تو همان شعری هستی که تاریخ هنوز نخوانده است

تو همان شعری هستی که تاریخ هنوز نخوانده است. این جمله را بارها و بارها در ذهنم مرور می‌کنم، وقتی به وضعیت خودم و دخترانی که مثل من در افغانستان زندگی می‌کنند فکر می‌کنم. شاید کسی بیرون از مرزهای سرزمینم نتواند درک کند که چقدر این شعر حقیقت دارد؛ اما من می‌دانم، ما می‌دانیم. دختران […]

Read More

پرچم ما دختران همیشه بالاست!

این روزها اشک‌هایم چون چشمه‌ای بهاری جاری‌اند؛ اما فقط خودم آن‌ها را می‌بینم. مدت زیادی‌ست که جمله‌ای ناخوشایند، گوش‌هایم را می‌خراشد؛ جمله‌ای که دختران زیادی می‌خواهند با درد به زبان بیاورند: «ای کاش دختر نمی‌بودم!» احساساتم را نمی‌توانم کنترل کنم و دیگر توان هیچ کاری را ندارم. تنها کاری که از دستم برمی‌آید، هم‌نشینی با […]

Read More

رویای زندگی و آزادی در دل زنجیرها

اگر از من بپرسند که از زندگی چه می‌خواهی، پاسخ خواهم داد: «من فقط یک آرزو و یک خواسته دار، این که کشورم را دوباره آزاد ببینم.» من در این جایی که زندگی می‌کنم، احساس‌ام مانند کسی است که مهاجر است. احساس می‌کنم اهل اینجا نیستم و به این سرزمین تعلق ندارم. در کشورم، برای […]

Read More

مسیری که در آن سفر زندگی جریان دارد

همه‌ی ما در سفری روانیم که به نام سفر زندگی یاد می‌شود. این سفر برای همه یک نواخت نیست؛ برای هر کسی مانند فکر و برداشت‌اش از زندگی مختلف و متفاوت است. برای ادامه دادن این سفر بعضی وقت‌ها از جاده‌ها، از بلندی کوه‌ها، از اعماق دشت‌ها و گاهی هم از سرک‌های قیر شده عبور […]

Read More

استقامت و مبارزه؛ ما متوقف نمی‌شویم

سه سال و پنج ماه پیش، زندگی‌ام در افغانستان جریان داشت، آرام؛ اما پر از امید و آرزو که رویای رسیدن به هدف‌هایم را زنده نگه‌می‌داشت. هر روز، با شوقی وصف‌ناپذیر به سوی آینده‌ای که در ذهنم ترسیم کرده بودم، گام برمی‌داشتم. کتاب‌هایم همدم همیشگی‌ام بودند و هر صفحه‌ای که ورق می‌زدم، مرا به رؤیاهایم […]

Read More