روایتی از 29 سال قبل

کنار مادرم، در اتاق گرم نشسته بودم. صدای آرامش‌بخش باران از پشت پنجره به گوش می‌رسید و نور کم‌سوی چراغ، سایه‌های نرم و ملایمی بر دیوارها می‌انداخت. مادرم با نگاهی عمیق و صدایی آکنده از خاطرات، روایتی از ۲۹ سال پیش را برایم تعریف کرد. آن‌چه را من حالا می‌نویسم، صورت نوشتاری و ترتیب‌یافته‌تری از […]

Read More

برای آغاز دوباره؛ سختی‌ها و شیرینی‌های یادگرفتن

امروز من صبح زودتر از همیشه از خواب برخاستم. آماده شدم تا وقتی‌تر در کورس برسم. امروز درس ما به صورت آنلاین است. من به این کلاس علاقه‌ی بسیار دارم. این صنف برای من چیزی فراتر از یک کلاس ساده است؛ جایی‌ست که انگیزه می‌دهد، باور می‌سازد، مسیر رشد را نشان می‌دهد و پنجره‌ای به […]

Read More

نسل پنجمی‌ها، بیایید زندگی کنیم؛ شاد و مفید!

پانزدهم آگست سال ۲۰۲۱، روزی است که همواره با تلخی در حافظه‌ی‌مان حک شده است؛ خاطره‌ای که حتی گذر زمان نمی‌تواند از ذهن ما بزداید. سقوط جمهوریت، آتشی بود که جرقه‌هایش سال‌ها پیش زده شد؛ روزی که «فرخنده» را بی‌رحمانه کشتند، «رخشانه» را سنگسار کردند، «تبسم» را سر بریدند، و انفجارهای پی‌درپی، حادثه‌ی دانشگاه کابل […]

Read More

بیایید تا زنده‌ایم قدر هم‌دیگر را بدانیم

جمله‌ای است که می‌گویند «یک دخترک نمی‌داند چرا آن را گفته است». این حرف شاید مستقیم و بدون ابهام نباشد و برای همین است که به جای تفکر در مورد آن فقط آن را با جواب سرسرکی که دختر حرف زدنش را نمی‌فهمد، پس پا می‌زند. شاید منظور یک دختر این باشد که به حرف‌هایش […]

Read More

بیایید از زندان مکتب بسازیم

امروز در یک روزنامه مطلبی در مورد زندان و مجرمانی که در آن به سر می‌برند خواندم. پس از مطالعه‌ی آن، در ذهنم سوالاتی شکل گرفت: اگر یک زندان تبدیل به مکتب یا آموزشگاه شود، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا در افغانستان این امر ممکن است؟ یا اگر در زندان آموزشگاه ساخته شود، آیا تأثیرگذار […]

Read More