امروز را با صدای لطیف و دلنشین مادرم از خواب بیدار شدم. با مهربانی گفت: دخترم، بیدار شو، ساعت ۶ صبح شده است. وقت نماز است. تا آماده شوی، زمان رفتنت به کورس میرسد. چشمانم هنوز سنگین بود، انگار کسی آنها را محکم بسته بود تا مبادا بازشان کنم. بهزور چشمانم را باز کردم و […]
Read More