آرزویی که به حقیقت پیوست

سال‌ها پیش، در یکی از روزهای آرام و صمیمی، کنار مادرم نشسته بودم. حس آرامش خاصی در نگاه مهربانش موج می‌زد؛ اما گاهی که به گذشته فکر می‌کرد، نمایی از حسرت و پشیمانی در چشمانش دیده می‌شد. کنجکاو شدم که بیشتر از گذشته‌اش بدانم. رو به او کردم و به آرامی پرسیدم: «مادر، دوران کودکی […]

Read More

نیمه‌ی گم‌شده‌ی من

امروز در کتاب «لطفاً گوسفند نباشید» جمله‌ای زیبا خواندم که نوشته بود: «تمام ناتمام من! با تو تمام می‌شود!» این جمله به نیمه‌ای از گم‎شده اشاره می‌کند؛ جمله‌ای آن‌قدر زیبا و شیرین که گویا چیزی را برایم نورانی‌تر می‌سازد و خیلی از چیزها را در روشنایی آن می‌توانم ببینم. بیشتر مردم باور دارند که نیمه‌ی […]

Read More

طالبان و سرنوشت سیاه گلنار

زمستان سرد و خشن از راه رسیده بود. رویاهای گلنار، دختر زحمت‌کش و تنها امید خانواده‌اش، گویا با سرمای آن یخ زده بود. گلنار، علاوه بر زحمت‌کشی و زیبایی، هوش و ذکاوت زیادی داشت و نظیرش در میان دختران منطقه خیلی کم بود؛ اما ناگهان گرفتار مشکلات و غم‌هایی شد که گویا لشکری از درد […]

Read More

این آغاز جوانه‌زدن ماست

با چشم‌هایی که خواب هنوز مجوز باز شدن‌شان را صادر نکرده بود، بیدار شدم. بیدار بودم؛ اما با چشم‌های بسته. چند لحظه در همان حالت ماندم. باید همان‌جا باقی می‌ماندم تا همه‌چیز را درک کنم، بفهمم که صبح شده و وقت ملاقات با یزدان پاک فرارسیده است. با خودم گفتم: «حالا وقتش است.» بعد، آرام‌آرام […]

Read More

یک زن رنجور و یک کودک بازی‎گوش و شاد

زندگی من همچون آسمانی است که همیشه در تغییر است؛ گاهی پر از آفتاب و روشنایی، گاهی غرق در ابرهای سنگین و تیره. هر لحظه‌اش مانند نقاشی در حال تکمیل است، با رنگ‌هایی که از انتخاب‌ها و مسیرهایی که پیش رویم بوده‌اند، شکل می‌گیرد. گاهی راه‌ها ساده و صاف‌اند، گاهی پر از پیچ و خم‌های […]

Read More