دیروز وقتی از کلستر بهسوی خانه میآمدم، دیدم که خانهی همسایه بسیار گیروبار است. ده یا پانزده دقیقه نگذشته بود که یک موتر روبهروی دروازهی حویلی ایستاد. از موتر، پسری جوان حدود ۲۶ یا ۲۸ ساله با سر و صورت منظم، یک چمدان کوچک و یک بَیگ پُشتی پایین شد و داخل حویلی رفت. همان […]
Read More