اعتماد (۴)؛ غول‌ها بیدار می‌شوند…

سال ۱۳۶۸ از همان آغاز، سالِ پرقصه‌ای بود؛ سالی که از یک‌سو در آسمانِ سیاستِ افغانستان هوا عوض شد و از سوی دیگر، در زمینِ کوچکِ زندگیِ من راهی تازه برای ورود به مبارزه گشوده شد. بعدها که با مفهوم «غول» و «دیو» در ادبیات و اسطوره‌های بشری بیشتر آشنا شدم، هر بار که به […]

Read More

بغض خون‌آلود 

باز همان سیاهی لشکر مست و ملنگ، مسلح و لنگی به سر می‌کشند، پاچه‌ها را بالا می‌زنند. مجاهدان فتح کبیر، آتش‌افروز و دهشت‌آفرین، آمدند و روشنی امید مرا خاموش کردند و مرا با تمام رویاهایم به حاشیه راندند. مگر این سپاه سیاهی و وحشت، خبری از بی‌شمار ریاضت‌هایی که تا نیمه شب بر من می‌گذشت، […]

Read More

مگر بعد از شش، هفت نمی‌آید(؟)؛ در کشور من نمی‌‎آید…!

آن‌ها در تلاش بودند تا ذهن‌های‌شان را برای حل سوالات به کار اندازند. انگشتان ظریف‌شان روی کاغذ هنرنمایی می‌کردند. ظهر چهارشنبه بود و طبق برنامه‌ای که به آن‌ها داده بودم، امتحان املا داشتند. البته شیوه‌ی من برای گرفتن املا کمی متفاوت بود؛ ابتدا لغات کتاب را می‌خواندم و بعد سوالات دستوری می‌پرسیدم، در پایان، سوالی […]

Read More

برقع، چادر ناامیدی‌ها

برقع چیست؟ آیا شما می‌دانید؟ آنچه من از برقع، یا همان چادری، می‌دانم، تنها یک تکه پارچه با رنگ‌های مختلف است؛ اما همین دو متر پارچه، آرزوهای بسیاری از ما دختران را نابود کرده و رؤیاهای ما را بر باد داده است. برقع فقط یک پوشش نیست؛ بلکه نمادی از محدودیت، سرکوب و دیوارهایی است […]

Read More