سال ۱۳۶۸ از همان آغاز، سالِ پرقصهای بود؛ سالی که از یکسو در آسمانِ سیاستِ افغانستان هوا عوض شد و از سوی دیگر، در زمینِ کوچکِ زندگیِ من راهی تازه برای ورود به مبارزه گشوده شد. بعدها که با مفهوم «غول» و «دیو» در ادبیات و اسطورههای بشری بیشتر آشنا شدم، هر بار که به […]
Read Moreباز همان سیاهی لشکر مست و ملنگ، مسلح و لنگی به سر میکشند، پاچهها را بالا میزنند. مجاهدان فتح کبیر، آتشافروز و دهشتآفرین، آمدند و روشنی امید مرا خاموش کردند و مرا با تمام رویاهایم به حاشیه راندند. مگر این سپاه سیاهی و وحشت، خبری از بیشمار ریاضتهایی که تا نیمه شب بر من میگذشت، […]
Read Moreآنها در تلاش بودند تا ذهنهایشان را برای حل سوالات به کار اندازند. انگشتان ظریفشان روی کاغذ هنرنمایی میکردند. ظهر چهارشنبه بود و طبق برنامهای که به آنها داده بودم، امتحان املا داشتند. البته شیوهی من برای گرفتن املا کمی متفاوت بود؛ ابتدا لغات کتاب را میخواندم و بعد سوالات دستوری میپرسیدم، در پایان، سوالی […]
Read Moreبرقع چیست؟ آیا شما میدانید؟ آنچه من از برقع، یا همان چادری، میدانم، تنها یک تکه پارچه با رنگهای مختلف است؛ اما همین دو متر پارچه، آرزوهای بسیاری از ما دختران را نابود کرده و رؤیاهای ما را بر باد داده است. برقع فقط یک پوشش نیست؛ بلکه نمادی از محدودیت، سرکوب و دیوارهایی است […]
Read More