«روشنایی خاکستر»

در دورافتاده‌ترین گوشه‌ی این شهر، در قریه‌ای کوچک، زنی زندگی می‌کند که معنای فرشته بودن، مادر بودن و از همه مهم‌تر، زن بودن را برایم روشن کرد. زنی که به‌تنهایی در برابر تمام مشکلات ایستاد. او چهار دختر دارد و هنوز چشم‌به‌راه پسری است. شوهرش مردی خوش‌اخلاق بود؛ زن و دخترانش را بسیار دوست داشت […]

Read More

از قصه‌های مادر تا قول‌های دختر

ساعت ۱۱:۳۰ شب بود. بعد از نوشتن کارخانگی، که البته بیشتر وقتش را صرف فکر کردن به آینده‌ی نامعلومی که داریم کرده بودم، تلفنم را برداشتم و پیام‌هایی را که دریافت کرده بودم، خواندم. دیدم دوستانم همه چپتر خواسته‌اند؛ من هم برای‌شان فرستادم. بعد رفتم وضعیت هوا را نگاه کردم. چون کفشم پارچه‌ای بود، از […]

Read More

روزهای ساده، درس‌های بزرگ

در یک اتاق، پنج نفر هستیم و سکوت کامل بر فضای اتاق حاکم است. هر یک از ما در گوشه‌ای نشسته‌ایم و کتاب‌هایی با عناوین مختلف مانند «فرستاده»، «هیچ ملاقاتی تصادفی نیست»، «دانشکده کسب و کار»، «بیژن و منیژه» و «فرزند سیمرغ» را مطالعه می‌کنیم. من هم اکنون تصمیم گرفته‌ام یادداشتی برای امروزم بنویسم که […]

Read More

می‌خواهم زیر نور ماه قدم بزنم

هوا مثل هر روز زمستانی سرد بود؛ اما من نمی‌توانستم سردی را حس کنم. با سرعت گام برمی‌داشتم و می‌کوشیدم هرچه زودتر به خانه برسم. هوا تاریک شده بود و کم‌کم چراغ‌های دکان‌ها روشن می‌شدند. ازدحام و رفت‌وآمد زیاد بود و نور چراغ موترها، سرک و بازار را روشن کرده بود. چیزی که آشکار بود، […]

Read More

می‌خواهم دختر بودنم جرم نه، افتخار باشد

وقتی چشم به این دنیا گشودم، نامم را با لبخند بر زبان آوردند؛ اما در همان لحظه‌ی تولد، صدای آهی پنهان نیز شنیده شد. من دختر به دنیا آمده بودم. در جامعه‌ای که هنوز میان سنت و تغییر سرگردان است، دختر بودن گاهی باری سنگین می‌شود، نه به دلیل ناتوانی، بلکه به دلیل قضاوت‌ها و […]

Read More