بیا نجنگیده نبازیم!

این روزها دلم برای بیدار شدن با صدای کبوترها تنگ شده است. روزهای سرد زمستانی را باید با صدای هشدار تلفنم از خواب بیدار شوم. امروز با هشداری که پنج امتیاز داشت، با خواب وداع گفتم. البته، بالاترین امتیاز را که ده امتیاز بود، از دست داده بودم. به هر حال، اولین مأموریت روزم را […]

Read More

دختری که رویاهایش در حصار بسته شد

در یکی از روزهای سرد پاییزی، دختری کنار پنجره نشسته بود و به مکتب خالی از دانش‌آموز خیره شده بود. سکوت مرگ‌باری در کوچه‌ها پیچیده بود؛ سکوتی که بوی تلخ محرومیت می‌داد. او کتاب‌های کهنه‌اش را در آغوش گرفته بود، کتاب‌هایی که روزگاری همیشه همراهش بودند و با صدای معلم و ورق زدن هرکدام آنها، […]

Read More

بهار، دختری از جنس امید و اراده

‎بهار نامی است که با خود تازگی، حرکت، و زنده شدن به همراه دارد. اما این‌بار، بهار فقط یک فصل یا واژه نیست؛ او دختری است که هیچ چیز نمی‌تواند سد راهش شود. زندگی برای او مانند جاده‌ای پرپیچ‌وخم است که مقصدش هرچند دور و دشوار باشد، اما ارزش پیمودن دارد. او دختری است که […]

Read More

بهار؛ امید و آغاز دوباره

با آمدن بهار، زمین نفسی تازه می‌کشد، آسمان آغوشش را برای نوازش شاخه‌های خسته باز می‌کند و هر برگ و غنچه، قصه‌ای از نو شدن را زمزمه می‌کند. انگار جهان فرصتی دوباره یافته تا از نو آغاز شود و من نیز با بهار نفس می‌کشم، رویاهایم را تکان می‌دهم، غبار ناامیدی را از دلم می‌زدایم […]

Read More

به یاد علی‌رضا آساهی؛ مردی از جنس اراده

چند روزی بود که اینترنت نداشتم و از چیزی خبر نبودم. وقتی اینترنت را وصل کردم و وارد فیسبوک شدم، چندین پست را رد کردم تا اینکه چشمم به خبری درباره‌ی درگذشت علی‌رضا آساهی، قهرمان دو مرتبه‌ای جهان و افغانستان، افتاد. متعجب شدم و باورم نمی‌شد. با دقت تمام نوشته‌ها را خواندم؛ اما همه‌ی پست‌ها […]

Read More