پنج بعد از ظهر بود. از صنف بیرون شدم و به مقصد خانه به راه افتادم. آسمان ابری بود و هوای سرد به شدت احساس می‌شد. هوا به قدری سرد بود که گویی هر لحظه امکان باریدن برف وجود داشت. بی‌اختیار کلمه «برف» به ذهنم آمد و آن را زیر لب تکرار کردم. همین […]

Read More

ولنتاین؛ روزی برای عشق و مهربانی

روز ولنتاین، روزی است که یادآور می‌شود عشق، زیباترین و ارزشمندترین احساس انسانی است. روزی است که در آن قلب‌ها به هم نزدیک‌تر می‌شوند، نه تنها به کسانی که عاشق‌شان هستیم، بلکه به همه‌ی انسان‌ها، به کسانی که در کنارمان هستند و لحظات زندگی را با هم می‌گذرانیم. این روز فرصتی است تا به عزیزان‌ […]

Read More