انار خونینِ من

آرام و پیوسته، چیزی در سمت چپ بدنم می‌جنبد. گاهی از ترس، گاهی از هیجان یا استرس، مرا از خود بی‌خود می‌کند. گاهی حس می‌کنم چیزی درون آن بی‌قرار می‌کند و گاهی حرکتش آن‌قدر تند می‌شود که حس می‌کنم به سمت دهانم می‌‎آید. به نفس‌نفس کشیدن‌های پی‌هم می‌افتم. دستم را این‌طرف و آن‌طرف می‌کشم تا […]

Read More

آن روز، دشوارترین روز زندگی‌ام بود

نمی‌دانم چرا، اما وقتی صبح از خواب بیدار شدم، تمام بدنم درد داشت. احساس ناامیدی عجیبی داشتم. بیرون از خانه رفتم. آن زمان در یکی از ولایات دورافتاده زندگی می‌کردم و صدای شلیک‌های مسلسل لحظه‌ای قطع نمی‌شد و ما تقریبا با آن وضعیت خو گرفته بودیم. تصمیم گرفتم از خانه فرار کنم تا جایی امن‌تر […]

Read More

امیدی برای شروع دیگر

امشب، کبوترانی خیالی را با بال‌هایی رنگین‌کمانی و رویایی به تصویر می‌کشم، کبوترانی که در گرد و غبارِ ناامیدی، به خاکستر تبدیل شده بودند. گویا گورستانی از آرزوهای بر باد رفته را در بال‌های‌شان حمل می‌کنند. هر بار که به دروازه‌های بسته‌ی دانش می‌نگرم، قفل‌های سنگینی، چون شب، بر آن‌ها آویخته است و قلبم را […]

Read More

در دل روزهای سرد؛ امیدها و دلتنگی‌های یک کودک

آفتاب پشت ابرهای زمستانی پنهان شده بود. ابرها همراه با بادهای زمستانی، رقص رقصان، نوای هوای سرد ولی دل‌نشین را می‌نواختند. امسال در زمستان، سکینه، خواهر کوچکم، با شور و شوق کودکانه‌ و کمی لجبازی، اصرار داشت که شامل صنف آمادگی در مکتب شود. پدرم با این خواسته‌اش مخالفت نداشت؛ اما به‌دلیل سردی هوا و […]

Read More

آموزش حق ماست، چرا از ما گرفته شد؟

در جهانی که خورشید عدالت بر همه می‌تابد، چرا سایه‌ی نابرابری بر دوش ما دختران افغانستان سنگینی می‌کند؟ چرا حق آموزش، این چراغ روشنی‌بخش آینده، از ما دریغ می‌شود؟ صدای ما برای آموزش بود؛ اما «عوروت» خوانده شد. صدای دخترانی که در آرزوی دانایی، در پی حقی هستند که به زور از چنگ‌شان ربوده شده […]

Read More