قصه‌ی سمیه و بریدن از امید و آرزوهایش

کابل، این شهر پرهیاهو، دیگر آن درخشندگی و زیبایی پیشین را ندارد. پس از قدرت‌گیری دوباره‌ی طالبان، شکوه و عظمت این شهر در خاک دفن شده‌است. من نیز، مانند هزاران دختر دیگر، خانه‌نشین شدم. دیگر نمی‌توانستم مانند گذشته برای فراگیری علم و دانش از خانه بیرون شوم، حتی نمی‌توانستم آزادانه و بدون ترس در کوچه‌ی […]

Read More

قصه‌ی یک دوستی ماندگارقصه‌ی یک دوستی ماندگار

با او درست هفت سال قبل آشنا شدم. صنف هفتم بودم و تازه واردِ کلاس‌شان. خودم به یاد نمی‌آورم؛ ولی او همیشه داستان اولین دیدارمان را تعریف می‌کند و می‌گوید: “در دیدار اول، تو را دختری بداخلاق، جنگ‌جو، چابک و زرنگ یافتم. در عین حال، با موهای کوتاه پسرانه، جذاب و خیره‌کننده بودی.” با گذشت […]

Read More

قصه‌های نا تمام در دنیای خاموش

با من ای آسمان گریه کن گل و لاله و ارغوان گریه کن صبحی بود که سردی و تاریکی آن قلبم را فشرد. نسیمی از پنجره‌ی نیمه‌باز به داخل اتاقم خزید و مرا از خواب نیمه‌شب بیدار کرد. با چشمانی نیمه‌باز و دستانی لرزان به سوی گوشی‌ام دست دراز کردم. هنوز کاملاً بیدار نشده بودم […]

Read More

بیشتر مردم مزار شریف را به خاطر لاله‌های گل سرخ، مراسم باشکوه نوروزی، «جهنده بالا» (منسوب به حضرت علی)، بستنی‌های خوش‌طعم و مهمان‌نوازی در ایام سال نو می‌شناسند؛ اما در دل این شهر، قصه‌های عاشقانه و تاریخی نوروزیِ ناگفته‌ی زیادی نهفته است. آیا تاکنون آهنگ زیبای «بیا که بریم به مزار، مُلا ممد جان / […]

Read More

کودکی زیر برف‌های کابل

صدایی در گوشم می‌پیچید. احساس خستگی می‌کردم و چشمانم سنگین شده بود. نمی‌توانستم از خواب صبحگاهی دل بکنم. صدا کم‌کم واضح‌تر شد، صدای هشدار تلفنم بود که مرا برای یک شروع جدید بیدار می‌کرد. از جایم بلند شدم. نفس عمیقی کشیدم، وضو گرفتم و نماز خواندم. چند دقیقه‌ای با خدایم خلوت کردم؛ همان خدایی که […]

Read More