دنیای هنر و تجربه‌ی من از آن

اولین‌بار زمانی با واژه‌ی «هنر» آشنا شدم که شاگرد صنف سوم مکتب بودم. برایم خیلی جالب بود که برای موفق شدن در هنر، نیازی به امتحان و آزمون نیست، بلکه فقط باید تمرین کرد و فعالیت‌های خوبی انجام داد. من و یکی از دوستانم، یاد گرفتن هنر نقاشی را آغاز کردیم. ما خیلی به نقاشی […]

Read More

دل‌دادگی و هرگز نرسیدن

در بازار گیروبار و پُر‌هیاهو با دوستم در حرکت بودم و تلاش می‌کردم از میان جمعیت و ازدحام، راهی برای گذر بیابم. چشمم به کودکی افتاد که روی سَرک نشسته بود و دلم برایش سوخت. با لباسی کهنه و سر و وضعی آشفته، روی تکه پارچه‌ای نازک و کوچک نشسته بود و بسیار خسته و […]

Read More

لبخند مادرم هرگز تکراری نمی‌شود

رنگ و رخ مادرم سپید شده بود و چشمانش طوری به نظر می‌رسید که می‌خواهند از کاسه‌ی سر بیرون شوند. بدنش تعادل خود را از دست داده بود و به‌گونه‌ای بی‌حس شده بود. لرزه‌ای شدید تمام وجودم را دربر گرفت. من و خواهرم فرشته به‌سوی مادر خود دویدیم، از زیر بازوهایش محکم گرفتیم، یک جاکت […]

Read More

رویای پرواز

شش ساله بودم که در اعماق وجودم دانه‌ای جوانه زد، دانه‌ای که روزبه‌روز بزرگ‌تر و محکم‌تر می‌شد. شبی با آرامش کودکانه و امیدهایی که برایم به وسعت یک جهان بود، به خواب رفتم. صبح که شد، خورشید با آغوش گرم خود زمین را نوازش می‌کرد، گل‌ها را تازه می‌ساخت و پرندگان، سرمست از آغاز روز، […]

Read More

ترس؛ سایه‌ای که آرامش را نابود می‌کند

خوب یادم هست لحظه به لحظه آن روز را، روز عروسی خواهرم بود. کم‌کم خبر شده بودیم که طالبان می‌آیند و ما امیدوار بودیم که تا آن زمان کارهای ما تمام می‌شود. طالبان به تدریج حملات خود را از چهار طرف شهر شروع کرده بودند و ما بی‌خیال از هر فکر و خیال، در شور […]

Read More