یک روز سخت و دور از انتظار

گرچه این اتفاق‌ها سال‌هاست که بارها برای دختران رخ داده است، اما این‌بار از نزدیک، با چشمان خودم دیدم که بدبختی و ستم چگونه بر آن‌ها سایه می‌افکند. دیدن درد و تحقیر دوستانم از فاصله‌ای نزدیک، برایم سخت و زجرآور بود. دختر بودن در سرزمینی که هنوز برای آموزش باید جنگید، واقعاً دشوار است. آن […]

Read More

روزهای بی‌پایان

دو روز بود که آفتاب خود را پشت ابرهای سیاه پنهان کرده بود؛ اما امروز دوباره آفتاب در آسمان آبی توجه من را به خود جلب کرد. پیش از آن، روزهای سختی بود، اما آمدن آفتاب نشانه پایان آن روزها بود. شاید آسمان می‌خواست بغضی را که در گلو داشت خالی کند. بعد از باران‌های […]

Read More

صفحه‌های خوش‌بو

ورق‌هایش را یکی‌یکی، صفحه‌به‌صفحه ورق می‌زدم. با چشمان نیمه‌باز، تمام موضوعات و عنوان‌هایش را بررسی می‌کردم. درس‌های نمونه، همه‌ی‌شان برایم ماندگار و ستودنی بود. هنوز به وسط دفتر نرسیده بودم که در گوشه‌ی پایینِ صفحه، عنوانی خاطره‌انگیز توجهم را جلب کرد: «عطر کتابم». این از زیباترین عنوان‌هایی بود که تا حالا دیده و نوشته بودم. […]

Read More

رویاهای بلند یک دختر

دختری به نام صابره در کشوری به دنیا آمده بود و زندگی می‌کرد که ارزش زن و دختر هیچ بود و موجودیت زن در این کشور چندان تفاوتی با نبودنش نداشت. همیشه می‌گفت: “چرا ارزش زن به اندازه‌ی یک خس هم نیست؟” اما او تصمیم گرفت به درس و مکتب خود ادامه دهد. شور و […]

Read More

طالبان نان ما را هم از ما گرفتند

ما فعلاً در کشوری زندگی می‌کنیم که مردمان آن برای ادامه‌ی زندگی‌شان مصروف کارهای مختلف هستند. تعدادی از کسانی که در حکومت قبلی در ادارات دولتی کار می‌کردند، حالا دست‌فروشی می‌کنند. عده‌ای مهاجر شده‌اند. خلاصه، بیشتر مردم شغل‌های سابق‌شان را از دست داده‌اند و حالا برای پیدا کردن لقمه‌ای نان حلال، کارهای سخت و مختلفی […]

Read More