برف؛ تبسم خوب خداوند

الطاف الهی شامل حال همه می‌شود، از پرندگانی که به دلیل سردی زمستان از شهرمان کوچ کرده‌اند تا مورچه‌هایی که به خواب زمستانی رفته‌اند. از شاگردانم که با دیدن برف شادند تا من که عاشق برفم و از دیدن و باریدن آن لذت می‌برم. از پیرزن فقیر گدایی که در جاده می‌نشیند تا پیرمرد دست‌فروشی […]

Read More

برف، هدیه‌کننده‌ی شادی و امید 

هوا چند روزی بود که سردتر از همیشه شده بود. بادهای سرد و تیزی می‌وزید و آسمان با رنگی تیره و سنگین، گویی راز بزرگی را پنهان می‌کرد. بوی نم خاک و سرمای یخ‌زده در هوا پیچیده بود و حس انتظاری نامرئی، همه‌جا را فرا گرفته بود. همه منتظر بودند، منتظر اولین برف سال. صبح […]

Read More

برج امید

روزی در صنف درسی، استاد انگلیسی‌ام به ما کارخانگی جالب و چالش‌برانگیز داد: «در مورد آسمان‌خراش رویایی‌تان بنویسید!» این کارخانگی برای من، فرصتی بود تا دنیای خیالات و آرزوهایم را به تصویر بکشم و به خلق چیزی بپردازم که در قلبم برای همیشه جا دارد. این تصویر، مانند ستاره‌ای در دل شب، در ذهنم درخشان […]

Read More

برای دوستی که برایم همه‌چیز هدیه کرده‌است

دنیا امروز، جهانی پُر از چالش‌ها و نابرابری‌هاست؛ اما در همین دنیا، هر یک از دختران، به خصوص دختران کشورم افغانستان قهرمانان واقعی اند. هر لبخند، هر حرکت و هر قدمی که به‌سوی آینده برمی‌داریم، تنها برای خود ما نیست، بلکه شعله‌ای است که هزاران چراغ دیگر را روشن می‌کند. ما با بودن‌ خود به […]

Read More

برادران در صف آزمون کانکور؛ خواهران در حسرت سه‌ساله

کتاب، کتابچه و قلم، دوستانی هستند که با در دست گرفتن‌شان، خودم را در آینده‌ام می‌بینم. با داشتن این وسایل، وجودم معنا می‌یابد. رنگ قلمم همچون خون دلم جاری می‌شود و دریایی که مرا به خروش می‌کشد، خاطرات گذشته را در دلم به جوش می‌آورد. باز هم قلم را به دست می‌گیرم و با آن […]

Read More