نگاهی به قلبم

شهری در قلبم پر از خوشی و شادی‌ست. ندایی به من می‌گوید: بخند، خوش باش و نگاهی به سمت من بینداز. ببین چقدر پر می‌کشم برای عاشق شدن، چقدر حال و هوای خوب و خوش دارم. از آیا تو این زیبایی را حس نمی‌کنی؟ اینکه هر روزت را با عشق و هیجان آغاز کنی، کافی‌ست، […]

Read More

مرسلِ گل‌فروش

دختری با موهای سیاه و بلند، چشمانی درشت و سیاه، با لباس‌هایی زیبا که مانند گل‌هایی بود که اطرافش را پر کرده بودند، در گوشه‌ای از شهری به‌نام کابل گل‌فروشی می‌کرد. پیش از آن‌که این دختر را ببینم، فکر می‌کردم فقط در کشورهای دیگر دختران گل می‌فروشند؛ اما با دیدن او، تصوراتم فرو ریخت. فهمیدم […]

Read More

ناگهان خیلی زود دیر می‌شود

ای کاش زمان به عقب برمی‌گشت، تا می‌توانستم از بسیاری از اشتباهاتم پشیمان شوم و آن‌ها را جبران کنم. یکی از بزرگ‌ترین پشیمانی‌هایم این است که نتوانستم در موقعیت مناسب از فرزانه معذرت‌خواهی کنم. فرزانه دوستی بود که ۱۱ سال با او دوست بودم. از همان دوران کودکی و روزهای بی‌گناهی، تا روزهایی که در […]

Read More

نفسی در هوای آزاد و بازسازی رویاهایم

هر آنچه آرزو داشتم، روی ورق‌های کوچک و ظریف می‌نوشتم. کلمات به‌آرامی همچون پرندگانی که از قفس آزاد می‌شوند و در آسمان خیال گم می‌شوند از دل بیرون می‌آمدند. این کلمات، همچون جواهراتی گران‌قیمت، در دل صفحات می‌درخشیدند و هرکدام آرزوهایی را بیان می‌کردند. آرزوهایی که شاید هرگز به حقیقت نپیوندند، اما در دل خود […]

Read More

«معلم، من دیگر به مکتب نمی‌آیم»

معلم بودن، گاهی سخت‌ترین شغل دنیا است؛ به‌ویژه در کشوری مانند افغانستان. وقتی معلم می‌شوی، تمام آرزو و هدفت، موفق شدن شاگردانت است. پیروزی آنان و رسیدن‌شان به هدف‌های‌شان، یکی از هدف‌های اصلی‌ات است. وقتی یک معلم شاگردش را در حال پیشرفت می‌بیند، با خود فکر می‌کند که خودش نیز در حال رشد است. اما […]

Read More