طلا در دست یا عشق در دل؟

یکی بود، یکی نبود. دختر کوچک و فقیری بود که مادرش بسیار سخت کار می‌کرد تا بتواند فیس دخترش را پرداخت کند؛ اما نمی‌توانست. او دو دختر و دو پسر دیگر داشت و فقط می‌توانست مقدار کمی غذا برای آن‌ها تهیه کند. آگنس در یک مکتب طراحی بسیار پرهزینه درس می‌خواند؛ زیرا مادرش باور داشت […]

Read More

صنف‌های خونین و آزمون‌های پی‌هم کانکور

در روزهای دوری که هنوز مشغله‌های زیادی نداشتم و اغلب بیکار بودم، پس از برگشت از مکتب، کچالو و پیاز پوست می‌کردم تا مادرم غذا بپزد. سپس خانه را مرتب می‌کردم و بعد از آن، درس‌هایم را مرور می‌کردم. در همان روزها، خاله‌ام شکریه، از منطقه‌ی ما به کابل آمد تا برای کانکور آماده شود. […]

Read More

از درد تا امید؛ مسیر دخترانه‌ی من

من مریم امیری، شانزده ساله از یک خانواده‌ی متوسط هستم. در صنف نهم مکتب بودم که حکومت سقوط کرد و زندگی من دیگرگون  شد. این تحول نه تنها برای من، بلکه برای هزاران دختر دیگر دنیای جدیدی ساخت؛ اما من مسیر زندگی‌ام را یافتم و هم‌چنان در حال تحصیل هستم. در این مسیر با افراد […]

Read More

صدای زنگ امید

در یکی از روزهای گرم تابستان در کنار خانواده‌ام زندگی می‌کردم. آفتاب سوزان بر روی کوه‌های دوردست می‌تابید و گرمای هوا همه جا را فرا گرفته بود. خانه‌ام در یکی از روستاهای کوچک و دورافتاده قرار داشت. زندگی من بیشتر بر اساس طبیعت و روزمرگی‌ها می‌گذشت. همیشه آرزوی داشتن زندگی متفاوت را داشتم. آرزو داشتم […]

Read More

صدای زن، صدای حقیت، زیبایی و امید است!

در سکوتِ غبارآلودِ تاریخ، صدای زن گم شده است. گویی صدای‌شان در میان انبوهی از حرف‌ها، افکار و اندیشه‌های مردان، خاموش شده است. اما زن‌ها همواره می‌نوشتند، می‌خواندند و می‌گفتند. ما دختران، در فرهنگ کشوری که ما در آن زندگی می‌کنیم، محدودیت‌هایی داریم. ما را از رویاپردازی محروم کرده‌اند. گفته‌اند که تا امر ثانوی شما […]

Read More