شکوائیه‌ای برای وطن

هنوز گوشه‌ای از قلبم برای چیزهایی که حقم نبود، اما تجربه‌‌اش کردم، درد می‌کند. اشکی در چشمانم حلقه زده و قلم در دستم می‌لرزد. به یاد میهنم می‌نویسم؛ سرزمینی که هویت و فرهنگ و خاطره‌های من و نسل‌های قبل و بعد از من به آن گره خورده اند. زخمی عمیق از دوری وطن و از […]

Read More

شک نکن، تو از جنس نور و قدرتی دختر!

تو توانایی و لیاقت هر آنچه را که در ذهن می‌پرورانی داری. نگذار تردیدها تو را از مسیری که برایش زاده شده‌ای منحرف کنند. دنیایی که تو را ضعیف می‌خواند، از قدرت درونی‌ات در هراس است. از اینکه روزی فرا برسد که تو دیگر در قفسِ باورهای پوسیده‌اش نمانی، سربلند و استوار در برابر تمام […]

Read More

شبی که همه‌چیز تغییر کرد

در آن بعدازظهر تاریک که سایه‌های ترس بر شهر کویته سنگینی می‌کرد، آسمان رنگ تیره و غم‌انگیزی به خود گرفته بود. ناگهان صدای انفجاری مهیب، مانند رعدی در دل سکوت، فضا را پر کرد و احساس وحشت و ناامیدی را در دل‌ها نشاند. جاده‌ها پر از ویرانی، شیشه‌های شکسته و بوی دود بودند، گویا دنیا […]

Read More

شبی که آفتاب آمد

شب شده بود و سکوتی عمیق تمام اطراف را فرا گرفته بود. سکوت سنگین که صدای سگ‌هایی را که در کوچه‌های اطراف پرسه می‌زدند به‌وضوح می‌شنیدم. اواخر پاییز و هوا سردتر از همیشه بود. در اتاقی که با خواهرم شریک بودم نشسته بودم و به این فکر می‌کردم که حالا که اواخر پاییز است و […]

Read More

شبی به یادماندنی برای پدر فداکار

روز پدر در خانه‌ی کوچک و ساده‌ی ما با وجود مشکلات مالی، مملو از شور و شوق وصف‌ناپذیری تجلیل شد. عشق و محبتی که بین ما اعضای خانواده جریان داشت، هرگز تحت‌الشعاع سختی‌های زندگی قرار نگرفته بود. ما، فرزندانش، تصمیم گرفته بودیم روز پدر را به شکل ویژه و به یاد ماندنی جشن بگیریم و […]

Read More