دلتنگی من برای دوران مکتب

شاید بخواهم بگویم: چرا همیشه من؟ چرا همیشه ما دختران؟ چرا همه فقط از جنبه‌های منفی به ما نگاه می‌کنند؟ چرا جامعه، خانواده، کشور و هر گل خاردار فقط می‌خواهند ما را آزار بدهند؟ آیا سهم من از زندگی فقط ناراحتی، اسیر بودن و دیدن بسته شدن دروازه‌های آینده‌ام است؟ از این می‌ترسم که روزی […]

Read More

روایت یکی از قربانیان مکتب سیدالشهدا

در اواخر ماه ثور قرار داریم. ثور، یکی از ماه‌های بهار، فصلی که با طراوت و سرسبزی همراه است؛ اما دختری در گوشه‌ای از کابل می‌گوید: «بهار زیبایی خاص خود را دارد؛ ولی من از دیدنش محروم هستم.» او دختری نوجوان با صورتی زیبا، پوست سپید، زلف‌های خرمایی و قدی بلند است؛ اما چشمانش قادر […]

Read More

فریادهای خاموش؛ روایت درد و شهادت در مکتب سیدالشهدا

روز دوشنبه، ۱۸ ثور ۱۴۰۰، در غرب کابل، در دشت‌برچی، دختران نوجوان با کیف‌هایی مملو از کتاب و ذهن‌هایی پر از رویا از دروازه‌ی مکتب سیدالشهدا بیرون آمدند. مادرانی که در انتظار دختران‌شان بودند، یکی می‌خواست دخترش زودتر بیاید تا کمکش کند، دیگری فکر می‌کرد دخترش پس از آمدن برایش غذای دلخواهش را آماده خواهد […]

Read More

سیدالشهدا؛ نامی که بوی خون می‌دهد

چهار سال از واقعه‌ی پرپر شدن شکوفه‌هایی که در دل‌شان از امید سخن می‌گفتند گذشته است؛ اما شعله‌ی نیمه‌خاموش آنان هنوز در دل تک‌تک بازماندگان زنده است. آن روز، نه‌تنها جان شیرین‌شان را در راه آموزش فدا کردند، بلکه امید و آرزوهای‌شان را به دست رهروان‌شان، یعنی ما، سپردند. با سکوتی که بر مزارشان حاکم […]

Read More

روحم درد می‌کند!

احساساتم مانند مویی در فضای باز، به‌سوی بیکران‌ها سرگردان است. امروز که برای خودم نفس می‌کشم، هیچ چیزی طبیعی نیست. نمی‌دانم بنویسم یا بگویم، بشکنم یا مانند همیشه سکوت کنم و چیزی نگویم؟ می‌پرسی حال و هوایم چیست؟ خسته‌ام از تلاش‌های دیروز؛ ولی هم‌زمان امیدوارم به فرصت‌های فردا. فقط به روز روشن باور دارم و […]

Read More