آیا من به حق خود می‌رسم؟!

در این دنیای پر از چالش‌ها و دشواری‌ها، جایی که زندگی برای بسیاری از ما مانند یک مبارزه است، من و امثال من، دختران افغانستان، در دل این همه سختی، هنوز ایستاده‌ایم. هر روز، زمانی که از خواب بیدار می‌شوم، به یاد می‌آورم که برای داشتن یک زندگی بهتر، باید بیشتر از هر چیز دیگری […]

Read More

در اوج ناامیدی، موجی از امید جوانه می‌زند

امروز، وقتی در آیینه به خودم نگاه کردم، هیچ شباهتی میان خودم و آن دختر پرانرژی، سخت‌کوش و باانگیزه‌ی گذشته ندیدم. انگار آن تصویر در آیینه من نبودم. منی که روزی امید تکیه‌کلامم بود، حالا امید برایم به غریبه‌ترین واژه تبدیل شده است. منی که دیگر انگیزه‌ای برای ادامه دادن ندارم. فکر می‌کردم باید تسلیم […]

Read More

کلسترایجوکیشن، دری به سوی رویاهای ازدست‌رفته‌ام

من فاطمه یعقوبی هستم. از کشوری می‌آیم به‌نام افغانستان، از گوشه‌ای دورافتاده و فراموش‌شده؛ جایی که امید مثل نسیمی گذراست و ناامیدی سایه‌اش را بر زندگی‌ها گسترده است. در تمام سال‌هایی که گذشت، کسی دستم را نگرفت، صدایم را نشنید و حتی نخواست بداند دختری هست که دلش می‌خواهد درس بخواند، بداند، بسازد و بدرخشد. […]

Read More

موفقیت، سهم کسانی است که هرگز متوقف نمی‌شوند

موفقیت فقط برای افراد خاص نیست. هیچ‌کس از ابتدا برنده نبوده، هیچ‌کس بدون تلاش به قله نرسیده است. هر شخصی که امروز موفق است، روزی با چالش‌ها، ترس‌ها و شکست‌ها روبه‌رو شده است؛ اما تفاوت آن‌ها با بقیه در چیست؟ آن‌ها متوقف نشدند. زندگی همیشه آن‌طور که می‌خواهی پیش نمی‌رود. ممکن است بارها شکست بخوری، […]

Read More

من با پول اسفندم کتاب صنف سوم می‌خرم

سحر در یکی از کوچه‌های گیروبار و پرهیاهوی کابل زندگی می‌کند. دختری از قوم هزاره، با چهره‌ی معصوم و نگاهی پر از خاموشی و نجابت است. پدرش قبلا افسر پولیس بوده‌است. مردی شجاع که سال‌ها در خدمت مردم و کشورش بود؛ اما در یکی از شب‌های تاریک و ناامن کابل، شورشیان خانه‌ی‌شان را محاصره کردند […]

Read More